بایگانی تیر, ۱۳۸۸

حموم تاریخی

امروز بردمت پیش مامان جون تا شما رو ببره حموم . خودم هم به عنوان دستیار اومدم تو حموم. وقتی خواستیم بیایم بیرون دیدم که چفت در حموم از پشت شل شده و در قفل شده.

اول زیاد جدی نبود .گفتم الان بابا رو صدا میکنیم میاد در رو باز میکنه. ولی چشمت روز بد نبینه هر چه قدر بابا رو صدا کردیم نیومد. از طرفی صدا توی حموم میپیچید و تو میترسیدی. تازه میترسیدم بخار حموم حالت رو بد منه یا اینکه خیس خیس سرما بخوری. مامان جون هم هول شده بود هی میکوبید به در حموم تا بابا بشنوه و بیاد ولی نه خیر بابا نیومد.

من تو رو چسبونده بودم به خودم و مامان جون میکوبید به شیشه تا بالاخره شیشه رو شکوند و در رو باز کرد و اومدیم بیرون و دیدم بلههههههههههههه بابا جون خوابن و صدای خر وپفشون تا هفت تا همسایه اونورتر هم میره. تازه بعد که بیدارش کردم  تا تو رو نگه داره من کمی دلم بیاد سر جاش میگفت منو بد بیدار کردی ترسیدمممم.

خلاصه حسابی ترسیدیم و این صفحه وبلاگت به دلیل این ترس تشکیل شد.

سفر نامه

روز ۵ شنبه ساعت ۵ بعد از ظهر یکی از دوستان که قرار بود برامون بلیط جور
کنه و صبحش گفته بود امکانش نیست زنگ زد که ساعت ۶ فردا صبح میتونین اماده
شین؟ شوشو جان از من پرسید و منم گفتم اره.

بدو بدو شروع کردم
به جمع اوری وسایل دخترم و بعد وسایل خودمون. بگذریم که کلی از وسایل
خودمون رو فراموش کردم بردارم. از یه طرف وقت کم بود و از طرف دیگه اولین
مسافرت دخترم بود و میترسیدم.

به مامان زنگ زدم و کلی
سوال ازش پرسیدم راجع به گرمازدگی و سرما خوردن و مسمومیت و قولنج و کم
شدن شیر و غذای کمکی و……………..، انگار قراره تو این چند روزه همه
مصیبتها نازل بشه و هیچ وسیله ارتباطی هم موجود نیست. مامان ولی با حوصله
همه رو جواب داد و کلی چیز اضافه هم گفت. انگار واقعا درک میکرد چه حسی
دارم!

صبح رفتیم فرودگاه و ۹ رسیدیم مشهد بعد از مستقر
شدنمون با اینکه بابا خیلی دوست داشت بره حرم به خاطر گرما نرفتیم و یه
غذای حاضری خوردیم و خوابیدیم.

عصری رفتیم حرم. خیلی
خوشحال بودم که اولین مسافرتت به مشهد شد . دروغ که نمیتونم بگم انگار هیچ
چیزی یادم نمی افتاد به امام رضا بگم بجز در خواست سلامتی و خوشبختی و
موفقیت برای تو . البته اونم هول هولکی چون تو توی کالسکه پیش بابا تو
حیاط بودی و من نگران.زود اومدم بیرون موقع نماز جماعتم که همش حواسم پیش
تو بود که نکنه موقع سجده یکی به کالسکه تو نزدیک شه. خلاصه
نمازییییییییییی بود خدا خودش قبول کنه.از اونجا هم شام رفتیم برادران
کریم که اونجا بیتابی کردی و نذاشتی مامان شامش رو بخوره و در نتیجه شامم
رو نصفه ول کردم و برگشتیم.

روز دوم ظهر رفتیم شاندیز.
انقدر ذوق زده بودی که حد و حساب نداشت. وقتی باد به صورتت می خورد خیلی
کیف میکردی و میخندیدی. با حرکت برگ درختا کلی سرحال میشدی و دست و پا
میزدی. انقدر دست و پا میزدی که بابا ترسید پاهای کوچولوت درد بگیره وبغلت
کرد.بعد از ظهر هم رفتیم الماس شرق که اونجا هم چون همش تو کالسکه بودی
کیف کردی.

روز سوم ظهر رفتیم طرقبه و اونجا هم چون فضای
باز بود سر کیف بودی فقط هوا گرمتر بود و من ترسیدم گرمازده شی زود
برگشتیم و رفتیم پروما  و سوغاتی خریدیم و شب هم رفتیم حرم. بابا تو بغلش
شما رو برد داخل رواق و من بیرون منتظرتون موندم. بابا گفت بردت روبروی
حرم و گفته برای ما دعا کنی. دخترم زیارتت قبول باشه.

