بایگانی مرداد, ۱۳۸۷

هفت

عزیزم نه این که تو هفته هفتمی من نوشته باشم ۷ تا دوستت دارم. کلا برای
من وبابا ۷ بیشترین عدد دنیاست (البته بیشتر برای من چون بابا میگه ۱۰تا
بیشتره ولی من هیچ وقت قبول نمیکنم).
در هر صورت من تو موجود هفت هفته ای رو هفت تا دوست دارم

حبه انگور

سلام حبه انگور من

توی کتاب همه مادران سالمند نوشته شما الان
اندازه حبه انگوری. وقتی به بابا گفتم آنقدر ذوق کرد که اگه بیرون دلم
بودی حتما مثل حبه انگور تو رو میخورد.

عزیزم هنوز چیزی راجع به تو به
مامان بزرگت نگفتیم ولی دیگه هم من و هم بابا دوست داریم تو رو به همه دنیا
لو بدیم.من که دل تو دلم نیست و دوست دارم فقط راجع به تو با همه حرف
بزنم.

ایشالاه شنبه شب بعد از سونو میریم خانه مامان بزرگ  و بهشون میگیم و
مامان هم به همه خبر میده میدونم که خیلی خوشحال میشن. آخه تو نوبری و توی
هر دو فامیل اولین نوه هستی. مطمئنم همه دوستت دارن و منتظرتن.

مامانی
یعنی الان تو صدای منو میشنوی؟ من که همش باهات حرف میزنم و قربونت میرم,
من که برات قران و دعا میخونم تو میشنوی؟ وقتی دستم و با محبت و عشق رو
دلم میذارم تو حس میکنی؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای من که حس قشنگی رو همراهت
اوردی. دارم از لحظه به لحظه اش کیف میکنم مخصوصا که حالم هم شکر خدا
خوبه. البته یه کم نفخ و یه کمی هم حس تهوع دارم ولی در مجموع بد نیستم.
یه کم دلشوره دارم برای حاملگی خارج رحم, یه کمی هم نگران چاق شدن زیاد از
حدم که برای زایمان طبیعی مشکل ساز بشه. بعضی وقتها هم نگران خونه .ولی سعی
میکنم از خودم دورش کنم که تو بچه اروم وصبوری بشی.

دیروز بابا برام یه
شاخه گل رز خیلی قشنگ و خوشبو خریده بود تا اگه بویی اذیتم کرد گل رو بو
کنم وحالم خوب بشه کلی ذوق کردم و کلی هم کمکم کرد.

کلا بابا حواسش به
جفتمان هست. وقتی میخواد صدقه بده هم پولو دور سر من میچرخونه هم دور شکمم
میگه این برای نی نی.صبح گفتم قبول نیست پارتی بازی میکنی دور سر نی نی ۲
دور چرخوندی گفت خودم دور سر جفتتون میگردم .

روز های خیلی خوبیه با تمام
نگرانیهاش شیرینه و من مطمئنم امدن تو توی بغلمون این روزها رو بهتر و
شیرین تر میکنه.

خیلی دوستت دارم ۷ تا.

شاد باش

اولین ویزیت

سلام عدس مامان.

عزیزم تو مقاله نوشته شما
الان اندازه یه دونه عدسی,باورت میشه؟

من که هر لحظه که فکر میکنم نزدیکه
دیوونه شم از تصور بزرگی و عظمت خدا.

چطوریه که برای ثانیه به ثانیه تشکیل
شدن تو برنامه ریزی کرده و با نظم پیش میره.

حالا فکر کن درهر دقیقه ۳۸۰
بچه در دنیا به دنیا میان.

۲۲ مرداد با بابا رفتیم پیش خانم دکتر. جواب
ازمایش رو دید و گفت چرا شیرینی نیاوردی؟ خوبه برو. زیاد محل نذاشت خوب
واسه او عادیه روزی ۱۰۰ نفر حامله میان پیشش ولی برای من تو عزیز عین
معجزه ای. من ولی از رو نرفتم و همه سوالهامو از دکتر پرسیدم.

کمی بابت
مسافرت سوریه نگرانم کرد که نری بهتره. ولی تو که میدونی عزیزم ما ۲ساله
منتظریم بریم,یه وقت برای قبل از رفتنمون گرفتم ایشالا که تا اون موقع شما
حسابی جاتو محکم میکنی و بدون مشکل میریم.

