بایگانی شهریور, ۱۳۸۷

اولین مسافرت

salam kocholooye bozorge man…
in avalin bari ke mikham barat
benevisam,va az shanse khobemun!!!to forodgahe emam hastim o rahi
safare soorie,avalin safare mano mamne ghashanget be kharej

midoonam
ke pa ghadame khoobe to boode ke az vaghti ke oomadi ya dorostaresh
,,,,az vaghti ke hanooz nayoomadi,khoda rahmatesho be ma chand barabar
karde,
ye chizi….
nadide kheyli dooset daram.,,,
az mamane ghashanget ham kheyli mamnoonam ke nemate dashtane to ro vase ma faraham mikone

rasti aval az hame az khoda mamnoonam…khodesh midoone ke cheghadr mokhlesesham…
doset daram fereshteye nadideye man…

تولد بابا

سلام ملوسکم . خوبی مامانی؟
اگه بدونی چقدر دلم میخوادت.

دیشب تو تلویزیون یه بچه نشون میداد یهو گفتم وای پس کی نی نی من میاد بیرون. بابا و مامان جون کلی بهم خندیدن. مامان جون گفت اوووووووووووو هنوز خیلی مونده. راست میگه؟؟؟

ولی تو الان هم لحظه لحظه با منی حتی بیشتر از بعدا که به دنیا میای و من دائم حواسم به توست. البته بعضی وقتا یادم میره و یه دفعه میدوم یا از این شیطنتها که بابا یادم میندازه.

امروز تولد باباست نمیدونم از طرف تو هم کادو بگیرم یا صبر کنم تا بیای اینجا .

دوستت دارم خیلی زیاد

لو دادیمت

سلام ناناز مامان

عزیزم دیشب شیرینی خریدیم و رفتیم خانه مامان بزرگ.

از در که رفتیم تو مامان کمی شکایت کرد که “چرا ۱۸ روزه به ما سر نزدین. خوبه نی نی ندارین وگرنه سال به سال هم یاد ما نمی افتادین”من خنده ام گرفت ولی کسی متوجه نشد.

عمه ها هم بودن. کمی نشستیم و صحبتهای متفرقه کردیم که یهو بابای عزیز شما با جدیت گفت ” خوب ما این چندوقته نیامدیم عوضش حالا که اومدیم ۳تایی آمدیم” مامان بزرگ داشت میرفت آشپزخونه متوجه نشد به بابا نگاه کرد و گفت یعنی چی؟ که عمه ها پرسیدن حامله ای و من گفتم :آره.

مامان بزرگ از خوشحالی گریه اش گرفته بود ونفسش بند امده بود. کمی ترسیدم ولی بغلم کرد و حالش بهتر شد و بعد هم دو تا عمه خانمها کلی روبوسی کردن و تبریک گفتن و شیرینی خوردیم که همه گفتن این شیرینی خوردن داره. وشرح ماوقع رو پرسیدن و من هم مو به مو تعریف کردم و اونها هم یه سری توصیه که مراقب باش و ختم قرآن و….

بعد شروع شد به اخبار پراکنی. اول از همه عمه کوچولو به همسر گرامی که اصفهان بودن اینطور گزارش دادن:”من عمه شدم:همسر گرامیشان:”عمه شدی یعنی بچه کی؟ خواهرت ؟ نه(با ناباوری)داداشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و بعد تبریکات به  من و بابا.

عمه بزرگه اول به بابا بزرگ که منزل دوم بودن”مژدگونی بده که داداش اینا دارن بچه دار میشن” و بابا بزرگ هم یواشکی کلی دعا و طلب خیر وبرکت وتبریک.

بعد به شوهر عمه بزرگ.عمه جان:”من عمه شدم”. همسر محترم:”کی عمه ات کرده”و باز تبریک و تبریک و تبریک

بابا الکی هم که فکر میکنه شما دختری مرتب برات اسم پیدا میکرد”مریم,هیوا,رژین,آسیه”
وای عزیزکم چقدر تو عزیزی و چقدر من خوشبختم و راضی و شاکر خدا.

برای شام هم که بابا به سفارش من ولی از قول خودش به مامان گفته بود قرمه سبزی درست کنه که خوردیم و خیلی چسبید.
شب هم با سفارشات همه مبنی بر مراقبت از شما و خودم آمدیم خونه و با خوشحالی و توصیف حالات بقیه خوابیدیم

نانازم شاد شاد باش و زندگی کن

اولین دیدار

سلام عزیزکم.

