فرشته درون من
سلام فرشته درون من.
ریشه دوندنت رو توی وجودم هر لحظه حس میکنم و از این
حس سرشار از لذت و غرور میشم.
با تمامی سلولهای تنم تک تک سلولهات رو
میپذیرم که تمامشون هدیه هستند از جانب خدا برای من.
دوستت دارم مامان جون.
سلام فرشته درون من.
ریشه دوندنت رو توی وجودم هر لحظه حس میکنم و از این
حس سرشار از لذت و غرور میشم.
با تمامی سلولهای تنم تک تک سلولهات رو
میپذیرم که تمامشون هدیه هستند از جانب خدا برای من.
دوستت دارم مامان جون.
سلام عزیز دلم.
مامان جون چند روز پیش برات کلی خاطره نوشتم ولی نمی دونم چرا نیومده. حالا دوباره برات می نویسم نانازی.
از
وقتی آخرین خاطره ات رو برام نوشتم کلی اتفاقهای قشنگ افتاده. اولش که
همون مسافرت سوریه که کلی خوش گذشت . تو عزیز دلم که کلی هوای مامانو
داشتی و اصلا اذیتم نکردی. الهی قربونت بشم که حواست به من بود. منم سعی
کردم اذیتت نکنم .زیاد راه نرفتم ولی کلی برات دعا کردم از اونجا چندتا
لباس برات خریدیم و یکیشم که از همه کوچکتره و روزای اول بهت میشه برات
تبرک کردم . وقتی از بابا هم پرسیدم اون هم گفت که کلی دعات کرده که بچه
سالم و صالحی بشی و به ما توانایی بده که خوب تربیتت کنیم . آخه عزیزم
خیلی مسوولیت سنگینیه جیگری.
بعد هم یه مهمونی افطاری دادیم و همه بودن
خاله و زندایی بابا هم از وجود شما باخبر شدن و تبریک گفتن با وجود تمام
نگرانی که من و بابا داشتیم مهمونی خیلی خوب برگزار شد و همه چیز به خیر و
خوبی گذشت. اما فرداش چنان سردردی گرفتم که سابقه نداشت . مامان بزرگ برام
تخم مرغ شکست یه کم بهتر شدم ولی نه خوب خوب. روزای اخر ماه رمضون هم تموم
شد و من فقط برات دعا کردم ولی از عبادت و روزه و شب زنده داری خبری نبود
اخه همش مامانت خوابش میبرد ولی خوب به قول عمه همین که مراقب تو باشم
برام عبادت محسوب میشه ایشالاه.
و اما قشنگترین خاطره:
روز ۶
مهرماه ساعت ۳٫۵ با بابا رفتیم سونو نیاوران .یه خانم دکتر ناز و مهربون
سونو کرد همه جای بدنت رو نشونمون داد. سر و ستون فقرات و پاهای کوچولو و
دستای کشیده ات رو. دماغ قشنگ و دهان و گوشاتو . الهی من قربونت برم که
دستت رو به حالت بای بای چند بار بالا اوردی. وقتی با پاهات خودت رو به ته
شکمم فشار دادی و بالا امدی بابا داشت از ذوق می ترکید من که یه چشمم به
مانیتور بود و تو رو میدیدم و یه چشمم به بابا که از ذوق رو پاش بند نبود.
فیلم میگرفت و کیف میکرد خیلی لحظه های شیرینی بود. وقتی دکتر صدای ضربان
قلبت رو گذاشت دیگه طاقتم تموم شد و اشک تو چشام جمع شد قلبت ۱۷۶ تا در
دقیقه مرتب می تپید و منو دیوونه میکرد دوست داشتم ساعتها به صداش گوش کنم
صدای قطار میداد. یه قطار که تو رو از شکمم میاره تو بغلم. بابا هون جا
منو بوسید و ازم تشکر کرد که تو دلم مراقب توام. گفت که تازه داره وجودت
رو باور میکنه و حس مسوولیتش بیدار شده. خلاصه کلی حرفای قشنگ. منم از تو
ممنونم که این لحظه های قشنگ رو برای ما درست کردی.
این هم یه عکس قشنگ از اون روز تو :