بایگانی آبان, ۱۳۸۷

اولین حس حرکت

سلام کوچولوی نازم.

امروز ساعت ۳/۳۰ بعد از ظهر اولین حرکت تو رو حس
کردم . سه تا ضربه سمت راست ۳ تا انگشت پایینتر از نافم. اول باورم نمیشد.
رو کاناپه خونه مامانی دراز کشیده بودم که تکون خوردی . وقتی به مامانی
گفتم که چطوریه گفت اره همینه. کلی ذوق کردم و به بابا smsزدم و گفتم او
هم تبریک فرستاد. شب هم که اومده بود مرتبا می پرسید چه طوری تکون خورد,
کجا تکون خورد, چه حسی داشتی, یعنی چجوری بود و من هر چی توضیح میدادم باز
سیر نمیشد.
دوباره یه حس جدید و قشنگ رو به مامان هدیه دادی ازت ممنونم.از تو واز اون که به تو همه چی رو یاد داده.

دوستت دارم و از حالا تا اخر عمرم منتظر تکاپو و حرکتهای دیگه ات تو زندگی هستم.

دختر قشنگم خوش اومدی

سلام نازنینم
دیگه مطمئن شدم که تو دختری. هر چند ته دلم میدونستم
و به همه می گفتم ولی باز کمی شک داشتم.

یکشنبه بخاطر مشکل لکه بینی که شب
برام پیش اومده بود بعد از جلسه و خرید چند تا کتاب لالایی برای گلکم رفتم
بیمارستان پیش دکی جون .اول که قبول نمیکردن برم تو چون برگه اعزام نداشتم
ولی بعد با پارتی بازی رفتم. خانم دکتر مهربون گفت مشکلی نیست ولی باید
استراحت کنی و برای اینکه بتونم برات استعلاجی بنویسم باید یه روز بستری
شی.
کمی پکر شدم فکر کردم حوصله ام سر میره ولی چاره ای نبود . قرار شد
فردا صبح با برگه اعزام برم.ضمنا قرار شد که عصر هم برم سونوگرافی. به
جاهای مختلف زنگ زدم تا بالاخره سونو دکتر دانش قبول کرد که بین مریض
قبولم کنه.
بابا اومد بیمارستان دنبالم با هم رفتیم سارا غذا خوردیم و
ساعت ۳ رفتیم سونو تا حدود ۴ معطل بودیم و بعد رفتیم داخل خانم دکتر چک
کرد و گفت مشکلی نیست و نی نی صحیح و سالمه. بابا پرسید جنسیتش معلومه ؟
گفت میگم هنوز نرسیدم بهش. بعد چند دقیقه گفت بچه تون دختره. کمی مکث کرد
و گفت دختر دختره(بابا میگه که تو این فاصله پاتو واکردی و او هم دیده)کلی
قند تو دلم اب شد و ذوق کردم. بابا منو بوسید و تبریک گفت و من هم او رو.
کمی سر بسرش گذاشتم که حالا باید جهیزیه بخری و چند وقت بعد دخترت رو
بسپاری دست پسر مردم و…. خلاصه حس حسودی به دامادش رو اساسی بر
انگیزوندم و حرصش دادم و زنگ زدیم به مامان بزرگا خبر دادیم که ما دختر
دار شدیم با شوخی و خنده برگشتیم خونه.
تو راه لباسای دخترونه رو دیدیم و
کیف کردیم. بابایی تو رو با دامن تصور میکرد و قربون صدقه ات میرفت. دختر
دوستی منم که دیگه شهره افاقه.

بابا رفت شیرینی خرید و من کمی کارامو کردم
و حموم رفتم صبح با بابایی رفتیم سر کار. برگه گرفتم و رفتم بیمارستان.
مامان بزرگ هم طفلک اومد تا ظهر علاف بودیم تا بالاخره خانم دکتر از کلاس
اومد و بستری شدم تو بخش زنان.