روز
چهارم از ۷ بیدار شدیم ولی تا شما رو حاضر کنیم ۹٫۵ شد چمدونها رو هم
بستیم و رفتیم حرم خیلی گرم بود و شلوغ. بدو بدو زیارت کردیم و برگشتیم
وسایل رو برداشتیم و رفتیم فرودگاه ولی متاسفانه چون هوای تهران غبارالود
بود ۵ ساع تاخیر داشتیم و شما خیلی کلافه بودی اخرش رفتیم تو نماز خونه و
خوابیدی تا موقع پرواز. تو هواپیما هم که بابا مرتب تاکید میکرد موقع اوج
در حالت می می خوردن باشی تا گوشات یه وقت کیپ نشن.تازه یه صندلی اختصاصی
داشتی که رو ش دراز کشیدی و کلی تا تهران برای ما اواز خوندی.

این خاطره اولین مسافرتت. ایشالاه سفرهای بعدی گلم.

اینم عکست تو اولین مسافرت. شاندیز مشهد رستوران حسین شیشلیکی:

بابا جونم روزت مبارک

بابا جونم :

ازت ممنونم به خاطر تمام شب بیداریهایی که تو این چند وقته به خاطر من داری.

ازت ممنونم به خاطر تمام وقتایی که منو تو بغلت می خوابونی.

ازت ممنونم به خاطر تمام حرفایی که باهام میزنی.

ازت ممنونم به خاطر تمام کالسکه سواریهایی که منو میبری.

ازت ممنونم به خاطر تمام دقتی که رو مسایل بهداشتی من داری( مثلا تمیز کردن دماغ کوچولوم).

ازت ممنونم به خاطر تمام ذوقی که برای خرید وسایل من داری.

ازت ممنونم به خاطر تمام تمرینها و تلقین های روانشناسی که به من میدی.

ازت ممنونم به خاطر ۳ ماه بابا بودنت و ۹ ماه منتظر بابا شدنت.

بابای مهربونم اولین روز پدرت مبارک. دخترت خیلی دوستت داره بابایی.

یک روز کامل ما

نازنینم ،امروز میخوام از کارات بنویسم. از کارایی که هر روز انجام میدی و روز به روز منو دیوونه تر میکنی.

تازگیها صبحها حدود ۵ با کمی گریه ونق زدن بیدار میشی که خوب از سر گرسنگیه. یه شیر مفصل میخوری و می خوابی تا ۷ . یعنی موقعی که بابا داره میره سر کار . یه کمی به بابا میخندی و بابا باهات بازی میکنه و گاهی روزها هم دلش نمیاد بره سر کار. باز خرده خرده تا ۸-۸٫۵ میخوابی. بعد دیگه با هم بیدار میشیم و فعالیت شروع میشه

اول از همه عوض کردن پوشک و شستن شماست که خوب خیلی دوست داری

بعد معمولا شیر میخوری و سیر میشی و شروع میکنی به دلبری کردن. کلی به مامان میخندی و خودتو واسم لوس میکنی و منم کلی ماچت میکنم.

 برات موسیقی کلاسیک میذارم و لوسیون به بدنت میمالم و ماساژت میدم بعد لباساتو عوض میکنم و بینی ات رو تمیز میکنم و قطره مولتی ویتامینتو میدم و موهاتو شونه میکنم.

بعدش معمولا یه کتاب داستان یا شعر برات میخونم و عکساشو نشونت میدم که خیلی دوست داری و کلی کیف میکنی و با دقت به عکسا نگاه میکنی  میخندی.

اخراش خوابت میاد که شیر میخوری و میخوابی.

من بدو بدو صبحونه می خورم و لباساتو میشورم.تا ساعت ۱۰-۱۱ که بیدار میشی و معمولا هم خوش اخلاق بیدار میشی. با مکعب های هوشت بازی میکنیم و من عکسهاش رو برات توضیح میدم و رنگها رو میگم و شعر می خونم برات و کلی ادا درمیارم و حرف میزنم . یه نیم ساعتی هم با موبایل تختت سرگرم میشی و باز میخوابی تا ظهر.

من تند تند ناهار درست میکنم وکمی پشت کامپیوتر میشینم و به خودم میرسم تا بیدار شی.

بعد که بیدار میشی دوست داری همش تو بغلم باشی( پشتت بچسبه به سینه من) و اطراف رو نگاه کنی. انقدر دقیق به همه چیز نگاه میکنی که ارزو میکنم کاش منم میتونستم مثل تو دقیق و با ذوق نگاه کنم. انگار با نگاهت داری با همه چیز حرف میزنی.

بعد میذارمت پشت پنجره و پرده رو کنار میزنم تا افتاب بگیری و خودم هم ناهارم رو میخورم و ورزشت میدم و باز تو شیر میخوری و میخوابی.