۲ شهریور هم وقت سونو دارم میام
ببینمت عدس خوشمزه. بابا برای نیمه شعبان جا گرفته بود بریم اصفهان ولی
وقتی دکتر اینطور گفت تصمیم گرفتیم نریم. به حرف مامان بزرگت گوش دادیم”بشین تو خونه
ومواظب نوه من باش”

عزیزم این چند وقته کلی واست قران ودعا میخونم. هم خودم
اروم میشم وهم برای تو خوبه. امیدوارم بنده خوبی برای خدا باشی و یه انسان
به تمام معنا.

شادباش عدسکم.

خوب خوبم

سلام عزیز دلم. خوبی؟

من که خدا رو شکر خیلی خوبم.

این چند روزه با
بابا رفتیم چند تا کتاب خریدیم تا بخونیم و بیشتر مراقبت باشیم.

چند روز
اول یه نبضی زیر دلم میزد ولی الان خوبم. بجز یه کوچولو دل درد که سه شنبه
به خانم دکتر میگم.

نگران اینم که زیاد چاق بشم و تو سخت به دنیا بیای آخه
بابا و مامانی کلی بهم میرسن. بابا برام میگو و گوشت گردن و گلابی و سیب و
ابمیوه و کندر خریده که هوس کرده بودم و برات خوبه و مامانی هم که حسابی
غذاهای خوشمزه درست میکنه و میده بخورم.

دیشب با بابا رفتیم چند تا کرم
گرفتیم که یکی برای این که شما زیاد رو دل مامان خط نکشی.

از کتاب ریحانه
بهشتی هم شروع کردم دعاهایی که توصیه شده برات میخونم.( هنوز به کسی لو
ندادیمت البته هرکدوم به یه دوست گفتیم).

بابا میگه شکمم در امده و کلی هر
شب با ذوق میخنده و قربون صدقه جفتمان میره ولی آخه زوده و من کمی نگرانم.

۲ روز تا وقت دکترم مونده ولی میدونم که همه چی خوبه.

دارم از این روزها
لذت میبرم تو رو و خدا رو توی دلم دارم و با عشق به هستی ادامه میدم .

بدون که بهترینها رو برات میخوام.

شاد باش.

گزارش کامل

سلام نقطه کوچولوی من

امروز میخوام برات بنویسم که چطور شد از امدنت
باخبر شدیم .

ساعت ۷صبح با بابا رفتیم ازمایشگاه خصوصی نارمک و ازمایش خون
دادم و بعد رفتیم سر کار .

چون دیشبش دلهره ازمایش رو داشتم واصلا نخوابیده
بودم همش تو چرت بودم تا عصر خودمو سرگرم کردم تا ۷ شب با بابا و مامان جون
رفتیم درمانگاه.

چون به دلم افتاده بود که جواب مثبته دوربین رو یواشکی
برداشتم سر پله ها به بابا گفتم بره جوابو بگیره چون دلهره دارم .

بابا رفت
و وقتی برگشت جواب تو دستش بود .

گفتم چی شد؟گفت: نمیدونم. از منشی که پرسیدم
گفت به دکتر نشون بده.

خودم در حالیکه از بابای شوک زده فیلم میگرفتم جواب
رو خوندم بیشتر از ۲۵ یعنی حاملگی و hcgمن .۴۰۰<بود.

به بابا گفتم خوب
یعنی حامله ام .وسط راه پله بیمارستان همدیگر رو بوسیدیم و تبریک گفتیم.

ولی
بابا انگار شوک زده شده بود گفت مگه میشه؟گفتم :حالا که شده.

منتظر
نشستیم تا مامانی امد گفت چه خبر؟ مهدی گفت حامله است و او هم کلی ذوق
کرد. (فیلمش رو گرفتم نشونت میدم).

بابا از یزدی شیرینی (خامه ای و
ناپلونی که من دوست دارم) خرید وهمونجا تو ماشین خوردیم.

من زودی به الهام
گفتم و او تبریک گفت.

بابا هنوز باورش نمیشد. آخه راستش رو بخوای خدا تو
رو راحت به ما داد . بدون کوچکترین وقفه. ما جزو۲۵%زوج سالم و خوش شانسی
بودیم که توی ماه اول بچه دار شدیم (شکرخدا).

