روز زایمان
روز سه شنبه ۱۸ فروردین ساعت ۹ با مامان رفتیم پیش خانم دکتر تو بیمارستان تا نوبتم بشه رفتم کلاس ورزش و کلی روی توپ نشستم و کلی هم با راهنمایی مربی ورزشایی که برای باز شدن دهانه رحم لازم بود رو انجام دادم و بعد رفتم پیش خانم دکتر از درد پرسید که گفتم نه هیچ خبری نیست معاینه داخلی انجام داد و گفت برو خونه احتمالا تا جمعه دردات شروع میشه اگر نشد شنبه بیا برای سزارین .
تو راه برگشت رفتیم کیسه جارو برقی خریدیم و عینک مامان را تحویل گرفتیم یه سر هم رفتم محل کارم یه کم درد داشتم که مامان گفتن احتمالا بخاطر معاینه است . حدود ساعت ۲ رسیدیم خونه باز درد داشتم به همسر نازنین تلفن کردم و ماوقع رو گفتم و خواستم بیاد خونه گفت جایی کار داره.
گفتم کارش رو انجام بده و بیاد ولی زود بیاد که تا شب ممکنه مجبور شیم بریم بیمارستان .ناهار رو مامان حاضر کرد و گفت غذای کم و مقوی بخور یه وقت نکنه درد زایمان باشه گفتم نه بابا کمه. با اینکه درست امروز ۴۰ هفته تموم بودم ولی باورم نمیشد.
ناهار مرغ خوردم و بدو بدو رفتم حموم و با دردی که داشتم دوش گرفتم و شیو کردم حدود ساعت ۳ بود به همسر جان تلفن کردم گوشی رو برنداشت چند بار زنگ زدم فایده نداشت تو این فاصله مامان طفلک خونه رو جارو زد و کمی مرتب کرد دیگه دردام زیاد شد چند بار رفتم دستشویی به خودم میپیچیدم میخواستم دراز بکشم نمیشد همش راه میرفتم و زنگ میزدم و اس ام اس میدادم اعصابم از دست همسری به هم ریخته بود. مامان حدود ساعت ۴ گفت برو طبقه پایین .رفتم پایین تا ۵ صبر کردم بعد دیگه تحمل نداشتم تو خونه بمونم با اینکه میترسیدم زود باشه به مامان گفتم بریم بیمارستان.
به برادر شوهرم زنگ زدم ببینم خبری از همسری داره دیدم بیخبره . تو راه بیمارستان دیگه داشتم داد میزدم و خدا رو صدا میکردم میترسیدم مامان هول بشه و راه رو گم کنه از روی ناچاری به پدر شوهرم زنگ زدم و با گریه گفتم بابا من دردام شروع شده همسری تلفنش رو جواب نمیده بی زحمت شما بیایین بیمارستان میترسم امضایی چیزی بخوان. فقط اسم بیمارستان رو گفتم و قطع کردم .
وای که این راه بیمارستان این بار چقدر طولانی بود راهی که این اواخر هر روز ۱۰ دقیقه ای میرفتم انگار صد سال طول کشید. یه دفعه مامان گفت به دوست همسری که غالبا با هم بودن زنگ بزنم شماره خودش رو نداشتم ولی شماره خانمش رو داشتم زنگ زدم و اصلا نفهمیدم چی گفتم . اون طفلی داشت حال و احوال پرسی میکرد که من پریدم وسط حرفش و با گریه گفتم به همسرش زنگ بزنه و اگه با همسر جان منه بهش بگه بیاد بیمارستان.
حدود ۵٫۵ رسیدیم دم در اورژانس. مامان با اون پا دردش در حالیکه عرق میریخت ویلچر گرفت و منو برد اتاق زایمان. رفتم داخل گفتم درد دارم گفتن بخواب رو تخت تا نوار بگیریم و معاینه کنیم. ماما معاینه کرد و گفت تازه ۳ سانت دهانه رحمت باز شده چرا انقدر داد و بیداد میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد هم نوار گرفت گفت خوبه. ولی من خیلییییییییییییییییییییی درد داشتم لباس دادن پوشیدم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم داخل .
