تولد یکسالگیت مبارک

دختر قشنگم باورت میشه که پارسال این موقع از دل مامان اومدی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وایی چرا من هرچقدر هم که میگذره نمیتونم این موضوع رو باور کنم؟؟؟؟؟
ولی الان نمیخوام راجع بهش حرف بزنم. امروز میخوام در مورد اولین جشن تولدت بنویسم. بعد از کلی صحبت راجع به اینکه چه روزی تولدت رو جشن بگیریم بالاخره من موفق شدم نظرم رو به کرسی بنشونم.اخه بابا میگفت ۵ شنبه ۱۹ جشن بگیریم تا مهمونها راحتتر باشن و من اصرار داشتم دقیقا روز تولدت رو جشن بگیریم و چقدر هم از اینکه بابا نظرم رو قبول کرد خوشحال شدم اخه لحظه به لحظه یاد پارسال افتادم و تمام لحظه ها رو دوباره مرور کردم و سرشار از لذت شدم.
برای تولدت تمام بچه دارهای فامیل رو دعوت کردیم البته رنج سنی -۳ تا ۷ سال. ۱۱ تا بچه و ۱۷ تا بزرگتر.چند نفری هم کم لطفی کردن و نیومدن .
ساعت ۴ شروع مراسم بود ولی اکثرا ۶ به بعد اومدن. البته برای منم تجربه شد که مهمونی بچه ها نباید زیاد طولانی باشه چون خسته میشن.
طبق معمول همه مهمونیها با پذیرایی و عکس گرفتن شروع کردیم .شما یه کم بهت زده بودی که چه جوری یه روزه خونه خلوت ما تبدیل شده به مکانی با اینهمه نفرات.کمی بزن و برقص داشتیم تا اینکه مهمونها همه جمع شدن حدود ساعت ۷:۳۰شما شدیدا خوابت گرفت اخه از صبح که من مشغول اماده کردن کارا بودم شما هم نخوابیدی که مبادا صحنه ای رو از دست بدی. تو این فاصله من عصرونه رو سرو کردم تا شما بیدار شی. حدودا۸:۱۰ بیدار شدی و من که کلی از خودم هنر به خرج داده بودم و میز تولد چیده بودم کادو بچه ها رو دادم و جشن اصلی شروع شد.
بچه ها از دنیای ما بزرگترا بیرون اومدن و بچگیها شروع شد. همه عینک ها رو به چشم زده بودن و سوت میزدن. هر کدوم به نوعی داشتن انرژی خودشون رو تخلیه میکردن. میخندیدن. داد میزدن. کلاه همدیگرو میکشیدن. دعوا میکردن و دوباره اشتی میشدن خلاصه که هیاهویی بود شیرین و لذت بخش. کیک رو اوردم و شما کمی رقصیدی و کلی عکس گرفتیم بعد انگشت کیانا خورد به گوشه کیک. یه کم گذشت فرناز حس کرد که اثر انگشت کافی نبوده و تمام کف دست راستش رو گذاشت روی کیک. اول عصبانی شدم ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم خب اینها همش خاطره است.کیک رو بریدیم و خوردیم و کادوها رو باز کردیم ولی شما همچنان داشتی کار مهم خودت یعنی خوردن کناره های میز رو ادامه میدادی.
اخر شب هم با بابا جون عکس گرفتیم و دفتر تولد یک سالگی شما رو بستیم.
به ما که کلی خوش گذشت از دست اونایی که نیومده بودن رفت.
در ضمن با اینکه کلیییییییی باهات تمرین کرده بودیم تا بتونی شمع رو فوت کنی و شما هم یاد گرفته بودی کاملا ولی باز ما رو ضایع کردی و شمع رو فوت نکردی. و در مورد سوتهایی که کادو به بچه ها دادیم هم کلی قبلش تمرین کردیم تا ترس شما بریزه اخه روز اول که مامان جون سوت زد چنان ترسیدی که تا چند دقیقه همش گریه میکردی و چپ چپ به مامان جون نگاه میکردی.
خلاصه که:
قشنگ مامان ۱۸ فرورذین ۸۸ تو با اومدنت حال و هوای زندگیمون رو عوض کردی . حس قشنگ مادر بودن رو به من و پدر بودن رو به بابا دادی و ما یک سال تمام تو رو دیدیم و این حس رو زیر دندونمون مزه مزه کردیم. جدا که حس قشنگیه. از خدا میخوام که به تمام ارزومنداش این حس رو عطا کنه.و تو رو برای ما حفظ کنه. دوستت داریم قشنگم و
تولد یکسالگیت مبارک.
عکس کیک خانم خوشگله:

۵ نظر در ”;تولد یکسالگیت مبارک“

  1. بهاره می‌گه:

    عکس کیک رو ندیدم اشکال نداره
    چه جشن خوبی پر از نی نی های ناز همیشه به جشن و شادی جشن فارغ التحصیلی و عروسیش رو برگزار کنی
    ۱ سالگیت مبارک دختر نازنینم

  2. نیکی/غزاله می‌گه:

    گل قشنگ مو مشکی من تولد یک سالگیت مبارک.ایشالا ۱۲۰ ساله شی.دست مامانی هم درد نکنه با این تولد قشنگی که برات گرفته بوده عزیزم.ایشالا سالم و سلامت باشی و همیشه قدر مامان خوبتو بدونی عزیزم.

  3. مامی گندمک می‌گه:

    سلام دوست عزیزم

    اول سال نو مبارکتون باشه و سالی سرشار از خوشی داشته باشید
    دوم تولد دخمل ناز و خوشگلمون هم مبارککککککککککککککککککک انشا ا… زیر سایه مامان و باباش ۱۲۰ ساله شه…بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس

  4. ساناز می‌گه:

    مامانش پس عکساش کو؟؟؟؟ان شاالله تولد ۱۲۰ سالگیش در کنار بابا و مامان مهربونش.بوووووووس

  5. سلام دخمل مومشکی شیطون بلا یک سالگیت مبارک خانوم عسلی.
    یه خسته نباشید جانانه هم برا مامان و بابا برای زحمتهای این یکسال.

اضافه کردن نظر