به اصرار مامان بزرگ یه لباس خوشرنگ صورتی
بهم دادن. همه پرستارا میگفتن چه مادر شوهر مهربونی. من بستری شدم و مامان
به اصرار با بابا رفتن خونه مامان جون. زودی ناهار دادن و خوردم. بالای
سرم نوشته بود تهدید به سقط و این منو اذیت میکرد . سعی کردم بهش فکر نکنم
. یه لیست از وسایلی که می خواستم رو به مامان گفتم که برام بیارن و کمی
خوابیدم. بعد معاون قبلی بیمارستان خودمون که حالا معاون اونجا بود اومد
ملاقاتم و سفارشم رو کرد.حدود ساعت ۳ داشتم ارایش میکردم که ۲ تا مامان
بزرگا و بابایی اومدن ملاقاتم تا بودن و هیچ کس هیچ چی نگفت تا هر وقت
خودشون می خوان برن بعد هم شام دادن خوردم و نماز و بعد هم تا شب قران
خوندم و نماز . شب هم رفتم اتاق بغلی و دو تا نی نی که به دنیا اومده بودن
رو دیدم و کمی حرف زدم و ۱۲ هم خوابیدم. اصلا هم حوصله ام سر نرفت.
روز
دوم فکر میکردم مرخص میشم ولی چون دکتر سونو بیمارستان نبود و حتما هم
باید یه سونو اونجا انجام میدادن تا پرونده ام رو کامل کنن مرخصم نکردن و
منم از خدا خواسته باز قران خوندم و کتاب نوزادان تولد را به خاطر می
اورند رو. باز ظهر ناهار و بعد ملاقاتیها که مامان بزرگا و مهدی و عمه
کوچیکه. همه کمی پکر بودن که چرا مرخص نشدم و ترس از اینکه مشکل جدی باشه
و کلی سفارش به من. بعد هم تلفنهای الهام و بابا و اخرش هم که شام و قران
و کتاب. بعد یه همسایه جدید اومد دیدنم که خانم مسنی بود و کمی با اون حرف
زدیم وبابا که چند بار زنگ زد که دلم تنگ شده دیگه بیا و کلی حرفای قشنگ .
باز خواب.

روز سوم دیگه از صبح وسایلمو جمع کردم که مرخصم تا ۱۰ خبری نشد
.پرسیدم گفتن سونو شلوغه و باید صبر کنم منم بد جنسی کردم و به بابا تلفن
کردم که باید تا شنبه بمونم چون دکتر نیست. بابا گفت نه و خیلی ناراحت
تلفن رو قطع کرد. بعدش مامان بزرگ تلفن کرد که چرا مرخصت نکردن و راستش رو
گفتم .گفت چطور دلت میاد پسرمو اذیت کنی داره بال بال میزنه و ناراحته.
دوباره زنگ زدم و گفتم که دروغ گفتم و کلی خندیدیم. حدود ۱۱ رفتم سونو ولی
حالا دکتر تو اتاق عمل گیر کرده بود و نمی اومد برگه مرخصی مو بنویسه. من
نگران بودم که به عقد کنون عمو جون شما که ساعت ۴٫۵ بود برسیم ولی خوب دکی
نیومد. ناهار خوردم و نماز و دیدار از نی نی قبلیها که مرخص شدن و یه نی
نی جدید. بالاخره ساعت ۲ گفتن مرخصی و دکی جون ۳ هفته استعلاجی نوشته که
استراحت کنم و به دختر گلم برسم.

بابا اومد دنبال و هول هولکی حاضر شدیم و
رفتیم محضر. همه از اومدن من تعجب کردن و کلی تشکر. بعد با عمه کوچیکه شام
رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم من فوری خوابیدم. این یه خلاصه از نگرانی بود
که تو فینگیل به ما دادی تا معلوم شه دختری. خوب دیگه دخترا ناز دارن. مگه
نه مامانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم سندش:

CG Uploader

۱۶ هفته گذشته

خوبی نازنینم؟
اول ابان رفتم ازمایشگاه نیلو و از غربالگری سه ماهه دوم
دادم ایشالاه که ۲۵ جواب میدن و میریم پیش دکی جون.
دلبندم منتظر تکون
خوردنتم خیلی زیاد . ساعتها بی حرکت دراز میکشم تا حست کنم ولی هنوز خبری
نیست شایدم من عجولم ولی دوست دارم زودتر تکونات رو حس کنم دست خودم نیست
.
دیروز به بابا گفتم ناراحتم که دایی نداری اونم گفت غصه بیخودی نخورم
خودش جای همه رو برات پر میکنه.
عزیزم داریم اسباب کشی میکنیم. بابا نمی
ذاره من کاری کنم میترسه واسه تو خطر داشته باشه جوجه کوچولو حسابی تو دل
بابا جا باز کردیا دیروزم بهم تذکر داد که خوب به خودم نمیرسم اخه بابا
بزرگ گفت لاغر شدم. البته خودم میدونستم ولی وقتی گفت غصه ام شد اخه تا
چیزی می خورم حالم بد میشه ولی خوب سعی میکنم جبران کنم.
دوستت دارم
خیییییییییییییییییییییییلللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییی