بایگانی اردیبهشت, ۱۳۸۸

ازمایش ادرار

ماجرا از اونجایی شروع شد که دکتر جون به شما ازمایش ادرار داد تا وجود عفونت رو بررسی کنه. امان از دست این کیتهای ایرانی مسخرهههههههههههههههههههههه. حدود ۲۰ تا کیت خراب کردیم.

یه سری یه کم جمع شد بابا برد گفتن کمه.

یه سری همش ریخت کف دست من.

یه سری دو قطره ریخت تو کیت و بقیه زمین.

یه سری انقدر باز بدون پمپرز موندی که پاهای کوچولوت یخ کرد ولی اذرار نکردی مجبور شدیم پمپرزت کنیم که جیشیدی تو پمپرز.

خلاصه من و مامان جون و بابا دو روز تمام وقت گذاشتیم اخرش هم موفق نشدیم و ادرار رو توی ظرف جمع کردیم به جای کیت. بابا با کلی ترس و لرز تحویل ازمایشگاه داده بود که نکنه قبول نکنن.

ولی خوب خدا رو شکر به خیر گذشت و جواب ازمایش نشون میداد که شما عفونت نداری.

اما این گرفتن ازمایش به قدری سخت بود که کلی سوژه شد و یکی از دوستام تلفن کرد بهم و گفت از ازمایشگاه زنگ میزنم میزان ادرار خیلی کمه و باید دوباره تکرار بشه و من با چنان درماندگی کفتم نهههههه  اخه برای چی؟ که کلی همه بهم خندیدن.

و اینطوری شد که این جریان هم تبدیل شد به یه خاطره

اشک اول

امروز برای اولین بار قطره های اشکت سرازیر شد.

نمیدونی چقدر دلم به درد اومد. دیدن این قطره های اشک که مثل شبنم رو صورتت اومد اونم فقط به خاطر اینکه شیر می خواستی برام سخت بود. ولی هیچ وقت نمیگم که خدا کنه اشکتو نبینم، چون میدونم این قطره ها خیلی وقتا تو زندگی به کمکت میان.

میدونم موقع سختیها و دلتنگیها و شادیها و ذوق کردنها این قطره ها هستن که همراه همیشگیت میشن و میدونم که خیلی وقتا بیشتر از یه دوست خوب به دردت میخورن. ولی از خدا میخوام که اشکات هیچ وقت بیهوده سرازیر نشن و همیشه  قدردانی برای اشکات وجود داشته باشه. سه قطره اشک پاک و قشنگ هدیه امروز تو به من بود که هر سه تا هم از چشم راستت سرازیر شدن.

