عکسهای دومین اتلیه

از اونجاییکه یه مدت بود سایتت خراب بود و من نه میتونستم درست و حسابی بنویسم و نه میتونستم ازت عکس بذارم کلی عقده ای شدم پس اولین پست رو بعد از مدتها اختصاص میدم به عکسهای دومین اتلیه زنگانیت که در تاریخ ۱۱ خرداد ماه ۸۹ در فوتو بیبی ازت گرفتیم.

کفشدوزک مامان:

کفشدوزک مامان

دختر فوتبالیست ما:

دختر فوتبالیست ما

تازه تو این عکسها که اخرین عکسها بودن داشتی شنگول میشدی:

فرشته ای در ایینه:

خدا پدرشون رو بیامرزه که این حباب ساز رو گذاشته بودن اونجا وگرنه ما عمرا میتونستیم از شما عکس بگیریم. این اولین عکسه که به مدد حباب ساز تونستیم از شما بگیریم. تا اخرش هم هی میرفتی طرفش و میگفتی فوتتتتتتتتتت:

اینم گل رز بابا:

این هم عکس اخر:

دستشون درد نکنه من خیلی از کارشون راضیر بودم کلی با حوصله ازت عکس گرفتن. با اینکه اولش شما بی حوصله بودی ولی خانمها خیلی صبوری کردن.ما حصل کار حدود ۵۰ یا ۶۰ تا عکس بود و من با سختی خیلیییییییییییییییییییییی زیاد بالاخره تونستم ۱۰ تا عکس انتخاب کنم . دو تا رو رو تخته شاسی بزرگ  یکی کادو روز تولد برای مامان جون از طرف شما و یکی کادو روز پدر برای بابایی از طرف شما.درسته هزینه اش یه کمی ادمو میترسونه ولی می ارزید من راضیم. تو چی شیطونکم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترم غذاتو بخور

این روزها این جمله شده ورد زبونم. از روزیکه بردمت خانه بهداشت و گفت خوب وزن نگرفتی. یه جورایی دگمه ام گیر کرده رو این جمله. روز اول که اعصابم حسابی بهم ریخت ولی الان بهترم و فقط کاسه به دست من و مامان جون همش دنبالتیم. میدونم این روش اشتباهه ولی اخه چکار کنم؟ اخه مگه میشه بچه با اینهمه تقلا و بدو بدو غذا نخوره؟ اخه تو چرا گرسنگیت رو حس نمیکنی؟ چرا فکر میکنی فقط شیر مادر برات کافیه؟
برعکس پرند جون مسوول خانه بهداشت میگه مدام خوراکی دستتون باشه خانم بدین تا بخوره. پرند جون میگفت اصرار نکنین بذارین هر وقت گرسنه شد خودش میاد سمت غذا. البته میایی ها ولی فقط دو یا نهایتا سه قاشق بعد انگار سیر میشی تا ۳- ۴ ساعت بعدش. وقتی یه بچه غذا خور میبینم انقدر تو دلم حسرت میخورم . جالبیش اینجاست که بقیه مثلا از غر زدن بچه شون شاکین یا از شیطنتش ولی من وقتی میگم منم از غذا نخوردن دختری شاکیم مسخره ام میکنن که تو زیادی حساسی خب غذا نخوره چیزی نمیشه که ما حاضر بودیم بچه مون شیطون نبود غذا هم نمیخورد. اصلا درکم نمیکنن. یعنی کلا فکر کنم هر مادری که این مشکل رو نداشته باشه درک نکنه من چی میگم.
رسما دیگه غذاهای مخصوص خودت رو کنار گذاشتی و فقط غذای خودمون رو میخوای. البته من سعی میکنم برای خودمون هم سوپ و اش یا خوراک درست کنم که خوردنش برای تو راحت باشه . بستنی رو یه کم دوست داری اونم نه یه دونه در طی روز بلکه یه بستنی برای سه یا ۴ روز . موز دوست داری اونم یک سوم یا نهایتا یه نصفه موز در روز. و دیگه بساط سالاد که از اول دوست داشتی.
من نمیدونم چه جوری بهت غذا بدم دیگه یکی کمکم کنههههههههههههههه

۱۵ ماهگی

سلاممممممممممممممممم پانزده ماهه که یه فرشته اسمونی تو بغل یه فرشته زمینی جاخوش کرده خدا جونم به خاطر این اتفاق قشنگ ازت ممنونم.
میدونم که یکی از همین روزا ۱۵ سالگیش رو جشن میگیریم.
ازت میخوام کمکمون کنی تا درست تربیتش کنیم جوری که شایسته نام انسان باشه.
ازت میخوام بهترینها رو براش مقدر کنی.
ازت میخوام که همیشه حتی تو سختیها خنده رو رو لبای قشنگش بنشونی.
این فرشته کوچولو که داره تند تند بزرگ میشه این روزا سعی میکنه خودش به تنهایی از صندلی ناهار خوری بالا بره.
سعی میکنه پله ها رو ایستاده بالا و پایین بره.
با مسواک کوچولویی که براش خریدیم، روزی شونصد بار مسواک میزنه
سعی میکنه لباسای تا شده اش رو خودش تو کشو کمدش بذاره.
تازگیها گوشواره طلاهاش رو که چند روز پیش به گوشش انداختیم ، به رسمیت میشناسه و نشونشون میده.
به عروسکاش غذا میده تا زود بزرگ بشن.
روزی چندتا مشت نثار عروسک زرافه ای که قدش از خودش بلندتره میکنه!!!!
عروسکاشو میذاره تو کالسکه و گردش میبره.
تو استخرش دمر میخوابه و پا میزنه.قشنگ حالت شنا بخودش میگیره.
همچنان عاشق خیار و گوجه و کاهو هست.
با صدای هر موزیکی اعم از زنگ تلفن و موبایل و اسباب بازیهاش ، دست چپش و بلند میکنه ، میچرخه و قر میده!
پشت سر هرکسی که بیرون میره ، گریه میکنه و میگه دَ دَ (ددر)
نقاشی کردن رو به اسم آبی میشناسه .تا رنگ و قلم مو و نقاشهای چسبونده شده به دیوار اتاقشو میبینه میگه : ” آبی”
روزی صد بار اعضا صورت خودش یا ممانشو نشون میده که بهو یه چیزی جابجا نشده باشه!
هر کس که از راه میرسه ، چک میکنه تا ببینه ناف داره یا نه!!!
تو پارک عاشق سرسره بازیه و اینکه بقیه رو که رو تاپ هستن هل بده!
گاهی وقتا برای خوابیدن با دست اشاره میکنه که یعنی ” پشتمو تاپ تاپ کنین” .تازه موقع خوابش رو هم با بای بای کردن اعلام میکنه!
دایره لغتش تا الان اینارو داره : ” {حَ = حمام} ،{دوپ = توپ} ، {با……با ………….با = بابا} ، {یدونه با = بازکن} ، {بَ = برگ}، {نی نی = نی نی}، {آپپپپَ = آب}، {ااَیینا = از اینها میخوام}، {ب َ ب َ بَ= به به مامان که شیر داره}، {بَ همراه با اشاره به فریزر = بستنی میخوام}، {سیب = سیب}، {چش = چشم}، {اَس = اسب}، {آبی = نقاشی}، {}، {}،
و به سوالهای زیر اینطوری جواب میده :
بَبَیی میگه : “بَ ب َ ”
هاپو میگه : “هاپ هاپ”
جوجو میگه : “جیک”
خره میگه : ” ا ا ا ا ا ا ا ممتد”
اسبه میگه : “اَ”
پیشی میگه : “می”
شیره میگه : ” هووووووووووووو”

دندون هفتم

یه هفت دیگه پیدا کردم هوراااااااااااااااااااااااااا. امروز وقتی از سر کار برگشتم مامان جون گفت مده بده  دختر گلت دو تا دندون رو همزمان دراورده. نگاه کردم دیدم بلهههههههههههههه دو تا دندون اسیاب بالا با هم سر زدن بیرون اینا شدن دندونای هفتم و هشتمت مبارک باشه گلم. ترتیب در اومدن دندونات تا الان اینطوری بوده:

اول:دندون پیش  پایین سمت راست

دوم:دندون پیش پایین سمت چپ

سوم: دندون پیش بالا سمت راست

چهارم :دندون پیش بالا سمت چپ

پنجم: دندون پیش کناری چپ بالا

ششم:دندون پیش کناری راست بالا

هفتم:اسیاب بالا راست

هشتم:اسیاب بالا چپ

اول از همه دوست جونهایی که با وجود بی معرفتی من و سر نزدن به وبلاگهاشون هنوز ما رو فراموش نکردن و بهم سر میزنن تشکر میکنم. بعد عم چون این سوال رو زیاد پرسیدین اینجا جواب میدم از اونجایی که سایت دخترم یه مدتیه مشکل فنی داره نمیتونم توش عکس بذارم اصلا یکی از دلایل کم نوشتنم هم همینه. باباش داره روش کار میکنه دعا کنین بتون زودتر درستش کنه اونوقت کلیییییی عکس براتون مذارم قول میدم

و اما این روزها برنامه جدیدی به کارهای روزانه مون اضافه شده و اون هم

سومین قرار پارک نهج البلاغه

جمعه ۷ خرداد سومین قرار رو با یه تعداد از دوستان گذاشتیم و هدف بیشتر از دیدن همدیگه این بود که شما وروجکها با همدیگه باشین و بازی کنین.