گفتن دراز بکش تا تنقیه ات کنیم اصلا نمی تونستم برم رو تخت هی داد میزدم و میگفتم خانم یه کم صبر کن الان میرم. واییییییییییییییییییی خیلی درد بدی بود الان هم که یادم می افته موهای تنم سیخ میشه. همین موقع ها بود که گفتن دم در کارت دارن رفتم دیدم اقای همسر جان بالاخره تشریف فرما شدن تمام درد و نگرانیم رو با هم سر ایشون خالی کردم و فکر کنم یه چند تایی بد و بیراه بهش گفتم و دویدم دستشویی. بعد اومدم پرسیدم ببینم با رویان هماهنگ کرده یا نه. ( اخه یه اشتباه بزرگی که کردم این بود که اصلا شماره خانمی رو که باید باهاش هماهنگ میکردیم رو از همسر نگرفته بودم و میترسیدم اگه همسری نیاد قضیه رویان هم کنسل شه). گفت هماهنگ شده و وسایل رو دادن به اتاق زایمان.
اینبار دیگه هم با همسری و هم با مامان خداحافظی کردم و روبوسی کردم و رفتم داخل( لازم به ذکره که مامان جان انقدر تا این لحظه از شنیدن صداهای جیغ من دم در گریه کرده بودن که چشمها و صورتشون سرخ سرخ بود. و همسری هم که از شرمندگی جواب ندادن تلفن و دیدن وضعیت من با اون همه درد طفلکی شوکه شوکه بود و هیچ چی نمیگفت و فقط ملتمسانه نگاهم کرد). ب
هم گفتن مثل این خانمی که بغل دستته ورزش کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من عین مار گزیده ها بودم از خانمه پرسیدم چقدر طول میکشه گفت من از دیشب اینجامممممممممممممممم وای منو میگی ترسیدم گفتم پس حالا حالاها کار دارم. از طرفی میدیدم اون جیغ نمیزنه میگفتم پس من لوسم و طاقتم کمه. خانمه هی با من حرف میزد ولی من هیچی نمیفهمیدم.
مرتب طبق تکنیکها نفس میکشیدم که نکنه بچه ام نفس کم بیاره.یه مامایی اومد گفت میخوای اپیدورال شی؟ گفتم اوایل می خواستم ولی میگن سردرد میاره گفت نه. کی میگه؟ این دردت قراره ۱۰ برابر شه میتونی طاقت بیاری گفتم نه قبول. یه نامه برده بودن که رضایت همسر رو بگیرن اونم گفته بود اگه خودش دوست داره من موافقم ولی اول خودش امضا کنه. نامه رو اوردن یه امضایی زدم که عمرا شکل امضا خودم باشه بیشتر شبیه ماه فکر کنم تو اون درد.
خلاصه ساعت ۷ بعد از ظهر دکتر بیهوشی اومد و خواست راجع به اپیدورال حرف بزنه گفتم همه اینا رو میدونم تو کلاساتون بودم تو رو خدا زود تزریق رو انجام بدین. گفت اومدن معاینه ام کردن و ماما با تعجب گفت حدود ۷-۸ سانت دهانه باز شده. زودی بردنم تو اتاق زایمان هنوز داشتم ناله میکردم و ای و وای می گفتم.
خانم دکتر صادقی اومد که تزریق کنه ولی انقدر درد داشتم که نمیتونستم اونجور که میگفت بشینم البته خوب توضیح نمیداد که چه کنم. اخرش تزریق ساعت ۷٫۲۰ انجام شد ولی من هنوز درد داشتم و مسوول رویان هم نرسیده بود. خانم دکتر اومد بالا سرم و یه لحظه مثل اینکه ضربان بچه کم شد و همه هول شدن و خواستن زایمان رو شروع کنن من گفتم مسوول رویان نیست گفت چاره ای نداریم ترسیدم خیلی زیاددددددددددددد. ولی بعد خانم دکتر گفت شرایط خوبه نگران نباش و از اینجا به بعد شد رویای من.