یک ماهگی

دخملم در ماهگرد اولش

دقیقا یک ماه پیش دختر قشنگ من به دنیا اومد و من رو مادر کرد. هنوز باورم نمیشه و هنوز خودم رو لایق این کلمه نمیدونم. به خصوص که یک ماه تمومه جلوی چشمم میبینم که مامانم برای من و دخترم چه زحمتهایی میکشه. یعنی یه روز منم به همین مهربونی میشم؟ الان که فقط تا دخترم  زیاد گریه میکنه منم غش میکنم و دلم ضعف میره و مامانمه که دردشو کشف میکنه و ارومش میکنه.
من فقط دارم لذت میبرم. از تمام لحظه ها و ثانیه ها. از بزرگ شدن این دخترک کوچولوی یه ماهه ام.
از این موجودی که دقیقا یه ماه پیش در همین ساعت از شکمم در اوردنش بیرون و گذاشتنش روی شکمم و من برای اولین بار این ناشناس اشنا رو دیدم و از همون لحظه حس کردم که چقدر دوستش دارم .
البته باید بگم که اون موقع فکر میکردم تو نهایت دوست داشتنم ولی هر روز که میگذره میبینم نه اشتباه کردم امروز از اون روز بیشتر دوستش دارم و مسلما فردا بیشتر از امروز.
تو این یه ماه خیلیها به من و تو کمک کردن تا روزهای شیرینی رو تو خاطراتمون ثبت کنیم که من  ازهمینجا از همه شون تشکر میکنم.
اول از همه بابای مهربونت که  با صبر و حوصله به امور غذایی من رسیدگی میکرد برام کباب های خوشمزه درست میکرد، از مهمونها پذیرایی میکرد،تمام خریدها رو بدون کم و کاست انجام میداد، وقتهایی که من خسته بودم شما رو بغل میکرد و اونقدر باهات راه میرفت تا خوابت ببره،ما رو دکتر میبرد، داروهای تو رو میخریدو…….
بعدش مامان جون که تمام امور مربوط به طبخ غذاهای من و بررسی از نظر کیفیت مواد غذایی و مقوی بودنش و مراقبت از نظر مزاجی و.. به عهده ایشون بود. علی الخصوص پختن هر روزه کاچی های خوشمزه و معروف مامان باروغن حیوانی. امور مربوط به نگهداری و شستشو شما  ومن و لباسها تون و لباسهای من هم با عرض شرمندگی به عهده مامان جون بودو خیلی کارایی که نمیتونم بنویسم ولی همیشه من رو شرمنده اینهمه مهربونی میکنه.
نفر سوم پدر بزرگ که با خرید انواع و اقسام شیر افزا ها و تحقیق در مورد مواد مفید برای زنان شیرده منو ساپورت میکرد.
نفر بعدی که امیدوارم زود زود از خجالتش در بیام عمه کوچیکه شما بود که مثل یه خواهر برام بود و مرتب به ما سر میزد و کلی از امور مربوط به نظافت رو انجام میداد و کلی هم مهربونی میکرد و توی یه مواقع خاص با نصیحت و یا حتی دعوای بقیه که ملاحظه شرایط مارو نمیکردن به دادمون میرسید.
نفر بعدی مامان بزرگ که در امور تهیه عذا برای بقیه و نگهداری از شما کمک میکردن.
و کسایی مثل عمه بزرگه شما. خاله های من مخصوصا خاله سومیه به خاطر کمک برای مسایل شیر دهی .خانم درویشان.خاله الهام و بقیه که اسمشون یادم نیافتاد.
امیدوارم که من و تو شاهد روزهای خوش توی زندگی تک تک این افراد باشیم و روز به روز ریشه های محبتشون تو دلهامون محکمتر بشه.

روز زایمان

روز سه شنبه ۱۸ فروردین ساعت ۹ با مامان رفتیم پیش خانم دکتر تو بیمارستان تا نوبتم بشه رفتم کلاس ورزش و کلی روی توپ نشستم و کلی هم با راهنمایی مربی ورزشایی که برای باز شدن دهانه رحم لازم بود رو انجام دادم و بعد رفتم پیش خانم دکتر از درد پرسید که گفتم نه هیچ خبری نیست  معاینه داخلی انجام داد و گفت برو خونه احتمالا تا جمعه دردات شروع میشه اگر نشد شنبه بیا برای سزارین .

تو راه برگشت رفتیم کیسه جارو برقی خریدیم و عینک مامان را تحویل گرفتیم یه سر هم رفتم محل کارم یه کم درد داشتم که مامان گفتن احتمالا بخاطر معاینه است . حدود ساعت ۲ رسیدیم خونه باز درد داشتم  به همسر نازنین تلفن کردم و ماوقع رو گفتم و خواستم بیاد خونه گفت جایی کار داره.

گفتم کارش رو انجام بده و بیاد ولی زود بیاد که تا شب ممکنه مجبور شیم بریم بیمارستان .ناهار رو مامان حاضر کرد و گفت غذای کم و مقوی بخور یه وقت نکنه درد زایمان باشه گفتم نه بابا کمه. با اینکه درست امروز ۴۰ هفته تموم بودم ولی باورم نمیشد.

ناهار مرغ خوردم و بدو بدو رفتم حموم و با دردی که داشتم دوش گرفتم و شیو کردم حدود ساعت ۳ بود به همسر جان تلفن کردم گوشی رو برنداشت چند بار زنگ زدم فایده نداشت تو این فاصله مامان طفلک خونه رو جارو زد و کمی مرتب کرد دیگه دردام زیاد شد چند بار رفتم دستشویی به خودم میپیچیدم میخواستم دراز بکشم نمیشد همش راه میرفتم و زنگ میزدم و اس ام اس میدادم اعصابم از دست همسری به هم ریخته بود. مامان حدود ساعت ۴ گفت برو طبقه پایین .رفتم پایین تا ۵ صبر کردم بعد دیگه تحمل نداشتم تو خونه بمونم با اینکه میترسیدم زود باشه به مامان گفتم بریم بیمارستان.

