دیروز خیلییییییی بی تاب بودم. همش دوست داشتم بغل مامانم باشم و می می بخورم اصلا هم نمیخوابیدم وقتی هم که مامانم داشت برام سوپ درست میکرد همش به پاهای مامانم چسبیده بودم و نمیذاشتم تکون بخوره. از شانس بد بابا جونم هم کار داشت و قرار بود دیر بیاد خونه. مامانم خواست منو ببره بیرون ولی بارون میبارید و در نتیجه مامانم اعصابش بهم و ریخت و یه دعوا کوچولو به من کرد اخه همش موهای مامانمو میکشیدم. غذا هم خوب نمیخوردم و بی اشتها بودم و در نتیجه دیگه مامانم اساسی قاط زده بود تا اینکه ساعت ۱۱ شب جمعه ۲ بهمن مامانم وقتی میخواست منو بخوابونه دستای نه چندان تمیزش رو کرد تو دهنم و با تعجب گفت اا در اومد و در حالیکه منو محکم بغل کرده بود و میچلوند و بوسم میکرد و تبریک میگفت رفتیم پای کامپیوتر پیش بابا جونم. مامانم بهش گفت مثل اینکه دندونش دراومده بیا ببین بابام هم رفت دستاش و شست و باز اونم انگشتشو کرد تو دهن من و لثه هامو مالوند منم انقدررررررر کیف کردم که دیگه نمیذاشتم دستشو دراره و بابام هم گفت اخی اره تیزه تیزه. و بدو بدو رفت ۵۰۰۰ تومن از تو کیفش اورد و گردوند دور سرم و گفت اینم صدقه واسه دختر دندون دارم. بعدش هم کلی قربون صدقه ام رفتن و بهم تبریک گفتن. مامانم هم بعد کلی از من معذرت خواهی کرد که دیروز باهام بد اخلاقی کرده و گفت اگه میدونستم داری مروارید دار میشی بیشتر ملاحظه میکردم و اینجوری بود که من فهمیدم یه قدم دیگه بزرگ شدم . بعد از اون روزمامانم دیگه برامنمیخوند:
دختر بی دندون افتاد تو قندون انبر بیارین درش بیاریم.
راستییییی اینم بگم که مامان میگفت مسواک برات اومد داشت اخه شب قبلش بابام واسه مامانم یه مسواک نو خریده بود و از اونجاییکه من عاشق صحنه مسواک زدن مامانم هستم و هر شب مامانم منو میذاره رو کابینت روشویی و مسواک میزنه و من در تمام مدت میخندم و در حسرت مسواک بودم مامانم مسواک نوشو داد به من و من کلی کردمش تو دهنم و در نتیجه دندونام خجالت کشیدن و در اومدن.فهمیدن که من حسابی مواظبشونم و دوستشون دارم.
سلام عسلکم.
الان که دارم اینو مینویسم تو عین یه فرشته کوچولو تو تختت خوابیدی. و من یادم افتاد که امروز نه ماه و نه روزه شدی. میدونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه ما یعنی من و تو دو تا نه ماه و نه روز رو با هم تجربه کردیم. یکی وقتی توی دلم بودی و یکی حالا . هر چقدر فکر میکنم ببینم کدومش شیرینتر بوده نتیجه ای نداره جفتشون خوب بود جفتشون عالی بود جفتشون پر از خاطره های قشنگه و من جفتشون رو دوست دارم.
پارسال این موقعها رفتیم واسه سونو سه بعدی و تو عشق من این شکلی بودی:
http://www.momeshki.com/?m=138711


و امروز این شکلی:
وایی که چقدر روزا زود میگذرن. دوست ندارم این روزا تموم شن.
امروز با هم رفتیم حموم و تو توی حموم دلت تغذیه می خواست و من اصلا نفهمیدم چطور جفتمون رو گربه شور کردم و اومدیم بیرون ولی خیلیییییی کیف کردم اصلا تموم لحظه های با تو بودن ادم رو کیفور میکنه.
بای بای کردن رو یاد گرفتی ولی با تاخیر بای بای میکنی یعنی ما باید کلی باهات بای بای کنیم تا تو افتخار بدی و یه دست تکون بدی برامون.
راستی از ظواهر امر اینجور پیداست که شما دست چپی هستی چون اکثر کارات رو با دست چپ انجام میدی.