از ۵ شنبه ظهر یه کم بیحال بودی طوریکه فکر نمیکردم جمعه بتونیم بریم. بابا هم کلی کار داشت ولی قطعی نگفته بود که نمیریم. ساعت ۶ بابا زنگ زد که تا ۷ میرسه خونه منم شما رو حاضر کردم و رفتیم تو میدون بازی کردیم .بابایی

ساعت ۷/۱۵ رسید و با هم رفتیم اصلا امید نداشتم که دوس جونا رو میبینیم قرارمون ساعت ۶ تا ۸ پارک نهج البلاغه بود ما تازه حدود ساعت ۷/۴۵ تو سراشیبی پارک بودیم و اونجا هم کلی شلوغ بود توی ترافیک که بودیم ماشین یکی از دوستا رو دیدم شک کردم کمی که رفتیم جلوتر دیدم نه خودشونن ستاره جون اینا بودن یکم خوشحال شدم بعد از کلی معطلی بالاخره جای پارک کردن پیدا کردیم و پیاده شدیم و بعد از احوال پرسی و اینا از اونجاییکه من موبایلم رو اشتباهی تو جیب مانتوام انداخته بودم تو ماشین لباسشویی و شسته بودمش و در نتیجه سوخته بود مرتب ستاره جون به بچه ها زنگ زد و جاشون رو پرسید و ما بعد از اینکه یه بار اشتباهی رفتیم یه سمت دیگه پارک بالاخره بار دوم پیداشون کردیم و رفتیم پیششون البته سه تا از بچه ها و خانواده شون رفته بودن ولی باز غنیمتی بود که هنوز بقیه بودن کمی صحبت کردیم و کمی هم عکس گرفتیم ولی دخملک من اصلا سرحال نبود و مرتب بهونه میگرفت. اصلا کنار بچه های دیگه نمیموند و همش ساز دور شدن از اونها رو میزد .کمی با نورای لیزر بازی کردیم ولی باز سرحال نشد که نشد. همسایه بغلی مون سه چرخه بچه شون رو اورده بودن که خانم گل من همش میخواست سه چرخه اونها رو هل بده خلاصه با معذرت خواهی از اونها کمی هم سه چرخه بازی کردیم. بعدشم سر توپ با مانی جون کمی دعوا کردین و اخر سر هم کمی گریه و سرفه خلاصه یه یک ساعتی فکر کنم بودیم و خدا رو شکربابایی کلی با باباهای دیگه صحبت و شوخی کردن ( به جای اینکه شما با دوستان گرم بگیرین)و از دوستا جدا شدیم و حال شما هم خوب شد. تو مسیر برگشت تا دم در پارک چند تا عکس گرفتیم و یه تاب بزرگی بود خانوادگی سوار شدیم و حالشو بردیم.دم ماشین ستاره جون اینا رو دیدیم و زحمت کشیده بودن یه فرفره برای شما خریده بودن که کلی خوشت اومد ازش. با اونها قرار گذاشتیم که بعد از این بیشتر همدیگرو ببینیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. و بعد از دادن شام و داروهای شما خوابیدیم.این بود خاطره ما از روز ۷ خرداد.

از چپ به راست: کیارش سورنا. امیتیس. دیانا

روز مادر

خدا جونم ازت ممنونم که حس قشنگ مادر بودن رو به من هدیه دادی. و ازت میخوام که هیچ زنی رو تو هیچ کجای دنیا در حسرت این حس قشنگ نذاری.

خدا جونم فقط تو میدونی که چه مامان گلی دارم و فقط تو میدونی که چقدر در برابرش کوتاهی کردم و میکنم. ازت میخوام کمکم کنی که بچه خوبی بشم.

و امااااااااااااااااااااا امسال روز مادر بابایی یه کار بسیار سورپرایز انجام داد که اینجانب بسی لذت بردم اونم این بود که برای شما هم کادو خریده بود. گفت خب دخمل کوچولوم هم یه خانمه وبرات یهدونه چادر اسباب بازی که توش پر توپ بود خرید. البته کادو منم قشنگ و سورپرایز بود سه تا النگو ولی اون ایده کادو برای شما خیلی قشنگ و عشقولانه بود.

تو این پست چیز زیادی برای نوشتن ندارم. نه حس مادرانه رو میشه نوشت و نه ارزوهای مادرانه رو میشه توصیف کرد.فقط میگم که مادرم دوستت دارم. دخترم مادرانه دوستت دارم

اینم عکس شما با اولین کادوی روز زنتون:

.

کوشواره

دخترکم مبارکت باشه گوشواره دار شدنت. از خیلی وقته پیش که دکتر میبردمت میگفتم گوشات رو سوراخ کنه قبول نمیکرد که بذار ۶ ماهش بشه بعد گفت بذار یه سالش بشه و این بار هم نمیخواست قبول کنه ولی من که گفتم میترسم بزرگتر بشه و دردش باعث بشه خاطره بدی براش بمونه قبول کرد وگوشات رو سوراخ کرد البته یه کمی هم بالا و پایین شد بس که تو گریه کردی و جیغ زدی. خیلی برام سخت بود که گریه ات رو تحمل کنم و دستات رو محکم بگیرم ولی فقط به خاطر اینکه تو بزرگی بیشتر اذیت میشی اینکارو کردم از مطب هم که اومدیم بیرون نزدیک به نیم ساعت همش هق هق میکردی و بغض میکردی. چند روز اول هم اصلا نمیذاشتی دست به گوشات بزنم و الکل بمالم حتی تو خواب هم که میخواستم الکل بزنم بیدار میشدی و گریه میکردی ولی الان دیگه حساسیتت از بین رفته و با قضیه کنار اومدی. خلاصه که این کار سخت رو روز یکشنبه دوم خرداد ۸۹ ساعت ۱۰ صبح انجام دادیم بلافاصله بعدش هم خبر رسید که عموی عزیزم (شوهر خاله ام)سکته مغزی کردن و ما با ناراحتی زیاد رفتیم بیمارستان و در نتیجه من که برای یه ساعت مرخصی گرفته بودم دیگه سر کار برنگشتم و شما حسابی تا شب بغل مامان خودت رو لوس کردی و درد سوراخ کردن گوشات رو فراموش کردی.گوشواره هات هم نگینی فیروزه ایه روشنه.

دومین ارایشگاه

آرایشگاه۱

نازدونه من. موهات باز خیلی بلند شده بود ولی به خاطر گرفتن عکس توی اتلیه کوتاه نمیکردیم ولی بالاخره بعد از گرفتن عکسات  رفتیم ارایشگاه شمال تا موهات رو کوتاه کنیم اولش حواست نبود و همه چی اروم بود ولی بعد که پیش بند رو دور گردنت پیچیدن تازه فهمیدی یه خبراییه و بعدش هم که دیدی دستای کوچولوت مونده زیر پیش بند و نمیتونی تکونشون بدی دیگه بدتر شد و بی تابی کردی. اول بابایی بغلت کرد ولی انقدر سرت رو تکون دادی و گریه کردی که نشد وسطاش البته کمی مشغولت میکردیم با اب پاش و فرچه و… ولی بعد باز شروع میکردی به گریه . اینبار من بغلت گرفتم و بابایی سرگرمت کرد و بالاخره نصفه و نیمه موهات رو کوتاه کردیم. امیدوارم تا دفعه بعد دیگه ترسی از ارایشگاه نداشته باشی چون اصلا طاقت گریه هات رو ندارم اگه پشت گردنت عرق سوز نمیشد اصلا تا بزرگ شدنت موهات رو کوتاه نمیکردم.

تازه یه حس بدی هم دارم اونم اینه که بعد از سوراخ کردن گوشهات برای گوشواره نسبت به نگه داشتن دستات حساستر شدی و یه جورایی انگار تو روحیه ات اثر گذاشته.

.نازنینم. این روزا خیلی کمتر میتونم برات بنویسم برای اینکه شما شیطون شدی حسابی و من رو هم نمیذاری پای کامپیوتر بنشینم ولی سعی میکنم همه چیز رو مختصر یادداشت کنم.
از همین امروز شروع میکنم و به عقب برمیگردم.
شما شدیدا توپ دوست داریو این علاقه به حدی است که تو پارک دست هر کسی توپ ببینی میری و توپش رو میگیری امروز هم که گیر داده بودی به اقا وانتی که هندونه و طالبی میفروخت و همش پشت سر هم میگفتی توپ و من فهمیدم همه اونها رو توپ میبینی!!!!!!!!!!
دیروز بردمت پیش دکتر نریمان شکر خدا از همه چیز راضی بود وزنت رو گفت ۹۳۰۰ و قد ۷۴٫۵ فقط برای افزایش قد شربت زینک رو پیشنهاد داد.تازه تا گذاشتمت رو تخت گفت شیطنت از چشمای دخترت میباره!!!! قربون تو و شیطونیات بشم من. منم گفتم خوبه که این. گفت خوبه فقط احتمالا خونه و زندگیت داغونه گفتم اره فدای سرش.

صفحه 1 از 101234510...قبلی »