به برادر شوهرم زنگ زدم ببینم خبری از همسری داره دیدم بیخبره . تو راه بیمارستان دیگه داشتم داد میزدم و خدا رو صدا میکردم میترسیدم مامان هول بشه و راه رو گم کنه از روی ناچاری به پدر شوهرم زنگ زدم و با گریه گفتم بابا من دردام شروع شده همسری تلفنش رو جواب نمیده بی زحمت شما بیایین بیمارستان میترسم امضایی چیزی بخوان. فقط اسم بیمارستان رو گفتم و قطع کردم .

وای که این راه بیمارستان این بار چقدر طولانی بود راهی که این اواخر هر روز ۱۰ دقیقه ای میرفتم انگار صد سال طول کشید. یه دفعه مامان گفت به دوست همسری که غالبا با هم بودن زنگ بزنم شماره خودش رو نداشتم ولی شماره خانمش رو داشتم زنگ زدم و اصلا نفهمیدم چی گفتم . اون طفلی داشت حال و احوال پرسی میکرد که من پریدم وسط حرفش و با گریه گفتم به همسرش زنگ بزنه و اگه با همسر جان منه بهش بگه بیاد بیمارستان.

حدود ۵٫۵ رسیدیم دم در اورژانس. مامان با اون پا دردش در حالیکه عرق میریخت ویلچر گرفت و منو برد اتاق زایمان. رفتم داخل گفتم درد دارم گفتن بخواب رو تخت تا نوار بگیریم و معاینه کنیم. ماما معاینه کرد و گفت تازه ۳ سانت دهانه رحمت باز شده چرا انقدر داد و بیداد میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد هم نوار گرفت گفت خوبه. ولی من خیلییییییییییییییییییییی درد داشتم لباس دادن پوشیدم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم داخل .

گفتن دراز بکش تا تنقیه ات کنیم اصلا نمی تونستم برم رو تخت هی داد میزدم و میگفتم خانم یه کم صبر کن الان میرم. واییییییییییییییییییی خیلی درد بدی بود الان هم که یادم می افته موهای تنم سیخ میشه. همین موقع ها بود که گفتن دم در کارت دارن رفتم دیدم اقای همسر جان بالاخره تشریف فرما شدن تمام درد و نگرانیم رو با هم سر ایشون خالی کردم و فکر کنم یه چند تایی بد و بیراه بهش گفتم و دویدم دستشویی. بعد اومدم پرسیدم ببینم با رویان هماهنگ کرده یا نه. ( اخه یه اشتباه بزرگی که کردم این بود که اصلا شماره خانمی رو که باید باهاش هماهنگ میکردیم رو از همسر نگرفته بودم و میترسیدم اگه همسری نیاد قضیه رویان هم کنسل شه). گفت هماهنگ شده و وسایل رو دادن به اتاق زایمان.

اینبار دیگه هم با همسری و هم با مامان خداحافظی کردم و روبوسی کردم و رفتم داخل( لازم به ذکره که مامان جان انقدر تا این لحظه از شنیدن صداهای جیغ من دم در گریه کرده بودن که چشمها و صورتشون سرخ سرخ بود. و همسری هم که از شرمندگی جواب ندادن تلفن و دیدن وضعیت من با اون همه درد طفلکی شوکه شوکه بود و هیچ چی نمیگفت و فقط ملتمسانه نگاهم کرد). ب

هم گفتن مثل این خانمی که بغل دستته ورزش کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من عین مار گزیده ها بودم از خانمه پرسیدم چقدر طول میکشه گفت من از دیشب اینجامممممممممممممممم وای منو میگی ترسیدم گفتم پس حالا حالاها کار دارم. از طرفی میدیدم اون جیغ نمیزنه میگفتم پس من لوسم و طاقتم کمه. خانمه هی با من حرف میزد ولی من هیچی نمیفهمیدم.

مرتب طبق تکنیکها نفس میکشیدم که نکنه بچه ام نفس کم بیاره.یه مامایی اومد گفت میخوای اپیدورال شی؟ گفتم اوایل می خواستم ولی میگن سردرد میاره گفت نه. کی میگه؟ این دردت قراره ۱۰ برابر شه میتونی طاقت بیاری گفتم نه قبول. یه نامه برده بودن که رضایت همسر رو بگیرن اونم گفته بود اگه خودش دوست داره من موافقم ولی اول خودش امضا کنه. نامه رو اوردن یه امضایی زدم که عمرا شکل امضا خودم باشه بیشتر شبیه ماه فکر کنم تو اون درد.

