کوشواره
دخترکم مبارکت باشه گوشواره دار شدنت. از خیلی وقته پیش که دکتر میبردمت میگفتم گوشات رو سوراخ کنه قبول نمیکرد که بذار ۶ ماهش بشه بعد گفت بذار یه سالش بشه و این بار هم نمیخواست قبول کنه ولی من که گفتم میترسم بزرگتر بشه و دردش باعث بشه خاطره بدی براش بمونه قبول کرد وگوشات رو سوراخ کرد البته یه کمی هم بالا و پایین شد بس که تو گریه کردی و جیغ زدی. خیلی برام سخت بود که گریه ات رو تحمل کنم و دستات رو محکم بگیرم ولی فقط به خاطر اینکه تو بزرگی بیشتر اذیت میشی اینکارو کردم از مطب هم که اومدیم بیرون نزدیک به نیم ساعت همش هق هق میکردی و بغض میکردی. چند روز اول هم اصلا نمیذاشتی دست به گوشات بزنم و الکل بمالم حتی تو خواب هم که میخواستم الکل بزنم بیدار میشدی و گریه میکردی ولی الان دیگه حساسیتت از بین رفته و با قضیه کنار اومدی. خلاصه که این کار سخت رو روز یکشنبه دوم خرداد ۸۹ ساعت ۱۰ صبح انجام دادیم بلافاصله بعدش هم خبر رسید که عموی عزیزم (شوهر خاله ام)سکته مغزی کردن و ما با ناراحتی زیاد رفتیم بیمارستان و در نتیجه من که برای یه ساعت مرخصی گرفته بودم دیگه سر کار برنگشتم و شما حسابی تا شب بغل مامان خودت رو لوس کردی و درد سوراخ کردن گوشات رو فراموش کردی.گوشواره هات هم نگینی فیروزه ایه روشنه.