دوباره علاقه مند فیلمهای بی بی انیشتن شدی ولی دیگه کتاب زیاد دوست نداری برات بخونیم یعنی اروم و قرار نداری که یه جا بشینی دوست داری خودت کتاب رو دستت بگیری و ورق بزنی و صد البته بخوریش.
کم کم دارم غذای خودمون رو بدون نمک و ادویه درست میکنم که شما هم بتونی بخوری اخه عاشق غذا خوردن با مایی و امروز بهت فیله مرغ دادم یه کوچولو میخوردی و بعد به من تعارف میکردی که بخورم قربونت بشم که همه کارات واسم شیرینه.
دیگه میرم بخوابم البته اگه شما بیدار نشی دیشب که از ۳ تا ۶ صبح بیدار و شنگول بودی چون برای اولین بار به خاطر گود برداری ساختمون بغلیمون که پشت اتاق خواب بود ما تو پذیرایی خوابیدیم و شما نصفه شبی تشخیص داده بودی و میخواستی کنجکاوی کنی و نمی خوابیدی.
شبت بخیر کوچولوی موچولوی دوست داشتنی من.
نازنین ترینم:
دیشب به مناسبت تولد مامان و نه ماهگی شما واسه شام رفتیم خانه استیک نیوشا ولی شما چنان پدری از ما دراوردی که فکر نمیکنم جرات کنیم یه بار دیگه هم بریم اونجا. نه رو صندلیت نشستی و نه تو بغل اروم بودی نه سوپت رو خوردی و نه از غذای ما. نه با اسباب بازیت بازی کردی و نه خوش اخلاقی فقط دلت میخواست بیایی رو میز و همه چیز رو بریزی پایین. گارسونه کلی ترسیده بود که شما چیزی رو بشکنی و همش دور وبر میز ما بود اخرش هم من و بابایی نتونستیم همزمان غذا بخوریم یه سری بابا شما رو تو ماشین برد و من غذا خوردم و یه سری من بردمت تا بابا غذا بخوره ولی فدای یه تار موت میدونم حوصله ات سر رفت چون تاریک بود. اخه بچه رو چه به محیط عشقولانه پر از زین اسب!!!!!!!!!
امروز بالاخره بابا گفتی و کلی ما رو و مخصوصا بابایی رو ذوق زده کردی.
تازگیها یاد گرفتی که وقتی سر پا هستی تکیه گاهت رو ول میکنی و چند ثانیه رو پای خودت می ایستی ولی بعدش میخوری زمین و در تیجه من همش باید چهارچشمی مراقبت باشم.
تو رقصیدن هم که دیگه استاد شدی و تازه ریتم رقصت رو با ریتم اهنگ هماهنگ میکنی و من موندم که تو اگه اهنگ بندری یا لزگی بشنوی چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوست داری دستات رو بگیرم و دوتایی برقصیم گاهی چنان از ته دل میخندی که من میترسم نفس کم بیاری.( یاد اون روزا که تو توی شکمم بودی و من میرقصیدم که تو تکون بخوری بخیر).
دالی بازی همچنان محبوبه و یاد گرفتی خودت دستمال یا پتو رو روی صورتمون بندازی و بکشیش و دالی کنی.
بازی کردن با چراغ خوابت رو هم دوست داری و همش میخوای خرساش رو بگیری و نمیشه.
مدل شیر خوردنات کلی باحال شده و در همه حالتی کانکت میشی تا شیر بخوری من نمیدونم این شیر کجا میره؟؟؟؟؟
عاشق بازی هستی مخصوصا بازیهای هیجانی و اصلا هم خستگی رو حس نمیکنی گاهی انقدر دستات رو میگیرم و راه میبرمت که کمرم درد میگیره ولی تو همچنان دوست داری ادامه بدی و خسته نمیشی و وقتی میخواهیم بشینیم باید با یه چیز دیگه سرت رو گرم کنم وگرنه نق میزنی.
غذا خوردنت یه کمی بهتر شده. عاشق شیر و غذاهای انگشتی هستی ولی من هنوز میترسم بهت بدم و همچنان سوپ میپزم برات. وزنت ۸۱۰۰ و قدت ۷۱ و دکتر کاملا از رشدت راضیه.
