سومین قرار پارک نهج البلاغه
جمعه ۷ خرداد سومین قرار رو با یه تعداد از دوستان گذاشتیم و هدف بیشتر از دیدن همدیگه این بود که شما وروجکها با همدیگه باشین و بازی کنین.
از ۵ شنبه ظهر یه کم بیحال بودی طوریکه فکر نمیکردم جمعه بتونیم بریم. بابا هم کلی کار داشت ولی قطعی نگفته بود که نمیریم. ساعت ۶ بابا زنگ زد که تا ۷ میرسه خونه منم شما رو حاضر کردم و رفتیم تو میدون بازی کردیم .بابایی
ساعت ۷/۱۵ رسید و با هم رفتیم اصلا امید نداشتم که دوس جونا رو میبینیم قرارمون ساعت ۶ تا ۸ پارک نهج البلاغه بود ما تازه حدود ساعت ۷/۴۵ تو سراشیبی پارک بودیم و اونجا هم کلی شلوغ بود توی ترافیک که بودیم ماشین یکی از دوستا رو دیدم شک کردم کمی که رفتیم جلوتر دیدم نه خودشونن ستاره جون اینا بودن یکم خوشحال شدم بعد از کلی معطلی بالاخره جای پارک کردن پیدا کردیم و پیاده شدیم و بعد از احوال پرسی و اینا از اونجاییکه من موبایلم رو اشتباهی تو جیب مانتوام انداخته بودم تو ماشین لباسشویی و شسته بودمش و در نتیجه سوخته بود مرتب ستاره جون به بچه ها زنگ زد و جاشون رو پرسید و ما بعد از اینکه یه بار اشتباهی رفتیم یه سمت دیگه پارک بالاخره بار دوم پیداشون کردیم و رفتیم پیششون البته سه تا از بچه ها و خانواده شون رفته بودن ولی باز غنیمتی بود که هنوز بقیه بودن کمی صحبت کردیم و کمی هم عکس گرفتیم ولی دخملک من اصلا سرحال نبود و مرتب بهونه میگرفت. اصلا کنار بچه های دیگه نمیموند و همش ساز دور شدن از اونها رو میزد .کمی با نورای لیزر بازی کردیم ولی باز سرحال نشد که نشد. همسایه بغلی مون سه چرخه بچه شون رو اورده بودن که خانم گل من همش میخواست سه چرخه اونها رو هل بده خلاصه با معذرت خواهی از اونها کمی هم سه چرخه بازی کردیم. بعدشم سر توپ با مانی جون کمی دعوا کردین و اخر سر هم کمی گریه و سرفه خلاصه یه یک ساعتی فکر کنم بودیم و خدا رو شکربابایی کلی با باباهای دیگه صحبت و شوخی کردن ( به جای اینکه شما با دوستان گرم بگیرین)و از دوستا جدا شدیم و حال شما هم خوب شد. تو مسیر برگشت تا دم در پارک چند تا عکس گرفتیم و یه تاب بزرگی بود خانوادگی سوار شدیم و حالشو بردیم.دم ماشین ستاره جون اینا رو دیدیم و زحمت کشیده بودن یه فرفره برای شما خریده بودن که کلی خوشت اومد ازش. با اونها قرار گذاشتیم که بعد از این بیشتر همدیگرو ببینیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. و بعد از دادن شام و داروهای شما خوابیدیم.این بود خاطره ما از روز ۷ خرداد.

از چپ به راست: کیارش سورنا. امیتیس. دیانا








سلام خانومی.
خدا رو شکر که به همگی خوش گذشته و انشا الله که جای ما رو هم خالی کردید.
گوشواره دار شدن دیانا خوشگله هم مبارک
شیطون شدنش هم مبارک که نمزاره شما اینجا رو زود به زود آپ کنید.
ولی بهونه نیار و بیشتر بنویس
فرشته جون روز خیلی خوبی بود. تقریبا بیشتر از قرارای قبلی تونستیم با هم گپ بزنیم. هممون هم از قرار معلوم دیر رسیده بودیم.
گوشواره دار شدن گل دخملون هم مبارک باشه. راستی چرا عکس نمیذاری تو وبلاگش!!
ما عکس میخوایم یالا ما عکس میخوایم یالا
عزیزم مهربونم دوست خوبم روز مادر رو بهت تبریک میگم
فرشته جون عزیزم امیدوارم که همیشه بهت خوش بگذره و دفعه بعد دیانا جونم بیشتر همکاری کنه ….
گوشواره دار شدن گل دخملون هم مبارک باشه. راستی چرا عکس نمیذاری تو وبلاگش!! ما عکس میخوایم یالا ما عکس میخوایم یالا
+۱