بایگانی اسفند, ۱۳۸۷

پایان سال ۸۷

سلام وروجک کوچولوی من خوبی عزیزم؟

امروز ۳۰ اسفنده. بالاخره امسالم تموم شد
و من دیگه نگران نیستم که تو متولد ۸۷ بشی. از حالا به بعد با خیال راحت
میگم که هر موقع اومدی خوش اومدی گلم.

در مجموع سال خوبی رو پشت سر
گذاشتیم. مسافرتمون به سوریه و خبر اومدن تو و مستقل شدن من و بابایی
مهمترین اتفاقهای امسال بودن خب در کنارش یه سری مسایل اذیت کننده هم وجود
داشتن ولی انقدر کمرنگ که الان یادم نمیاد ولی در هر صورت مطمئنم که سال
۸۸ بهتره چون تو نازنین با ما هستی و ما قراره طعم پدر و مادر شدن رو حس
کنیم . یه طعم جدید توی زندگی . امیدوارم که خدا به هر کس که ارزوشو داره
این حس رو عطا کنه.

می دونم که موقع سال تحویل یکی از بزرگتریتن ارزوهای
شخصی ام سالم به دنیا اومدن توست و میدونم که بعد از این تا اخر عمرم 
ارزوهای تو میشن ارزوهای من و موفقیتهای تو میشن شادیهای من و دعاهای من
میشه پشت سر تو.

خوشحالم و امیدوار. امیدوار به اینکه بتونم با کمک خدا تو
رو اونجور که لایق یه بنده خوب خداست تربیت کنم و تحویل جامعه بدم . یه
انسان به معنای واقعی . یه موجود که به وجود خودش افتخار کنه . یه فرزند
که تماما عشق پدر و مادرش به خودش رو توی تک تک سلولهاش حس کنه و از اون
انرژی بگیره.و امیدوارم به تمام روزهای خوبی که دارن میان و منتظرم تا با
تمام وجودم حس کنم زیباییهای دنیا رو اینبار از دریچه چشمای قشنگ تو.

مامان جون مطمئن باش که من و بابایی تا اخرین روز زندگیمون پشت به پشت تو
ایستاده ایم و هیچ وقت تنهات نمیذاریم فقط کافیه که تو هم حواست رو جمع
کنی و توی لحظه لحظه زندگیت ما رو ببینی.

دوستت داریم.

همین نزدیکیها

سلام ناناز مامان.

امروز دکتر بودم. گفت که کاملاچرخیدی و اماده ای و سرت
هم وارد لگن شده. مامانی یعنی تو هم همونقدر که ما واسه دیدنت عجله داریم
واسه اومدن پیش ما عجله داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب چهارشنبه سوریه وای از الان
دارم سال دیگه رو تصور میکنم که با دیدن فشفشه ها چقدر قراره ذوق کنی. وای
مامانی دلم ضعف میره………..

اماده کردن اتاق

امروز می خوام برات از اماده کردن اتاقت بنویسم

خونه ما وقتی شما می خواستی بیای یه دونه اتاق خواب بیشتر نداشت. اول تصمیم گرفتیم اونو بدیم به شما. بعد گفتیم نه یه گوشه از پذیرایی رو اماده کنیم واسه تون ولی اخرش تصمیم گرفتیم برات اتاق بسازیم.تعجب نکن، تصمیم اینطوری عملی شد که تراس رو تبدیل کردیم به اتاق برای شما.

اینکار طی مدت یه هفته انجام شد. بعد رفتیم کلی گشتیم تا موکت بنفش برای کفش پیدا کریم چون بابا معتقد بود برای بچه موکت از همه چی ایمنتره و منم که پافشاری رو رنگ بنفش داشتم .

تخت و کمدت رو وقتی می اوردن از راه پله ها رد نشد ، من پیشنهاد دادم از بالکن بکشیم بالا که چون اقاهه خوب نبسته بودش تختت افتاد و شکست و ما مجبور شدیم دوباره کمی پول دادیم و یه هفته معطل شدیم تا دوباره یکی دیگه بسازن.

برای یکی از دیوارها بابا طرح عروسکی انتخاب کرد و داد روی فوم برد ساختن.

وسایلت رو هم که قبلا خریده بودیم از خونه مامان جون اوردیم و بعد از تمیز کاری چیدیمشون.

کلی هم وسیله مربوط به زمان بچگی من بود که مامان جون نگه داشته بود اونها رو هم چیدیم.

پشه بند گهواره و ملحفه و رو بالشتی و دور تختیت رو هم چون بنفش پیدا نکردیم پارچه خریده بودیم و خودم دوخته بودمشون . اونها رو هم اوردیم و چیدیم و ماحصلش شد این اتاق برای شما:

گزارش کار

سلام وروجک من.

داری چکار میکنی مامان جون؟ موج مکزیکی میری؟ یه دفعه
همچین تو دلم وول می خوری که انگار زلزله شده خودم و بابا کلی کیف میکنیم
و می خندیم .

عزیزم تخت و کمدت رو اوردن و اگه خدا بخواد امروز می
چینیمشون و مرتبش میکنیم البته ۳-۴ تا چیز دیگه هم باید بگیریم و چند تا
هم عروسک. ولی مطمئنم تا اومدن شما همه چیز مرتب میشه .

تصمیم گرفتم
خاطرات و حالتهامو از اول حاملگی تو یه دفترچه بنویسم خدا کنه موفق بشم.

فعلا بای. دوستت دارم