انقدر شیرین شدی که تحمل ۷ ساعت کاری برای من خیلی سخت شده و گوشه دلم همش غصه داره که کاش میتونستم همش پیشت باشم و سر کار نرم.
اینو بگم و برم اندازه همه ستاره های اسمون روستا دوستت دارم.
با اجازه همگی در اخرین روز سال میلادی پستم رو اختصاص میدم به عکسای دختر گلم. دوستای مسیحی عیدتون مبارک .
دختر طلا و بابا نوئل:

توت فرنگی مامان در حال پیدا کردن راه حل برای باز کردن قفسه تخت مامان جونش:

شنل صورتی من در حالت خماری خواب:

اوازه خون شهر:

هلوی مامان:
دختر من وقتی کثیفه:
عاشورای تاریخی و دخترک من:

دختر قشنگم امروز عمع بزرگه یه کوچولوی نازنین به دنیا اورد. من و عمه فکر میکنیم که شما دوستهای خوبی برای همدیگه میشین امیدوارم خداوند مراقب و محافظ هر جفتتون باشه.
جالبترین نکته در مورد اومدن این کوچولو اینه که عمه میگه دقیقا روزی که شما به دنیا اومدی این خانم کوچولو هم مهون دل مامانش شده و من از این موضوع خیلی خوشحالم. از اینکه تونستی به خدای مهربون بگی که دوست داری عمه هم خوشحال بشه و از اینکه خدا انقدر دوستت داره که حرفت رو قبول کرده. خدا رو شکر.
ولی من وقتی این خانم کوچولو رو میبینم حس میکنم شما خیلی بزرگ شدی و اون روزای کوچولو بودنت خیلی زود داره میگذره و حیفم میاد. مطمئنم که دلم برای این روزها هم تنگ میشه و دوست دارم ازش نهایت استفاده رو بکنم ولی چه جوری ؟نمیدونم.
این عکس این مهمون نورسیده است:

دلبرکم هفته ای که گذشت برای ما هفته پرکاری بود. یه مهمونی برای فامیلهای مامان داشتیم که یه دندونی دیگه هم پختیم برای این فامیل که کمی تا قسمتی هم مفصل تر از قبلی بود و کلی بزن و برقص هم داشتیم اخه دیگه ماه محرم میشد و من نمیتونستم برات مهمونی اینجوری بگیرم. البته کمی هم با انتقاد خاله ها مواجه شدم که بچه هنوز دندون درنیاورده چرا دندونی پختین ولی خودم رو زدم به بی خیالی و مهمونی به خوبی برگزار شد و شما هم که کلی کادو جمع کردی.
تو هفته ای که گذشت موقع نزدیک شدن به بخاری به بابا نگاه کردی و گفتی “چیزه”. و ما کلی کیف کردیم. یه بار هم که من من بهت میگفتم قاشق رو بده به مامان بده تو گفتی “بده” و باز ما دهان باز نگات کردیم که چقدر تند تند داری حرف زدن یاد میگیری. البته بعدش هرچی گفتیم دیگه تکرار نکردی و ما هنوز تو خماریش موندیم.
دو روز هم هست که بابا جون رفته ماموریت البته قرار بود یه روزه برگرده ولی کارش طول کشید و شد سه روز در نتیجه من و شما تنهاییم. عصرا شما خیلی دلتنگی بابا رو میکنی و بهونه میگیری و من مجبورم ببرمت خونه مامان جون. وقتی بابا تلفن میکنه و صداش رو میذارم رو ایفون تا شما بشنوی چنان با تعجب نگاه میکنی و گوشی رو پشت و رو میکنی و دنبال بابا میگردی که دلم میخواد بچلونمت. تازه وقتی هم که میگم بابا رو بوس کن لبای قشنگت رو میذار یرو گوشی و حسابی گوشی رو خیس میکنی. ولی قشنگ معلومه که دلتنگ بابا هستی. دیگه ایشالاه فردا بابا میاد و کلی خوشحال میشی.
نای نای کردن رو هم یاد گرفتی و تا من رو چیزی ضرب میزنم خودت رو تکون تکون میدی و مثلا میرقصی. تازه با من ضرب هم میزنی روی دیوار و در و در قوطی و هر چیزی که صدا بده.
