سلام عزیزکم.
خوبی مامان جون؟
باورت میشه که امروز تو رو دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من
که هنوز باور نمیکنم . وای که چه روزای خوبیه. هر روز یه تجربه جدید,هر
ثانیه یه حس قشنگ و مهمتر از همه هر لحظه احساس مسوولیت بیشتر. یه مسوولیت
سخت ولی شیرین. یه حس ناب و احتمالا تکرار نشدنی. یه تجربه جدید ولی دیر
آشنا.
چقدر این روزها برایم عزیزه. دوست دارم ساعتها تنها باشم,تنها با
تو. باهات حرف بزنم و قربونت برم. از آینده و برنامه هایی که برات دارم
بگم. از خودم وبابا برات تعریف کنم. از اینکه قصه قشنگ عشقمون از کجا شروع
شد و چطور به اینجا رسید.از اینکه چطور تصمیم گرفتیم تو رو هم توی
خوشبختیمون شریک کنیم. چطور شد که خواستیم تو هم زندگی توی این دنیا رو
شروع کنی و قدمهای کوچولو تو روی این دنیای خاکی بذاری. دوست دارم ساعتها
راجع به این دنیای قشنگ و پرهیاهو وعجیب برات تعریف کنم. ساعتها برات دعا
بخونم وبرات آرزوی سلامتی وخوشبختی کنم.
دوست دارم چشمامو ببندم وتو رو
توی رویاهای خودم مجسم کنم.قسمتهای مختلف بدنت رو تماشا کنم و غرق لذت
بشم. از اینهمه دقت و ظرافت بارها خداروشکر کنم و سجده شکر بجا بیارم.
ای کاش میتونستم تضمین کنم که بهترینهای دنیا مال تو اند.
ای کاش قدرت این رو داشتم که تمام بدیها و نازیباییهای دنیا رو از جلوی پاها وچشمای قشنگ تو بردارم.
ای کاش میتونستم تمام خواسته های تو رو برآورده کنم.
اصلا نه کمتر از اون,ای کاش میتونستم خواسته هاتو بدونم ,شاید اون وقت می تونستم بهتر باشم.
ولی
تمام اینها نشدنی اند ومیدونم که چقدر ناتوانم.واین دنیاچقدر نا شناخته ها
داره وتو خودت باید دنیاتو بشناسی و ان طور که دوست داری اونو بسازی و من
وبابا تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که تو رو تا جایی که میتونیم خوب
تربیت کنیم تا بتونی بهترینها رو برای خودت بسازی و در کنارش برات دعا
کنیم که میگن دعای پدر ومادر در حق بچه شون مستجاب میشه.
امروز ضربان
قلبت رو شنیدم و زندگیم به تک تک این ضربان پیوند خورد. امروز یه تصویر
ازت دیدم که این تصویر برایم زیباترین تابلو دنیا شد.امروز تعداد روزهای
زندگیت رو بهم گفتند و از حالا این شد تقویم جدید من,۷ هفته و شش روز , ۲
ماه و سه روز, ۵ ماه و نه روز , ۷ ماه و ۷ روز, نه ماه و نه روز, تولد ۱
سالگی , تولد ۷ سالگی و آغاز به خواندن ونوشتن , تولد ۹ سالگی , سن بلوغ,
تولد ۱۸ سالگی, جشن فارغ التحصیلی, دانشگاه, عاشق شدن و ازدواج کردنت, بچه
دار شدن و خلاصه ادامه زندگی همه با روز شمار جدید من ادامه پیدا میکنه. و
من زندگی رو از دید و نگاه تو میبینم و با شادی تو شادم و با اندوه تو
ویران.
وای که چه حرفهای آشنایی هستند اینها و چه بیگانه و جدید اند.
آشنا برای اینکه تا به حال من بچه بودم و مامان من مادر, و چه جدید که
بعد از این من مادرم و تو امید و دلبندم.
وای که چقدر می خوام حرف بزنم و از احساسم بگم و چقدر نمیتونم بیان کنم این حال وهوای قشنگ مادری رووووووووووووووووووووووو.
دوستت دارم به اندازه حس قشنگ این روزهای بیادماندنی
این هم عکس قشنگ تو:
