بایگانی فروردین, ۱۳۸۸

منتظرتم گلکم

گلکم هنوز منتظرتم.

بعد ۴۰ هفته با هم بودن هنوز نمی خوای بیایی؟

وای
نمیدونی چه حسیه تا الان واسه درد کشیدن انقدر مشتاق نبودم. انقدر عاشقانه
منتظرم که دردام شروع شن که حد نداره. اخه این دردا منو به تو میرسونه.
درسته تو از من جدا میشی ولی میای تو بغلم. میتونم ببینمت ببوسمت. بغلت
کنم. بوت کنم و بچسبونمت به خودم. می تونم شب تا صبح نگات کنم. صدای
نفساتو بشنوم و بوی تنتو استشمام کنم. میتونم نوازشت کنم و تو چشات غرق
بشم.

با این فکراست که میتونم جدا شدنت رو از وجودم و از درونم تحمل
کنم وگرنه قادر نبودم که یه لحظه هم از تکونات توی دلم دست بکشم.

کم نیست
۴۰ هفته است که با همدیگه ایم یعنی یه نفریم. و حالا من منتظرم که تو وجود
مستقل خودت رو هویدا کنی. می دونم که این لحظه ها برای تو هم سخته دارم بی
تابیت رو حس میکنم. توی دلم ولوله است انگار.

نمیدونم داره چه اتفاقی می
افته ولی احساس میکنم یه خبرایی هست. تو داری تو دلم وول می خوری و تکونات
هر چند وقت یه بار دردم میاره. زیر دلم کمی درد میکنه و بی تابم. مثل تو .

تو که الان جایت تنگه و احتمالا سرت هم توی یه تونل تنگ گیر کرده. تو که
داری تلاش میکنی تا این تونل تنگ رو پشت سر بذاری. تو که داری اولین تلاشت
رو برای از بین بردن یه مانع سخت تو زندگی میکنی. تو که شروع کردی به خود
سازی و استقلال. داری خودت رو برای شرایط جدید اماده میکنی. تو که به این
کوچیکی هستی داری اینهمه تلاش میکنی چرا من سعیمو نکنم؟

ما میتونیم مامانی
من مطمئنم.

من و تو با هم این مرحله رو پشت سر میذاریم.نترس. خدای مهربون
مراقبمونه و هوامونو داره. الان به همین زودیها قراره یه فرشته از پیش خدا
بیاد این پایین روی زمین تو بغل من. و من مطمئنم که خود خدا داره بدرقه ات
میکنه و خودش هم اینجا به استقبالت میاد. من فقط وسیله ام ولی چقدر از این
وسیله بودن غرق لذتم. چقدر از خدا ممنونم که دستای منو برای سپردن این
امانت انتخاب کرده و چقدر خوشحالم که توی این ۴۰ هفته منو لبریز از حس
مادر بودن کرده.

نمی تونم حال امشبم رو توصیف کنم . درسته که ممکنه تو
امشب هم نیای ولی یکی از همین شبا میای و من دارم از این روزها و شبا
نهایت استفاده رو میکنم. دارم عشق میکنم از بودن تو توی دلم و دارم تمرین
میکنم که تو توی بغلم باشی نه تو دلم.

دارم باور میکنم که دارم مادر میشم
و دارم خودم رو برای دیدن معجزه خدا اماده میکنم. اره نازنین من تو یه
معجزه خدایی. یه معجزه قشنگ و دوست داشتنی. عجیبترین وملموس ترین معجزه.
من که تو این مدت با تو خدا رو شناختم. و ناچیز بودن خودم رو در برابر خدا
حس کردم و تواناییهای زیادی رو هم کشف کردم. امیدوارم تو هم بتونی خودت رو
وخدای خودت رو بشناسی. اون که از هیچ موجود توانا و خارق العاده ای مثل تو
رو خلق کرده.

میای یا نه هنوز؟

سلام عزیزک تو دلی من.

لحظه به لحظه.
ثانیه به ثانیه و نفس به نفس دارم انتظار اومدنت رو میکشم.

الان دارم میرم دکتر تو که تو دلمی می دونی
چه دلشوره ای دارم. نمیدونم دکتر چی میگه و چه تصمیمی میگیره. صبر میکنه
تا خودت تصمیم بگیری بیای یا خودش زحمت بیرون دراوردنتو میکشه .

الان اصلا
نمیتونم چیزی بنویسم مامان جون  میاد و با هم میریم دکتر در هر دو صورت سعی
میکنم برگردم خونه و بعد برم بیمارستان. خدایا باز هم با کمال پررویی
منتظر لطف خودتم بهترین رو پیش رویم قرار بده.