دردم کمتر شد و شروع کردم به خوندن سوره انشقاق و ایت الکرسی. بعد بلند بلند با دخترم حرف میزدم بیخیال همه ادمهای دور و برم و رفت و امد ها شدم انگار فقط من بودم و دخترکم. دخترکی که با اینکه ندیده بودمش ولی باهاش اشنا بودم و میشناختمش.
اینجور حرف زدن برام سخت نبود طی ۹ ماه گذشته باهاش خو گرفته بودم.از فکر اینکه به زودی قراره دخترم رو ببینم مست بودم و سرخوش و فکر هیچ چیز دیگه ای نبودم .
تمام مراحل زایمان رو براش توضیح دادم بهش گفتم که میدونم دارم سختی زیادی رو تحمل میکنه. باهاش همدردی کردم گفتم میدونم که سرش تحت فشاره ولی ازش خواستم تحمل کنه. بهش گفتم که این فشار به خاطر اومدن پیش منه و ازش تشکر کردم که این درد رو تحمل میکنه.
بهش گفتم که چقدر من و باباش دوستش داریم و منتظر این لحظه بودیم. شرایط اتاق رو بهش گفتم. گفتم که اینجا یه کمی سرده و خیلی هم روشنه و دور و برش موقع اومدن شلوغه. ازش خواستم نترسه و وقتی دمرش کردن گریه کنه یا به پشتش زدن وحشت نکنه و بیزار نشه. بهش گفتم که این دنیا با تمام سختیهاش چقدر قشنگه. ازش خواستم تا تو دلمه از خدا بخواد که تمام اشتباهها و خطاهای مامانشو ببخشه. بهش گفتم برای تمام کسایی که التماس دعا کرده بودن دعا کنه. برای من. برای باباش . برای عاقبت به خیری و خوشبختی خودش. برای مادر بزرگش. برای عمه هاش. برای همکارای من.برای دوستای نی نی سایتیش. برای دوستام.برای دختر خاله ام که بارداره . برای کسایی که دوست دارن این لحظه رو تجربه کنن. برای بهتر شدن زندگی همه ادمهاو خلاصه هر چیزی که یادم اومد.
توی این فاصله یکی گفت برای دختر منم دعا کن که کنکور داره گفتم برای خوشبختیش دعا میکنم کنکور زیاد مهم نیست. گفتن برای این همکار ما دعا کن فوق قبول شه و ازدواج کنه. خانم دکتر گفت برای من دعا کن. خانمه که گفتم تو تخت بغل دستم بود گفت دعا کن دردای منم شروع شه(اخه نگو از دیشب بستری بوده و ضربان بچه نا منظم بوده ولی درد نداشته) و من همه رو به دخترم گفتم. اخه من که کسی نبودم من همون ادم یه ساعت پیش بودم ولی دخترم یه فرشته بود. یه فرشته پاک و معصوم. یه موجود که به نظر من از جنس نور بود یه نور پاک و الهی. یه موجود که انگار جزیی از وجود خدا بود که تو این مدت تو دل من بود و من مطمئن بودم که دعای اون مستجابه.
مسوول رویان رسید با اون هم سلام و احوال پرسی کردم. بهش توضیح دادن که من چه جوری دارم دخترم رو اماده زایمان میکنم پرسید کتاب زیاد خوندی گفتم فراوون. گفت کیت خونگیریت رو نیاوردن فقط کلمن رو اوردن. گفتم که تو صندوق عقب ماشین توی یه ساک قرمزه و رفتن به همسرم بگن بیاره و این نگرانیم هم برطرف شد.