خلاصه ساعت ۷ بعد از ظهر دکتر بیهوشی اومد و خواست راجع به اپیدورال حرف بزنه گفتم همه اینا رو میدونم تو کلاساتون بودم تو رو خدا زود تزریق رو انجام بدین. گفت اومدن معاینه ام کردن و ماما با تعجب گفت حدود ۷-۸ سانت دهانه باز شده. زودی بردنم تو اتاق زایمان هنوز داشتم ناله میکردم و ای و وای می گفتم.

خانم دکتر صادقی اومد که تزریق کنه ولی انقدر درد داشتم که نمیتونستم اونجور که میگفت بشینم البته خوب توضیح نمیداد که چه کنم. اخرش تزریق ساعت ۷٫۲۰ انجام شد ولی من هنوز درد داشتم و مسوول رویان هم نرسیده بود. خانم دکتر اومد بالا سرم و یه لحظه مثل اینکه ضربان بچه کم شد و همه هول شدن و خواستن زایمان رو شروع کنن من گفتم مسوول رویان نیست گفت چاره ای نداریم ترسیدم خیلی زیاددددددددددددد. ولی بعد خانم دکتر گفت شرایط خوبه نگران نباش و از اینجا به بعد شد رویای من.

دردم کمتر شد و شروع کردم به خوندن سوره انشقاق و ایت الکرسی. بعد بلند بلند با دخترم حرف میزدم بیخیال همه ادمهای دور و برم و رفت و امد ها شدم انگار فقط من بودم و دخترکم. دخترکی که با اینکه ندیده بودمش ولی باهاش اشنا بودم و میشناختمش.

اینجور حرف زدن برام سخت نبود طی ۹ ماه گذشته باهاش خو گرفته بودم.از فکر اینکه به زودی قراره دخترم رو ببینم مست بودم و سرخوش و فکر هیچ چیز دیگه ای نبودم .

تمام مراحل زایمان رو براش توضیح دادم بهش گفتم که میدونم دارم سختی زیادی رو تحمل میکنه. باهاش همدردی کردم گفتم میدونم که سرش تحت فشاره ولی ازش خواستم تحمل کنه. بهش گفتم که این فشار به خاطر اومدن پیش منه و ازش تشکر کردم که این درد رو تحمل میکنه.

بهش گفتم که چقدر من و باباش دوستش داریم و منتظر این لحظه بودیم. شرایط اتاق رو بهش گفتم. گفتم که اینجا یه کمی سرده و خیلی هم روشنه و دور و برش موقع اومدن شلوغه. ازش خواستم نترسه و وقتی دمرش کردن گریه کنه یا به پشتش زدن وحشت نکنه و بیزار نشه. بهش گفتم که این دنیا با تمام سختیهاش چقدر قشنگه. ازش خواستم تا تو دلمه از خدا بخواد که تمام اشتباهها و خطاهای مامانشو ببخشه. بهش گفتم برای تمام کسایی که التماس دعا کرده بودن دعا کنه. برای من. برای باباش . برای عاقبت به خیری و خوشبختی خودش. برای مادر بزرگش. برای عمه هاش. برای همکارای من.برای دوستای نی نی سایتیش. برای دوستام.برای دختر خاله ام که بارداره . برای کسایی که دوست دارن این لحظه رو تجربه کنن. برای بهتر شدن زندگی همه ادمهاو خلاصه هر چیزی که یادم اومد.

توی این فاصله یکی گفت برای دختر منم دعا کن که کنکور داره گفتم برای خوشبختیش دعا میکنم کنکور زیاد مهم نیست. گفتن برای این همکار ما دعا کن فوق قبول شه و ازدواج کنه. خانم دکتر گفت برای من دعا کن. خانمه که گفتم تو تخت بغل دستم بود گفت دعا کن دردای منم شروع شه(اخه نگو از دیشب بستری بوده و ضربان بچه نا منظم بوده ولی درد نداشته) و من همه رو به دخترم گفتم. اخه من که کسی نبودم من همون ادم یه ساعت پیش بودم ولی دخترم یه فرشته بود. یه فرشته پاک و معصوم. یه موجود که به نظر من از جنس نور بود یه نور پاک و الهی. یه موجود که انگار جزیی از وجود خدا بود که تو این مدت تو دل من بود و من مطمئن بودم که دعای اون مستجابه.

مسوول رویان رسید با اون هم سلام و احوال پرسی کردم. بهش توضیح دادن که من چه جوری دارم دخترم رو اماده زایمان میکنم پرسید کتاب زیاد خوندی گفتم فراوون. گفت کیت خونگیریت رو نیاوردن فقط کلمن رو اوردن. گفتم که تو صندوق عقب ماشین توی یه ساک قرمزه و رفتن به همسرم بگن بیاره و این نگرانیم هم برطرف شد.