خلاصه بابا خوابید و من برات
خاطره دیروزی رو نوشتم و سنت رو درست کردم. هفته -۲ رو کردم +۴٫ از دکتر
هم برای ۲۲ مرداد وقت گرفتم.

بعد که بابا بیدار شد تا صبح میخواست راجع به
تو حرف بزنه و از شرایط تو بپرسه زورکی خوابوندمش.

فعلا به کسی نگفتیم.
منتظریم جواب خانه سازمانی رو بدهند بعد. دارم تمرین میکنم خوب مراقبت
باشم.

شاد باشی عسلکم.

معجزه من خوش آمدی

سلام .

نمیدونی چه حالی دارم. کاش
میتونستم این حس رو به تصویر بکشم. مطمئنم که اگه میتونستم بهترین تصویر
دنیا میشد.

دوست دارم فریاد بزنم. دوست دارم با صدای بلند گریه کنم با
قهقهه بخندم دوست دارم ساکت و تنهاباشم و به تو فکر کنم دوست دارم به همه
ورودت و حضورت رو اعلام کنم. دوست دارم ساعتها رو به درگاه خدای بزرگ
بشینم و ازش تشکر کنم دوست دارم مامانم رو بغل کنم و ازش تشکر کنم و بابت
تمام اذیتهایی که کردمش معذرت خواهی کنم دوست دارم هیچ کاری نکنم و لحظه
به لحظه با تو حرف بزنم دوست دارم معجزه خلقت رو با تمام وجودم درک کنم.تو
نمیدونی که .الان حس میکنم خدا تو وجودمه. دست قدرت خدا رو حس میکنم ومعنی
بزرگی و عظمت خدا رو میفهمم. همو که انسان را از آب بسته آفرید و جان داد.
الان زبونی و ناتوانی انسان رو حس میکنم و متعجبم که این انسان به چه چیزیش
فخر میکنه.

عزیز دلم با این که این لحظه ها متعلق به تو اند ولی به
نوعی من هم دارم تو این لحظه ها خودم رو ،خدای خودم رو و راز خلقت ادم یا
کل هستی رو پیدا میکنم. ازت ممنونم . تو این حس رو با آمدنت به من بخشیدی.
از خدا ممنونم که به تو اجازه داد من رو با این حس آشنا کنی و از او
میخواهم که لیاقت اسم مادر رو به من بده. راستش هنوز این لیاقت رو
نمیبینم. وای که چقدر این کلمه با معنیه. دوستت دارم و ازت میخواهم کمکم
کنی تا لذت این روزها وماهها رو تا ابد به یاد داشته باشم.

شک دارم

سلام عزیزم.

خودت بهم بگو که الان آمدی تو دلم یا نه؟

چند روزه که حسم عوض شده ولی هنوز مطمئن نیستم.

قضیه از آنجا شروع شد که: سه شنبه (۸/۵/۸۷)صبح بی بی چک گذاشتم
منفی بود البته چون عجله داشتم صبر نکردم و زود رفتم سر کار ولی بی بی چک رو دور ننداختم. مامانی ساعت ۹ زنگ زد سر کارم و گفت حامله ای. دل تو
دلم نبود. میخواستم زودتر ظهر بشه و بیام خونه.
ظهر دوباره امتحان کردم مثبت شد ولی نمیدونم چرا باورم نمیشد. بعد که به بابا گفتم او هم باور نکرد.

شبش
برای تولد عمه کوچولو رفتیم خونه شون. خوشحالم که انجا رفتیم. مطمئنم که
اولین مهمونی ات به خونه ای رفتیم که نان حلال میخورن.

دوباره ۴شنبه تست
کردم باز هم مثبت. فکر کنم تو عیدی نازنین روز مبعث ما هستی.

صبح زود با بابا توی
قسمت بارداری هفته به هفته شرایط و حالات تو رو خوندیم. نمی تونم بگم
حسمون چیه.

خوشحالی یا ترس تعجب یا مسوولیت سنگینی یا سبکی اشتیاق یاهیجان
یا………

باورم نمیشه که قرار لحظه به لحظه معجزه خدا رو حس کنم بذار
آزمایش بدم بقیه اش رو برات میگم. تا ۱۲/۵/۸۷