ساعت حدود ۸ بود. خانم دکتر ازم تشکر کرد که خوب تکنیکهای تنفس رو بکار میبرم ازم پرسید که میخوام مراحل زایمان رو ببینم یا نه و من با ذوق فراوون گفتم که میخوام. ایینه رو برام تنظیم کردن صدای اذان مغرب از اتاق بغل به گوشم رسید و خانم دکتر همون موقع دستم رو گرفت و گذاشت روی محل خروج نی نی یه چیز نرمی زیر دستم حس کردم گفت این موهای بچه اته بعد از این تا میتونی زور بزن که زود ببینیش. هر چقدر که برای دیدنش عجله داری بیشتر زور بزن و من با خوشحالی و شوق هر چه که در توانم بود جمع کردم تا زود زود دخترم رو ببینم و نتیجه این شد که ساعت ۸:۱۰ دقیقه یه فرشته کوچولو سفید پوش و تمیز تمیز از پیش خدا اومد پیش من.
خودش زودی گریه کرد و نیازی به دمر کردن و کتک زدن نبود. گذاشتنش رو شکمم. اشک میریختم عین ابر بهار .از دیدن این موجود ظریف و نازنین غرق خوشحالی بودم از تماسش با پوست تنم یه حسی بهم دست داد که به هیچ عنوان قابل توصیف نیست وقتی دستم رو به سر و بدنش کشیدم چنان از خودم بیخود شدم که یه لحظه فراموش کردم کجا هستم. از خدا به خاطر این حس قشنگ تشکر کردم . به خاطر تمام کمکهایی که به من کرد تا واسطه به دنیا اومدن این موجود عزیز باشم تشکر کردم. به دخترم خوش اومد گفتم و فاطمه صداش کردم دخترم رو شکمم اروم اروم گرفته بود و با اون تن لرزونش داشت به حرفام گوش میداد داشت برای لحظات اول بودن تو این دنیا رو تجربه میکرد و داشت یه دنیا تجربه جدید و حس قشنگ رو به مادرش هدیه میکرد.
این لحظه ها مصادف بود با فعالیت مسوول رویان که خوب بالطبع من اصلا نفهمیدم چطور خون بند ناف رو گرفتن ولی بعد خارج شدن جفت رو دیدم یه کیسه که تقریبا به شکل قلب بود ولی بزرگتر دخترم رو برای شستشو بردن. خانم دکتر صادقی اومد بالا سرم گفت افرین عالی بود توی این زایمان تنها چیزی که کم بود جای پدر بچه بود و من حسرت خوردم که چه حیف که همسر مهربون از دیدن این لحظه بی نصیب موند.خانم دکتر پرسید چیزی نمی خوای گفتم اگه میشه دخترم رو بذارین رو سینه ام گذاشتن خانم دکتر دستور داد اکسیژن و پالس اکسیمتر رو هم باز کردن تا راحت باشم.
من بودم و دختری به روی سینه ام بهش خسته نباشید گفتم. نوازشش کردم و حالش رو پرسیدم. خوب نگاش کردم. یه موجود ظریف و کوچولو به سفیدی برف. باورم نمیشد اون کنجد کوچولویی که تو شکمم بود تبدیل شده باشه به یه انسان کامل. باهاش باز هم حرف زدم بهش گفتم که چه موجود تواناییه ازش خواستم که تواناییهاش رو فراموش نکنه. ازش خواستم که یه انسان واقعی باشه. که از خدا دور نشه که این لحظه ها رو فراموش نکنه. که تمام تلاشش رو بکنه تا یه انسان مفید باشه و کلی حرفای دیگه البته یه بار تو این بین خواستن به بهونه اینکه سردش میشه ازم بگیرنش خانم دکتر اجازه نداد و گفت بذارین حرف بزنن و خودش هم داشت گوش میداد بعد از یک ربع ازم گرفتنش که ببرن باباش ببیندش گفتم یاد باباش بندازین تا دیدش عکس بندازه و بهم خندیدن که حواسم به همه چیز هست. دخترم رو بردن ولی محبتش رو تو دلم جا گذاشت تا همیشههههههههههههه.