ساعت حدود ۸ بود. خانم دکتر ازم تشکر کرد که خوب تکنیکهای تنفس رو بکار میبرم ازم پرسید که میخوام مراحل زایمان رو ببینم یا نه و من با ذوق فراوون گفتم که میخوام. ایینه رو برام تنظیم کردن صدای اذان مغرب از اتاق بغل به گوشم رسید و خانم دکتر همون موقع دستم رو گرفت و گذاشت روی محل خروج نی نی یه چیز نرمی زیر دستم حس کردم گفت این موهای بچه اته بعد از این تا میتونی زور بزن که زود ببینیش. هر چقدر که برای دیدنش عجله داری بیشتر زور بزن و من با خوشحالی و شوق هر چه که در توانم بود جمع کردم تا زود زود دخترم رو ببینم و نتیجه این شد که ساعت ۸:۱۰ دقیقه یه فرشته کوچولو سفید پوش و تمیز تمیز از پیش خدا اومد پیش من.

خودش زودی گریه کرد و نیازی به دمر کردن و کتک زدن نبود. گذاشتنش رو شکمم. اشک میریختم عین ابر بهار .از دیدن این موجود ظریف و نازنین غرق خوشحالی بودم از تماسش با پوست تنم یه حسی بهم دست داد که به هیچ عنوان قابل توصیف نیست وقتی دستم رو به سر و بدنش کشیدم چنان از خودم بیخود شدم که یه لحظه فراموش کردم کجا هستم. از خدا به خاطر این حس قشنگ تشکر کردم . به خاطر تمام کمکهایی که به من کرد تا واسطه به دنیا اومدن این موجود عزیز باشم تشکر کردم. به دخترم خوش اومد گفتم و فاطمه صداش کردم دخترم رو شکمم اروم اروم گرفته بود و با اون تن لرزونش داشت به حرفام گوش میداد داشت برای لحظات اول بودن تو این دنیا رو تجربه میکرد و داشت یه دنیا تجربه جدید و حس قشنگ رو به مادرش هدیه میکرد.

این لحظه ها مصادف بود با فعالیت مسوول رویان که خوب بالطبع من اصلا نفهمیدم چطور خون بند ناف رو گرفتن ولی بعد خارج شدن جفت رو دیدم یه کیسه که تقریبا به شکل قلب بود ولی بزرگتر دخترم رو برای شستشو بردن. خانم دکتر صادقی اومد بالا سرم گفت افرین عالی بود توی این زایمان تنها چیزی که کم بود جای پدر بچه بود و من حسرت خوردم که چه حیف که همسر مهربون از دیدن این لحظه بی نصیب موند.خانم دکتر پرسید چیزی نمی خوای گفتم اگه میشه دخترم رو بذارین رو سینه ام گذاشتن خانم دکتر دستور داد اکسیژن و پالس اکسیمتر رو هم باز کردن تا راحت باشم.

من بودم و دختری به روی سینه ام بهش خسته نباشید گفتم. نوازشش کردم و حالش رو پرسیدم. خوب نگاش کردم. یه موجود ظریف و کوچولو به سفیدی برف. باورم نمیشد اون کنجد کوچولویی که تو شکمم بود تبدیل شده باشه به یه انسان کامل. باهاش باز هم حرف زدم بهش گفتم که چه موجود تواناییه ازش خواستم که تواناییهاش رو فراموش نکنه. ازش خواستم که یه انسان واقعی باشه. که از خدا دور نشه که این لحظه ها رو فراموش نکنه. که تمام تلاشش رو بکنه تا یه انسان مفید باشه و کلی حرفای دیگه البته یه بار تو این بین خواستن به بهونه اینکه سردش میشه ازم بگیرنش خانم دکتر اجازه نداد و گفت بذارین حرف بزنن و خودش هم داشت گوش میداد بعد از یک ربع ازم گرفتنش که ببرن باباش ببیندش گفتم یاد باباش بندازین تا دیدش عکس بندازه و بهم خندیدن که حواسم به همه چیز هست. دخترم رو بردن ولی محبتش رو تو دلم جا گذاشت تا همیشههههههههههههه.