خوبی مامان جون؟

باورت میشه که امروز تو رو دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من
که هنوز باور نمیکنم . وای که چه روزای خوبیه. هر روز یه تجربه جدید,هر
ثانیه یه حس قشنگ و مهمتر از همه هر لحظه احساس مسوولیت بیشتر. یه مسوولیت
سخت ولی شیرین. یه حس ناب و احتمالا تکرار نشدنی. یه تجربه جدید ولی دیر
آشنا.

چقدر این روزها برایم عزیزه. دوست دارم ساعتها تنها باشم,تنها با
تو. باهات حرف بزنم و قربونت برم. از آینده و برنامه هایی که برات دارم
بگم. از خودم وبابا برات تعریف کنم. از اینکه قصه قشنگ عشقمون از کجا شروع
شد و چطور به اینجا رسید.از اینکه چطور تصمیم گرفتیم تو رو هم توی
خوشبختیمون شریک کنیم. چطور شد که خواستیم تو هم زندگی توی این دنیا رو
شروع کنی و قدمهای کوچولو تو روی این دنیای خاکی بذاری. دوست دارم ساعتها
راجع به این دنیای قشنگ و پرهیاهو وعجیب برات تعریف کنم. ساعتها برات دعا
بخونم وبرات آرزوی سلامتی وخوشبختی کنم.

دوست دارم چشمامو ببندم وتو رو
توی رویاهای خودم مجسم کنم.قسمتهای مختلف بدنت رو تماشا کنم و غرق لذت
بشم. از اینهمه دقت و ظرافت بارها خداروشکر کنم و سجده شکر بجا بیارم.

ای کاش میتونستم تضمین کنم که بهترینهای دنیا مال تو اند.

ای کاش قدرت این رو داشتم که تمام بدیها و نازیباییهای دنیا رو از جلوی پاها وچشمای قشنگ تو بردارم.

ای کاش میتونستم تمام خواسته های تو رو برآورده کنم.

اصلا نه کمتر از اون,ای کاش میتونستم خواسته هاتو بدونم ,شاید اون وقت می تونستم بهتر باشم.

ولی
تمام اینها نشدنی اند ومیدونم که چقدر ناتوانم.واین دنیاچقدر نا شناخته ها
داره وتو خودت باید دنیاتو بشناسی و ان طور که دوست داری اونو بسازی و من
وبابا تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که تو رو تا جایی که میتونیم خوب
تربیت کنیم تا بتونی بهترینها رو برای خودت بسازی و در کنارش برات دعا
کنیم که میگن دعای پدر ومادر در حق بچه شون مستجاب میشه.

امروز ضربان
قلبت رو شنیدم و زندگیم به تک تک این ضربان پیوند خورد. امروز یه تصویر
ازت دیدم که این تصویر برایم زیباترین تابلو دنیا شد.امروز تعداد روزهای
زندگیت رو بهم گفتند و از حالا این شد تقویم جدید من,۷ هفته و شش روز , ۲
ماه و سه روز, ۵ ماه و نه روز , ۷ ماه و ۷ روز, نه ماه و نه روز, تولد ۱
سالگی , تولد ۷ سالگی و آغاز به خواندن ونوشتن , تولد ۹ سالگی , سن بلوغ,
تولد ۱۸ سالگی, جشن فارغ التحصیلی, دانشگاه, عاشق شدن و ازدواج کردنت, بچه
دار شدن و خلاصه ادامه زندگی همه با روز شمار جدید من ادامه پیدا میکنه. و
من زندگی رو از دید و نگاه تو میبینم و با شادی تو شادم و با اندوه تو
ویران.

وای که چه حرفهای آشنایی هستند اینها و چه بیگانه و جدید اند.
آشنا برای اینکه تا به حال من بچه بودم و مامان من مادر, و چه جدید که
بعد از این من مادرم و تو امید و دلبندم.

وای که چقدر می خوام حرف بزنم و از احساسم بگم و چقدر نمیتونم بیان کنم این حال وهوای قشنگ مادری رووووووووووووووووووووووو.

دوستت دارم به اندازه حس قشنگ این روزهای بیادماندنی

این هم عکس قشنگ تو:

CG Uploader