از خانم دکتر و همه پرسنل تشکر کردم که شرایط رو برام فراهم کردن تا زایمانم برام رویایی بشه و خانم دکتر هم از من تشکر کرد و گفت من هم از تو ممنونم زایمان تو برای ما هم رویایی بود.
رفتم تو اتاق بعدی. خیلی تشنه ام بود ولی یکی از پرستارا اومد گفت اول ۷ تا خرما بخور تا بچه ات صبور باشه داشتم میخوردم که دخترم رو اوردن و گفتن بهش شیر بده تو گوشش ادان و اقامه گفتم و اسمش رو فاطمه صدا زدم و بعد بهش شیر دادم وای که چقدر شیرین بود لحظه ای که لبای کوچولوش رو گذاشت رو سینه ام. داشتم پرواز میکردم و از حس مادر شدن به خودم میبالیدم به ترتیب خواهر شوهر بزرگم و کوچیکه و مادر بزرگش و بعد هم مامان خودم اومدن دیدنم ازشون خواستم بهم ابمیوه بدن و کمکم کنن شیر بدم بعد همه رفتن و من موندم.
دخترم رو بردن بخش تا وزنش کنن و منم کمی استراحت کردم و ساعت ۱۰٫۳۰ بردنم بخش دم در بابا ایستاده بود بوسم کرد و بهم تبریک گفت من هم به او تبریک گفتم و به صورت یه خانواده سه نفره راهی شدیم به طرف بخش و بعد به طرف یه زندگی سه نفره جدید







سلام
من مامان فروردین ۸۹ ام و خاطره زایمان تونو خوندم و اشکم از این همه احساس خوبتون جاری شد…
بهم میگین غیر از ریحانه بهشتی چه کتاب هایی خونده بودین؟؟؟
آیا از دکترتون خواسته بودین موقع زایمان شوهرتون پیشتون باشه؟؟؟
ا
مامان و بابا پاسخ در تاريخ مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸ ۱۵:۳۹:
عزیزم لطف کردی بهم سر زدی. ممنون.من کتابهای نه ماه انتظار. روشهای کمک به خوابیدن کودک. روشهای شیر دادن کودک. همه مادران سالمند اگر…کودک از تولد تا ۶ ماهگی. ژدر شدن و چند تا دیگه که اسماشون یادم نیست رو خونده بودم. من بیمارستان دولتی زایمان کردم که متاسفانه قبول نمیکرد همراهی شوهر رو
م مامانی عالی بود دیگه چی می تونم بگم
خیلی قشنگ نوشته بودی.کلی گریستم خیلی لطیف احساستو بیان کردی/البته من نه توان طبیعی زاییدن رو داشتم و نه روم میشد اینجوری جلوی همه باهاش حرف بزنم /خدا دخملی رو در پناه خودش و زیر سایه پدر و مادر و عزیزانش حفظ کنه
مامانی جز اشک چیزی ندارم برای مادری که دخترش رو باتمام دردهای خودش روی ویلچر میزاره وبا اشک و شادی اونو بدرقه تولدی برای یک زندگی میکنه
چیزی جز اشک ندارم برای احساس زیبا و الهی مادرانه ات
و چیزی جز حسرت برای خودم که نتونستم این لحظه ها رو تجربه کنم
سلام دوست عزیز
واقعا بهتون تبریک میگم چقدر ساده و قشنگ احساساتتو نوشتی وقتی خاطرات قبل زایمانتو خوندم کلی ذوق کردم ووقتی خاطره زایمانو خوندم اشک ریختم و آرزو کردم منم یه روز بتونم اینقدر لطیف با بچه ام حرف بزنم آخه منم میخوام مرداد برای حاملگی اقدام کنم اما خیلی میترسم از همه مراحلش به خصوص زایمان اما نوشته های شما اونقدر قشنگ حس مادرانه رو بیان میکنه که هر کسی آرزوی مادر شدن میکنه ممنون میشم بتونم از راهنماییهاتون استفاده کنم.