کمی خونه رو جمع و جور میکنم تا وقتی بابا میاد گرگیجه نگیره و ظرفها رو میشورم و مقدمات شام رو حاضر میکنم و تلفنی صحبتهامو میکنم و کمی تلویزیون میبینم تا حدود ۵ که تو بیدار میشی.

بازجاتو عوض میکنم شیر میخوری و یه کتاب دیگه میخونیم و موسیقی گوش میدی . اگه بابا اومده باشه باهم حمومت میکنیم و شیر میخوری و میخوابی. اگر هم نیومده باشه بهونه گیری میکنی و غر میزنی و بغل میخوای که معمولا با هم میریم کالسکه سواری تا حدود ۸-۹ شب.

معمولا موقع پیاده روی چرت هم میزنی. وقتی میایم خونه کمی با بابا بازی میکنی و شیر می خوری و میخوابی تا ۱۰٫

بعد باز بیدار میشی و بابا بغلت میکنه و باهات صحبت میکنه و قربون صدقه ات میره و منم شام رو میارم میخوریم( البته اگه شما افتخار بدی تو کریرت بشینی) و کمی تلویزیون نگاه میکنی و بعد نق میزنی چون خوابت میاد ولی نمیدونی چکار کنی.

چشمای قشنگتو میمالی. سینه مامان رو میگیری و ول میکنی. گریه میکنی تا می خواد خوابت ببره دست و پا میزنی و معمولا من یا دست و پاتو میگیرم یا میپیچمت لای پتو تا بد خواب نشی و بالاخره تا حدودای ۱۲ بشه شما هم میخوابی البته به استثنا بعضی شبا که انقدر بد خواب میشی و کلافه که من و بابا میبریمت یا کالسکه سواری یا ماشین سواری تا بخوابی.

حدودای ساعت ۳ هم یه بار بیدار میشی و شیر میخوری و منم اگه وقت کنم تو این فاصله ها برات یه چیزایی مینویسم و می خوابم.

این بود گزارش یک روز کامل من و تو با هم

ده روز تلخ

نازنینم میدونم که توی این ده روز اونطور که باید بهت رسیدگی نکردم ولی الان میخوام دلیلش رو برات بنویسم تا بعدها از دست من ناراحت نشی.

حقیقت اینه که روز ۲۲ خرداد ۸۸ تمام مردم رفتن رای صندوقهای رای تا رییس جمهورشون رو انتخاب کنن .من نمیدونم که کیا چه کسی رو انتخاب کردن. همونطور که بعدا متوجه میشی من اصلا ادم سیاسی نیستم و چون سر از سیاست در نمیارم نظری هم نمیدم ، ولی فقط وقایع رو برات مینویسم .۲۳ نتایج انتخابات اعلام شد و یک سری از مردم نتایج این انتخابات رو قبول نداشتن و به نشانه اعتراض به خیابونها رفتن و اعتراض کردن ولی متاسفانه نتیجه این اعتراضها به جای پاسخی قابل قبول یا حتی اعتنا شد اشک و گلوله و فریاد و اتش.

هرچه از روز ۲۲ فاصله گرفتیم دلشوره ها زیادتر شد، نا امنیها شدت گرفت، فریادها بلندتر شد، بحثها داغتر شد، گلوله ها اتیشن تر شد،بهشت زهرا شلوغتر شد، چشمها پر اشک تر شد ومردم غصه دارتر شدن. ارتباطهای تلفنی و اینترنت ی قطع شد و شایعه ها بیشتر شدن.

درمورد اینکه کی راست میگه و کی دروغ زمان قضاوت خواهد کرد ولی اون چیزی که برای من جالب بود این بود که تاریخ تکرار شدنیه. خیلی دوست داشتم انقلاب ۵۷ رو میدیدم و میفهمیدم که چطور شد انقلاب شد و حالا دارم اون روزها رو با چشمم میبینم ولی ای کاش این ارزو رو نداشتم خیلییییییییییییییییی سخته. خیلی درداوره. و خیلی تنش زا.

دیدن صحنه های شعار دادنها یا حتی تظاهرات سکوت و حمله نیروها و به حق یا نا حق کتک زدنها. اتش زدن ماشینها و سطلهای زباله. الله اکبر های شبانه. ادمهای خونین و سپر و لباس ویژه و گارد و اسلحه دل شیر می خواد که من ندارم و در نتیجه چند روزی دپرس شدم.

مسلما وقتی اینها رو بخونی از نتیجه اش خبر داری. نتیجه هر چه که باشه امیدوارم تو ازاد باشی و بتونی ازادانه زندگی کنی. عادل باشی و عادلانه قضاوت کنی. هوشیار باشی و جامعه ات قدر اینها رو بدونه.

والسلام