کشو های کمدها هم دیگه از دست شما اسایش ندارن. چهار دست و پا میری دم کشوها و بازشون میکنی و هرچیزی که توشون هست رو میریزی بیرون .و این من بیچاره ام که دوباره باید همه رو جمع کنم!!!!!!!!!!! چند روز پیش هم که داشتی کشو کمد خودت رو مرتب! میکردی دستت لای کشو گیر کرد و کمی گریه کردی البته بیشتر از اینکه دردت بیاد به خاطر این گریه کردی که یه چند ثانیه ای دستت از کنجکاوی عقب موند مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
عاشق اینی که چهاردست و پا بری و منم دنبالت بیام و بگم: الان میام سراغت. سراغ رون چاقت . و تو با ناز برام بخندی و از دستم در بری . کاش میدونستی که من بیشتر عاشق این بازیم چون تو رو میبینم که کیف میکنی و میخندی. کاش همیشه میتونستم باعث شادی و خنده تو باشم عزیزکم.
یه کار دیگه هم این هفته با همکاری مامان جون یاد گرفتی. وقتی داری شیر میخوری مامان جون میگه منم میخوام و میاد سمت سینه من و تو خودت رو میچسبونی به سینه ام و میذاری تو دهنت و ببعد به مامان جون میخندی که یعنی ” من بردم” تازه اگه مامان جون هم حواسش نباشه انقدر نگاش میکنی و سر و صدا از خودت درمیاری که بیاد باهات این بازی رو بکنه.
خب دیگه بسه باید بیام تا خوابی ناخنات رو بگیرم فعلا بای.
دوستت دارم غنچه قشنگم.
سلام دردونه من
مامانی انقد شیطون شدی که من اصلا وقت نمیکنم پای کامپیوتر بشینم چه برسه به اینکه بخوام از شیرین کاریات بنویسم ولی سعیم رو میکنم که چیزی از قلم نیافته.
ناز گل من امروز بعد از روزها تلاش بی وقفه اینجانب بالاخره شما دست دستی کردی و منو بابا رو خوشحال نمودی. ساعت ۴ بعد از ظهر داشتم بهت غذا میدادم و طبق معمول کلی ادا از خودم در میاوردم که گفتم دست دست که دیدم دستاتو بهم رسوندی و زدی به هم ( البته با یه دست زدی پشت اون یکی دستت) ولی معلوم بود که اگاهانه این حرکت رو انجام دادی چون چند بار هم بعدش که گفتم همین کارو کردی و من و بابا کلی ذوق کردیم. قربونت بشم که با کارات امید به زندگی رو تو وجود من بیشتر و بیشتر میکنی.
از دوشنبه هم دیگه کامل لباتو میچسبونی به لپ من و با زبونت خیسم میکنی. میدونی این چیه؟ این یعنی که داری منو میبوسی. بعدش هم نگاهم میکنی و به کیفور شدن من میخندی. تو که نمیدونی چه حسی داره وقتی بچه ادم میبوسدش. ایشالاه وقت مامان شدی تجربه اش میکنی چون من نمیتونم توصیفش کنم.
دیشب سومین سالگرد ازدواج من و بابا بود و من از اینکه امسال تو کنارم بودی بینهایت خوشحال بودم………
از کارای دیگه ای که میکنی اینه که کمی غر میزنی که یعنی بازی می خوای و بعد چهار دست و پا میدوی تا مامان دنبالت کنه و کلی میخندی و میدوی میری زیر میز ناهار خوری و مثلا قایم میشی و من خیکی هم باید بیام دنبالت اخه عزیزم من چه جوری بهت بگم من که مثل گلم نازک و باریک و قلمی نیستم که بتونم از بین پایه های صندلی رد شم گیر میکنم لای صندلیها و حالا خر بیار و باقالی بار کن.
دیگه اصلا روی زمین بند نمیشی. همش دوست داری از در و دیوار بگیری و بایستی و تازگیها هم که کافیه بایستی شروع میکنی به راه رفتن گاهی هم هر دو دستت رو ول میکنی و گلوپی می خوری زمین.
دیروز یه چند دقیقه ای منو سر کار گذاشتی یه کم سرم گرم بود که یهو دیدم نیستی هی صدات کردم ولی نبودی ترسیدم که نکنه از پله افتاده باشی ولی یهو دیدم زیر میزی و به من میخندی.
