بایگانی مرداد, ۱۳۸۸

جشن تولد یعنی چی؟

امروز می خوام از تجربه جدیدم بنویسم( مامانم از زبون من می نویسه).
دیروز ساعت ۳ مامانم منو حاضر کرد و کلی خوشگلم کرد و هی گفت می خوایم بریم تولد.
منم از همه جا بی خبر فقط گوش میدادم و فکر میکردم که این تولد دیگه چیه؟ خوردنیه مثل دست؟ پوشیدنی مثل لباس؟ دیدنیه مثل تلویزیون؟ یا صدا داره مثل اسباب بازیام؟
من که حاضر شدم مامانم کلی شیر دوشید تو شیشه و من از این کارش عصبانی شدم که چرا داره به غذای من دست میزنه و چشمتون روز بد نبینه انقدر گریه کردم که مامانم داشت از رفتن پشیمون میشد ولی شانس اوردم و به ذهنش رسید که اگه منو سوار ماشین کنه گریه ام شاید بند بیاد و این کارو کرد و من اروم شدم و بدین ترتیب رفتیم تولد.
طفلکی مامانم وقت نکرد زیاد به خودش برسه ولی با این حال من مامانمو دیدم خوشم اومد ازش و گفتم کاش همیشه انقدر خوشگل کنه خودشو.
بگذریم. اول که رسیدیم اونجا کلی با تعجب همه جا رو نگاه کردم چون که هم جای جدید بود هم اینکه عین خونه ما دو وجب و نصفی نبود و کلی بزرگ بود و یه عالمه تابلو فرشای خوشگل و دکوریهای قشنگ و چیزای جالب و رنگی رنگی بود که من از دیدنشون سیر نمیشدم.
با خودم فکر میکردم کاش سال دیگه بودو من به همه این وسایل دست میزدم و یه چند تایی شونو میشکوندم و باهاشون بازی میکردم( ولی مامانم تو ذهنش میگفت خوبه که من هنوز نمیتونم از جام تکون بخورم ).
حالا تو این هاگیر و واگیر مامانم می خواست به من شیر بده تا زیاد شلوغ نشده که من اصلا محلش نذاشتم و شیر نخوردم اخه بابا جون یکی به مامانم بگه این صحنه سینه شما رو که هرروز میبینم و تکراریه خونه اینا رو بذار ببینم که شاید دیگه قسمت نشه بیایم. خلاصه از مامانم اصرار و از من انکار .
عین بچه های خوب با مامانم رفتیم توی یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ که یه عالمه کاغذ رنگی و بادکنک از درو دیوارش اویزون بود و من تو کریرم نشستم منتظر که ببینم این تولد چیه که یه دفعه یه خانم خوش صدا شروع کرد به خوندن و همه باهاش دست زدن.
من گفتم ااااااااااااا این که دفعه پیش اسمش مولودی بود چی شد این دفعه عوض شد و کمی غر زدم و مامان منو بغل کرد و اومدم بالا و علت رو فهمیدم.
این دفعه کلی خانم خوشگل و خوش هیکل با لباسای قشنگ قشنگ اون وسط بودن و با خوندن این خانمه و زدن اون یکی خانمه می رقصیدن و سر و صدا میکردن و من خوشم اومد و شروع کردم به اواز خونی (اخه خانمه فکر میکرد صداش تکه خواستم زیاد پز نده).
یه خانم مهربون که بعدا فهمیدم مامان پارساست یه دونه کلاه دراز واسم اورد و گفت بیا عزیزم اینو بذار سرت . منم حرف گوش کردم و گذاشتم.تازه می خواست بهم فشفشه هم بده ولی مامان ترسوم نگرفت گفت میترسم بسوزه بچه.
بعدش دیدم یه کیک خیلی بزرگ اوردن و یه پسر بچه ۴ ساله رو زورکی نشوندن پشت کیکه وگفتن پارسا جون شمعها رو فوت کن و کلی هم بچه اون دورو برا جمع شدن.
یه عالمه عکس زورکی از پارسا گرفتن ولی اون طفلک هی می خواست پاشه و بره. مامانم که دید من خیلی با تعجب نگاه میکنم منم برد اون جلو پیش پارسا جون.
حالا دیگه پارسا جون چشمش منو گرفت و گفت خاله میدیش بغل من ؟ مامانم بهش گفت به شرطی که وایستی ازتون عکس بگیرم . واونم قبول کرد و شیطونی نکرد و ما با هم عکس گرفتیم و منم کلی دید زدم و برگشتیم سر جامون .
بعد اون کیکه رو بریدن و دادن مامانا خوردن. بعدشم که یه عالمه کادو همه واسه پارسا دادن. یه نفرشون خوب به من کادو میداد مگه چی میشد؟ پارسا مگه چند تا ماشین کنترلی لازم داره ؟ یا مثلا چقدر لباس میتونه بپوشه؟
دیگه بعدش کسی نمیتونست بچه ها رو بشونه چون همه داشتن با کادوها بازی میکردن ولی من نتونستم برم اخه مامانم منو نبرد اون جلو بدجنس.
بعد بازم کمی رقصیدن و باز مامان عصرونه خوردن و حاضر شدیم بیایم خونه و اینچنین تولد تموم شد.
با اینکه خیلی خوشم اومد از این تولد ولی چند تا سوال تو ذهنم ایجاد شد:
۱٫ تولد کی بود پارسا یا مامان پارسا؟
ـ اخه به ادم بزرگا بیشتر از بچه ها خوش گذشت.
ـ همه خوراکیها رو ادم بزرگا خوردن.
ـ ادم بزرگا رقصیدن و خندیدن.
ـهمه اهنگا مال ادم بزرگا بود.
ـمامانا همش بچه ها رو نشوندن پیش خودشون و گفتن نباید از جاتون تکون بخورین.
۲٫ پارسا با اون همه اسباب بازی جدید می خواد چکار کنه؟
ـچون خونه خودشون کوچیکه ومگه کمد یه بچه چقدر جاداره؟
۳٫ کلا این تولد به نفع کی بود؟
اینا رو گفتم که دوستام وقتی بار اول میرن تعجب یه پیش زمینه ذهنی در موردش داشته باشن.
این هم عکسای من تو تولد اقا پارسا:

Picture 129

Picture 115

Picture 135

شیطون جیغ جیغو

شیطون کوچوی من حسابی دیگه وروجک شدیا مامان.
وقتی دراز کشیدی بهت میگم مامانو ناز کن دستای کوچولوت رو میذاری دو طرف صورتم و منو غرق لذت میکنی .
وقتی می خوام بشورمت حسابی با مسواک ها و عروسکای روشویی بازی میکنی.
بعد از ظهرا که اصلا دلت نمی خوتاد رو زمین باشی. همش جیغ الکی میزنی تا بغلت کنیم و یا راهت ببریم یا بنشونیمت تا دورو برت رو ببینی.
با دیدن عکسات رو صفحه مانیتور کلی ذوق میکنی و با عکسات حرف میزنی.
یکی از تفریحات روزانه ات این شده که بابا بگیردت جلوی اینه و تو کلی بخندی و دست و پا بزنی.
غلت زدن جزئ کارای روتینت شده و انقدر دوست داری که حد نداره ولی من دلم واسه اون دماغ کوچولوت میسوزه اخه وقتی میخوای غلت بزنی خیلی بهش فشار وارد میشه.
تازه کشف کردم که خیلی هم قلقلکی هستی تا کف دست یا پا یا زیر بغلت رو قلقلک میدم کلی میخندی.
خنده های صدادارت خیلی بیشتر شدن و وقتی اینطوری میخندی تمام دردها و غصه های دنیا رو فراموش میکنم .
داری تازه تازه پاهات رو میشناسی و باهاشون حال میکنی البته هنوز کامل نمیگیریشون.
رابطه ات با کتابای هوشت خیلی بهتر شده و بیشتر بهشون توجه میکنی.
به تلویزیون خیلی علاقه داری ولی من هنوز نمیذارم نگاه کنی اخه میگن واسه بچه زیر دو سال خوب نیست ولی تو همچین دزدکی نگاه میکنی که خنده ام میگیره. تو خونه مامان جون اینا که تصویر تلویزیون تو ایینه میافته تا جلوی اینه میگیریمت به اون قسمتی که تصویر تلویزیون افتاده خیره میشی.
مامان جون حدس میزنه که داری دندون در میاری چند روز پیش یه خیار رو گرفت تو دهنت چنان میمالوندیش به لثه هات که ترسید بکنیش.ولی چون هنوز مطمئن نیست برات دندونی نپخته.
دیگه کامل اشیا رو تو دستت میگیری .
با اویز گردن من موقع شیر خوردن کلی بازی میکنی.
موهامو میکشی.
موقع شیر خوردن بازی بازی میکنی و همش حواست پرت میشه
برای بابا بیقراری میکنی.
توی حموم حسابی دست و پا میزنی و شالاپ شلوپ میکنی و با عروسکات بازی میکنی و حسابی خسته میشی طوریکه وقتی میای بیرون اصلا طاقت نداری صبر کنی تا لباس تنت کنم گریه میکنی و شیر می خوری و زودی می خوابی.
از لباس عوض کردن اصلا خوشت نمیاد ولی لوسیون مالی رو دوست داری.
عصرا حوصله ات سر میره و اگه بیرون نبریمت خیلی بد اخلاقی میکنی.
وقتی خوابت میاد انقدر بامزه چشماو بینی تو میمالی و دست به کله کوچولوت میزنی که دلم ضعف میره.
عاشق اینی ه من نازت کنم و موها و سرت رو بمالونم.
گاهی موقع شیر خوردن انگشتم رو میگیری. گاهی دستت رو میذاری بین سینه هام و گاهی هم دستت رو میکنی تو دهنم که من بخورمش( نه که خودت کم میخوریش).
از قطره متنفری مخصوصا قطره بینی.
بالا و پایین که میکنیمت خوشت میاد و میخندی.
بین اسباب بازیهات کتاب رو بیشتر از همه چیز دوست داری و انقدر دست و پا میزنی و میخوای شکلاش رو بگیری که میترسم کتابات پاره شن.
طبل کوچولوت رو هم خیلی دوست داری و یه ساعتی باهاش سرگرم میشی.
خلاصه که حسابی وروجک شدی و من و وابسته خودت کردی.
دوستت دارم خیلی زیاد.

مامان ذوق زده

من الان یه مامان ذوق زده ام چون عکسای دخترم رو که تو اتلیه انداخته بودیم گرفتم. Picture
حالا دومی:

Picture 074

و سومی:

Picture 075

چهارمی:

Picture 076

و اینم اخری:

Picture 077

دوستان خواهشا به ترتیب بگین کدوم عکس از همه بهتره. ممنون

مولودی

امروز منو دعوت کرده بودن مولودی. من که نمی دونستم یعنی چی ولی مامانم وقتی داشت لباس تنم میکرد یه چیزایی گفت. مثلا اینکه به خاطر تولد حضرت مهدی یه جشنی میگیرن که اسمش مولودی میشه و معمولا شعر می خونن و دست میزنن و خوشحالی میکنن ولی من زیاد سر در نیاوردم تا اینکه رفتیم خونه دوست مامان جونم.
اول من می خواستم گریه کنم ولی زیاد طول نکشید که دیدم یه خانمی داره شعر می خونه و بقیه دست میزنن و من دیدم اگه گریه کنم از کفم رفته. به همین دلیل گریه رو به بعد موکول کردم و شروع کردم روی دست مامانم رقصیدن.
رقص که چه عرض کنم ها فعلا برام زوده ولی چنان دست و پایی میزدم که بیا و ببین. مامانم منو گرفته بود رو دستش و بالا و پایین میکرد و منم مرتب دست و پاهام رو تکون میدادم طوریکه همه خانمها کلی قربون صدقه ام رفتن و بهم گفتن قرتی خانم چه میرقصه.
خلاصه که خیلییییییییی بهم خوش گذشت و بعد ۲ ساعت چنان خسته بودم که توی اون همه سر و صدا خوابیدم و مامانم از تعجب انگشت به دهن موند اخه تو خونه مون به کوچکترین صدایی از خواب میپرم .
این هم عکسمه قبل از رفتن به مولودی. چون نمیدونستم چه خبره زیاد سرحال نیستم.DSC02775

دلایل چاقی من

مامان جون امروز نمیدونم چرا تصمیم گرفتم از دلایل چاق شدنم برات بنویسم شاید به این خاطر که یاد اون روزا افتادم.

من وقتی می خواستم زایمان کنم فقط ۱۰ کیلو وزن اضافه کرده بودم .تو بارداری کلی مراقب بودم که زیاد چاق نشم و بتونم طبیعی زایمان کنم دکترم هم کلی تشویقم میکرد و همه اینها موثر واقع شدن و من با وزن ۷۴٫۵ زایمان کردم .

روزی که از بیمارستان اومدیم خونه خودم رو وزن کردم همون بود تعجب کردم که پس این بچه ۳ کیلویی چه جوری دنیا اومده که از وزن من هیچ چی کم نشده همه گفتن ورمه کم میشه.

خوب از همون روز مامان جون برام کاچی های خوشمزه درست کرد( اخه کاچی هاش تو فامیل معروفه) و منم با اشتهای کامل خوردم . غذا ولی زیاد نمی تونستم بخورم هم اشتها نداشتم هم شما نمیذاشتی همش شیر می خواستی. خوابم هم خیلی کم شده بود اخه شما هر یه ساعت یه بار شیر می خواستی و هر بار هم ۴۰ دقیقه طول میکشید تا شیر بخوری یعنی عملا من هر ساعت فقط ۲۰ دقیقه وقت داشتم که همه کارهام رو بکنم .
تو اون روزا هم که مهمون پشت مهمون میومد و من استراحت کافی نداشتم ولی با این حال فقط یک کیلو کم کردم تا اینکه شد روزچهارم بعد از تولد شما که جمعه بود و من حس کردم حالم خوب نیست. تمام بالاتنه ام درد میکرد . دستام و سینه هام بیشتر . مامان جون گفت شیرت اومده بگو ماشالاه ولی با ماشالاه گفتن درد من چاره نشد. تو گریه میکردی و سینه ام رو نمیگرفتی و منم از گریه تو گریه ام میگرفت. حس میکردم عرضه ندارم بهت شیر بدم و بلد نیستم با گریه من مامان جون هم گریه اش گرفته بود و خاله مامان که اوضاع رو این طور شنیده بود اومد خونه مون.
بعد از اومدن خاله جان زندگی شیرین شد. خاله گفت که چون شیر زیاد تو سینه ات جمع شده بچه نمیتونه بخوره. سینه ام رو چرب کرد و با دست شروع کرد به ماساز سینه هام و حسابی راه جریان شیر رو باز کرد و من دردم خیلی کمتر شد. کلی به خاطر این کار تا اخر عمر ممنونشم. گفت که شیرت خیلی خوب و زیاد و چربه و بچه زودی تپل میشه.
خاله جان رفت ولی فرداش من حس گلو درد بدی داشتم. گلوم خیلی می سوخت و حس کردم سرما خوردم.با بابایی رفتیم دکتر. بهش گفتم که یه بچه ۵ روزه دارم. گفت امپول بدم یا کپسول. گفتم امپول بدین که زود خوب شم و اون هم ۳ تا پنیسیلین بهم داد.
همون شب یکیش رو زدم و دو شب بعد هم بقیه رو.
بعد چند روز که شما رو بردیم دکتر و گفت وزن کم کردی و شما هم همش گریه میکردی فهمیدیم که شیر من خیلی کم شده و شما سیر نمیشی و از اون موقع من شروع کردم به زیاده خوری.
پلو می خوردم با نون. علاوه بر وعده های غذا بین روز تیلیت می خوردم . نوشیدن چایی روزی نزدیک به ۲۰ لیوان. خوردن عرق رازیانه و دم کرده اش. خوردن سانی جو و ملاس و ابمیوه و خلاصه هر چیزی که فکرش رو بکنی. با این حال بیست روزی طول کشید تا شیرم دوباره زیاد شه و توی این ۲۰ روز شما حدود ۵۰۰ گرم وزن کم کردی. مامان جون و من داشتیم از غصه دق میکردیم. سه چهار بار بردیمت دکتر. دو هفته مجبور شدم بهت شیر خشک بدم البته نه باشیشه بلکه با سرنگ و قاشق. که خیلی سخت بود و طول میکشید ولی چون میترسیدم به شیشه عادت کنی و دیگه سینه نگیری تحمل کردم و بالاخره به لطف خدا و زحمتهای مامان جون و پر خوری های من شیرم اومدو شما شروع کردی به وزن گرفتن و من هم چاق شدن.
بعد از چند ماه من شدم ۸۰ کیلو و کلی افسرده از این چاقی. یه روز با بابایی صحبت کردم بهم گفت مگه ارزوت نبود که به بچه ات شیر خودت رو بدی ؟ گفتم چرا بود. گفت پس غصه نخور. تو به خاطر ارزوت باید چاق شدنت رو تحمل کنی. بعدا لاغر میشی. و این حرف بهم حس خوبی داد. راست میگفت اگه خدای نکرده از این موهبت بی نصیب میموندم داغش برای همیشه تو دلم میموند. این شد که دیگه به چاقیم فکر نکردمو هر کس هر چی گفت بی خیال شدم تا الان که دیگه خدارو شکر شیر و وزن گیری شما روال خوبی رو داره و من یه مدتی هست کمتر می خورم تا لاغر شم البته کم کم. ایشالاه از وقتی که شما به غذا خوردن بیافتی و وابسته به شیر مادر نباشی دیگه تمام سعیم رو میکنم تا لاغر و خوش هیکل بشم.
به بهونه چاقیم اینا رو برات نوشتم چون یاد اون روزایی افتاده بودم که تو وزن نمیگرفتی من همش دلشوره داشتم. هفته ای یکی دو بار پیش دکتر بودیم و همش دکتر می گفت همه چی خوبه ولی من وقتی وزن هم سنات رو میشنیدم غصه ام میشد. یه کم خاطره اون روزا به خاطر این مساله تو ذهنم تیره است ولی خدا رو هزاران بار شکر که به خیر گذشت. امیدوارم همه مادرها و نی نی ها روزهای خوبی رو داشته باشن

اتلیه

امروز ساعت ۲ وقت داشتیم که بریم اتلیه از شما عکس بگیریم. بابایی با یک ساعت تاخیر اومد و رفتیم ولی دریغ از یک خنده از طرف شما. من هر چی ادا بلد بودم در اوردم که یه لبخند بزنی نزدی و من و بابا رو جلوی اقای عکاس سکه یه پول کردی. همش میگفت یه کم هیجانی تر !!!!!!!!!!!!!!!!

حسابش رو بکن تو که همیشه تا من جلوت میرقصم کلی می خندی اونجا که کم مونده بود جلوی اقاهه من عربی برقصم اصلا نگاهم نکردی.

همش داشتی با گلای لباست بازی میکردی. حالا اقاهه فکر میکنه تو توی زندگیت لباس نپوشیده بودی که عین ندید بدیدا با تعجب لباست رو نگاه میکردی.

باز اقاهه دو تا لبخند کوچیک تونست ازت بگیره من و بابا که هیچ چی.

حالا خدا کنه عکسات خوب بشن .اماده که شد اینجا میزارم تا ببینی .

پارسال این موقع

گلک ناز مامان پارسال یه همچین روزی و یه همچین ساعتی رفتیم ازمایشگاه و جواب ازمایش بارداری منو گرفتیم و دیدیم که نتیجه مثبته. یعنی تو توی دل مامان هستی.

باورم نمیشه یه سال گذشته باشه. یه سال سخت ولی خیلیییییییییییی شیرین.

دوستت دارم  و ازت ممنونم که این روزها رو برام هدیه اوردی.

من

Photo Frames. Hearts Border

کارهای جدید

روز ۲۶ تیر  برای اولین بار با کمک غلت زدی و کلی ذوق کردی و خوشت اومد .یه چند روزی دیگه یادت نبود تا اینکه از اول مرداد دیگه به طور رسمی مرتب غلت میزنی و سر و سینه ات رو بالا میگیری و با چشمای کنجکاوت نگاه نگاه میکنی . بعد هم خسته میشرو دماغ کوچولوت زمین میخوری و گریه میکنی. تا میام برت میگردونم باز گریه میکنی و زور میزنی دمر شی. خلاصه که این روزا کار من شده برگردون تو از رو به پشت و از پشت به رو.

دیگه کاملا رو پاهات وامیستی .

وقتی زیر بغلت رو بوس میکنم با قهقهه میخندی و دل منو میبری.

اخرین و جدیدترین کارت اینه که شانه های کوچولوتو فشار میدی رو زمین و سرتو میاری بالا و می خوای پاشی.

تازگیها دیگه عصرا اصلا رو زمین بند نمیشی و همش می خوای تو بغل باشی و راه بریم و شما دید بزنی.

دیگه کاملا حس میکنم که از نوزادی در اومدی و خیلی زود داری بزرگ میشی.

دوستت دارم گل نازم.