از خانم دکتر و همه پرسنل تشکر کردم که شرایط رو برام فراهم کردن تا زایمانم برام رویایی بشه و خانم دکتر هم از من تشکر کرد و گفت من هم از تو ممنونم زایمان تو برای ما هم رویایی بود.

رفتم تو اتاق بعدی. خیلی تشنه ام بود ولی یکی از پرستارا اومد گفت اول ۷ تا خرما بخور تا بچه ات صبور باشه داشتم میخوردم که دخترم رو اوردن و گفتن بهش شیر بده تو گوشش ادان و اقامه گفتم و اسمش رو فاطمه صدا زدم و بعد بهش شیر دادم وای که چقدر شیرین بود لحظه ای که لبای کوچولوش رو گذاشت رو سینه ام. داشتم پرواز میکردم و از حس مادر شدن به خودم میبالیدم به ترتیب خواهر شوهر بزرگم و کوچیکه و مادر بزرگش و بعد هم مامان خودم اومدن دیدنم ازشون خواستم بهم ابمیوه بدن و کمکم کنن شیر بدم بعد همه رفتن و من موندم.

دخترم رو بردن بخش تا وزنش کنن و منم کمی استراحت کردم و ساعت ۱۰٫۳۰ بردنم بخش دم در بابا ایستاده بود بوسم کرد و بهم تبریک گفت من هم به او تبریک گفتم و به صورت یه خانواده سه نفره راهی شدیم به طرف بخش و بعد به طرف یه زندگی سه نفره جدید

اولین عکس

این عکس روزیه که من داشتم از بیمارستان میومدم تا برای اولین بار خونه مون رو ببینم

۱۷ روزه شدم

خوب امروز من ۱۷ روزه شدم و به همین مناسبت یه حال اساسی به مامان و بابام دادم.

از ۸ شب که کلی گریه کرده بودم تا ۱۲ که بالاخره  بغل بابایی خوابیدم. باز بیدار شدم و
یکسره جیغ زدم تا ۲ نصفه شب .که دیگه دل مامانم و بابام و مامان جونم  ضعف رفت
بردنم بیمارستان بهرامی.

خاک بر سرشون با این بیمارستان ساختنشون ۲تا
دکتر (دکتر که چه عرض کنم ) اونجا بودن که حتی به من نگاه هم نکردن
گفتن الان که خوابه.اخه من تو ماشین خوابیدم. گفتن خوب باز با ماشین
بگردونینش. خاک بر سرا.تازه  شکمم هم کار
نکرده بود گفتن طبیعیه. خنگولا لااقل یه نگاه میکردن به من.

اومدیم خونه تو ماشین خواب بودما ولی تا اومدیم بالا بیدار شدم و جیغ زدم .

تا
۵٫۵ صبح تو ماشین  با مامان و بابام تمام تهران رو چرخیدیم اخه من هنوز شهرم رو خوب ندیده بودم  . کلی داروخانه های به اصطلاح
شبانه روزی رفتیم که همه بسته بودن تا بالاخره از یه میدونی که مامانم گفت میدون فاطمیه بابام برام یه قطره خریدن که  واسه کولیک بود و دادن به من و اومدیم خونه. باز بیدار شدم ولی دیگه رمق
نداشتم جیغ بزنم و کمی سینه گرفتم و خوابیدم تا ۸٫۵ صبح که باز روز از نو و
روزی از نو .

رفتیم پیش یه دکتر دیگه و بعد از کلی معطلی (چون نوبت
نداشتیم) خانم دکتر مهربون با یه معاینه درست و حسابی کشف کرد که سوراخ
مقعد اینجانب خیلی کوچیکه و نمی تونم راحت دفع کنم. خودش تحریک کرد و به مامانم اینها
هم یاد داد تا هر روز زورکی  منو مجبور به دفع کنن تا شکمم کار کنه و
اذیت نشم. ازمایش ادرار هم برام نوشت. سینه های مامانم رو هم معاینه کرد و گفت شیرش
خوبه بده بخورم و…………

خلاصه ساعت ۴ اومدیم خونه و بعد کارهای
روزمره یعنی من شیر مامی و بعد شیر خشکم رو خوردم و بعد خوابیدم و مامانم هم کارای منو کرد تا ساعت ۷ و الان هم که در
خدمت دوستانیم.

از این دکتره خوشم اومد وقت گذاشت حسابی و مسن هم هست و
خانمه که به نظرم با من مهربونتر بود و بهتر میتونه ارتباط برقرار کنه . مامان و بابام تصمیم گرفتن دکترم رو عوض کنن