راستی شنبه که عید قربون بود بابا بزرگ و عمه اینا رو دعوت کردیم و برات دندونی پختیم ولی تو جوجه من هنوز دندون در نیاوردی و داری کلنجار میری وهمه چیز رو میمالی به لثه هات.
وزنت تازه شده ۷٫۴۸۰ کمه ولی دکترت راضیه . ولی برای خاطر جمعی از مایش برات نوشته که خواستم امروز انجام بدم ولی ازمایشگاه تعطیل بود حالا ایشالاه فردا.
اهان برای دندونی هم دو تا عروسک و یه کتاب حواس کادو گرفتی که عکساشون رو بعدا میذارم.
ناز گل مامان بازم رسیدیم به عدد فت. و اینبار ۷ ماه و ۷ روزگیت مبارک. این روزا انقدر شیطونی میکنی که همش باید مراقبت باشم تا یه لحظه ازت غافل میشم از یه جا گرفتی و ایستادی و منم میترسم بیافتی در نتیجه همش پیشتم و به نوشتن تو اینجا نمیرسم. دیروز لباس منو گرفتی و وایستادی بعد هم دستت رو ول کردی و دو ثانیه رو پای خودت ایستادی من ترسیدم و جیغ زدم که تعادلت بهم خورد. تازگیها وقتی از سر کار میام یه ساعت کامل بهم میچسبی و بعد از شیر خوردن هم دوست داری تو بغلم باشی فکر کنم کا ملا متوجه میشی که چند ساعت پیشت نبودم. منم گاهی حتی ناهار نمیخورم و بغلت میکنم تا تو از من سیراب شی و بعد میرم سراغ کارام.
مامان رو کامل میگی ولی تازگیها خوب غذا نمیخوری. فقط اب هویج و موز رو دوست داری که اونم میترسم ضرر کنه زیاد بهت نمیدم ولی تخم مرغ و سوپ و پوره رو خوب نمیخوری .
دیشب گذاشتیمت لای پتو و با بابایی تاپت دادیم کلی کیف کردی و خندیدی. قهقهه هات مستمون میکنه.
از خدا ممنونیم که توی این ۷ ماه و ۷ روز جلوه های دیگه ای از خلقت ۷ روزه اش رو بهمون نشون داده. و مطمئنم هرچی که پیش بریم بیشتر و بیشتر این قشنگیها رو میبینیم. امیدوارم خود خدا کمکمون کنه.
فسقلک من چند وقتی میشه که برات ننوشتم اصلا حس نوشتنم خشکیده بود ولی حالا خوبم.
اولین خبر مهم اینه که شما دقیقا وقتی ۶ ماه و ۶ روزه شدی کامل نشستی. البته از قبل مینشستی ولی نه کامل. حالا دیگه در حالت نشسته غذا میخوری و فیلم نگاه میکنی. دوباره جیغ زدنهات زیاد شده وهمچنان شبا هر یک ساعت یه بار برای شیر خوردن بیدار میشی و این منو اذیت میکنه ولی چون برای تو ناراحت نیستم.از تاریخ ۸/۸/۸۸ هم شروع کردی کامل ۴ دست و پا میری .تقریبا ماما میگی و این منو خیلیییییی خوشحال میکنه. دستت رو به هر چیزی که دورو برت باشه میگیری و پا میشی.دیشب در حالیکه بابا دراز کشیده بود دست انداختی به شکمش و خواستی بلند شی که با سر خوردی زمین و ما کلی ترسیدیم. تو گریه میکردی و من بغلت کردم و دویدم اشپزخونه ولی بابا خشکش زده بود و هیچ کاری نمیتونست بکنه . گفتم بیا روغن بده. اومده بود اشپزخونه ولی نمیتونست روغن رو پیدا کنه بس که هول شده بود. خلاصه که من نمیدونم چطور می خوایم تو رو بزرگ کنیم و از ترس نمیریم وقتی قراره تو بارها زمین بخوری تا راه رفتن یاد بگیری .
راستی یه موضوع جالب دیگه اینکه من از امروز دارم میرم باشگاه سوارکاری. حقیقتش اینه که سوارکاری همیشه یکی از ارزوهام بود ولی تا الان موقعیتش پیش نیومده بود . چند وقت پیش یکی از همکاران پیشنهاد کرد و منم به چند دلیل قبول کردم. اول اینکه یه کم لاغر شم(اخه دیگه همه حتی رییس بیمارستان هم بهم تذکر داد).
دوم اینکه یاد بگیرم برای رسیدن به ارزوهام تلاش کنم و از چیزی نترسم تا بتونم اینو به تو هم منتقل کنم.
سوم اینکه باید برای پذیرش چیزهای جدید خودم رو اماده کنم چون قراره از فردا تو هر روز یه درخواست ازم داشته باشی
وچهارم و پنجم و……… خلاصه به هزاران دلیل…. شایدم صدها دلیل…. نه اصلا همون دهها دلیل رفتم و کلی هم لذت بردم البته اولش عین بید مجنون داشتم از ترس میلرزر اسب شدم اوضاع بهتر شد. یه اشتباهی هم مرتکب شدم واونم اینکه خواستم با اسبه ارتباط عاطفی برقرار کنم و طبق کتابهایی که این چند وقته خوندم (البته در مورد بچه داری)نگاش کردم و دست به بدنش کشیدم و باهاش حرف زدم که یهو رم کرد و مربیمون گفت که نباید به چشمای اسب نگاه میکردم چون میترسه(خب من چه میدونستم که کتابا در مورد اسبا صدق نمیکنه).ولی به خیر گذشت و شما ممکنه که یه روزی مامانت رو در حال دریافت مدال طلای سوارکاری ببینی. الانم دیگه برم که داری نق میزنیا
اینم یه عکس از شما و عروسک زمان بچگیهای مامان:

برگ گلم.,
روز به روز داری بزرگ میشی و با رشد تو منم دارم یه دنیای جدید رو تجربه میکنم. یه دنیای پاک پاک پاک. بدون دغدغه و نگرانی. بدون الایش و دورویی و ریا. وقتی می خندی خنده هات از ته دله و ملاحظه نمیکنی که وای بقیه ناراحتن نباید الان خندید و وقتی هم که گریه میکنی اشکات رو قایم نمیکنی که بقیه نبینن. ذاحت جیغ میزنی و به سادگی و بدون توضیح سکوت میکنی و من عاشق این بی الایشیهاتم.
دیشب تلفنی یکی از دوستام خبر داد باباش فلج شده و من خیلی ناراحت شدم بابا که دید حالم بده پیشنهاد داد بریم بیرون. رفتیم ابمیوه بخوریم که تو که اصلا دوست نداشتی تو ماشین بشینی محکم زدی زیر لیوان من و همه ماشین و کریر و مانتو شلوار و لباس جدیدتو خودت رو کثیف کردی یه ان شوکه شدم و گفتم اهههههههههه. بابایی ناراحت شد و اومد تو رو بغل کرد و گفت مگه چی شد؟ گفتم هیچی ولی شوکه شدم.ولی باز ببخشید سرت داد زدم.
قند عسلم این روزا با سرعت زیاد سینه خیز میری و جهش میکنی. فرم چهار دست و پا رفتن رو به خودت میگیری ولی هنوز نمیری.
زبون درازی میکنی و من غرق لذت میشم.
خیلییییییی عاشق بازی هستی تا الان عروسک بازی و قلقلک و انواع رقصها و ادا در اوردن و مجسمانه و لی لی حوضک و دالی موشه غلت زدن رو بارها و بارها با هم بازی کردیم.
اصلا دیگه کریرت رو دوست نداری و روش نمیشینی فقط گاهی تو ماشین روش می خوابی.
اگه سوار ماشینت کنیم و زود راه نیافتیم همش جیغ میزنی و ماشین رو میذاری رو سرت در نتیجه باید به اقایون بگیم سریعتر فکری به حال این ترافیک بکنن چون تو ترافیک هم نباید متوقف بشیم.
صدای حیوونا رو که برات در میارم تو اوج گریه هم که باشی ساکت میشی و گوش میدی با صدای جیک جیک و میو میو هم میخندی همیشه.
داری مزه غذاها رو میچشی .تا الان لعاب برنج و فرنی و سرلاک و حریره بادوم و موز و اب سیب و سوپ ساده خوردی و خدارو شکر همه رو دوست داشتی( شکمویی رو فکر کنم از من و بابا به ارث بردی).
امروز که از سر کار اومدم تو بغل مامان جون داشتی گریه میکردی خیلی دلم سوخت ولی خب به هر حال باید باهاش کنار بیام .
