جشن تولد یعنی چی؟
امروز می خوام از تجربه جدیدم بنویسم( مامانم از زبون من می نویسه).
دیروز ساعت ۳ مامانم منو حاضر کرد و کلی خوشگلم کرد و هی گفت می خوایم بریم تولد.
منم از همه جا بی خبر فقط گوش میدادم و فکر میکردم که این تولد دیگه چیه؟ خوردنیه مثل دست؟ پوشیدنی مثل لباس؟ دیدنیه مثل تلویزیون؟ یا صدا داره مثل اسباب بازیام؟
من که حاضر شدم مامانم کلی شیر دوشید تو شیشه و من از این کارش عصبانی شدم که چرا داره به غذای من دست میزنه و چشمتون روز بد نبینه انقدر گریه کردم که مامانم داشت از رفتن پشیمون میشد ولی شانس اوردم و به ذهنش رسید که اگه منو سوار ماشین کنه گریه ام شاید بند بیاد و این کارو کرد و من اروم شدم و بدین ترتیب رفتیم تولد.
طفلکی مامانم وقت نکرد زیاد به خودش برسه ولی با این حال من مامانمو دیدم خوشم اومد ازش و گفتم کاش همیشه انقدر خوشگل کنه خودشو.
بگذریم. اول که رسیدیم اونجا کلی با تعجب همه جا رو نگاه کردم چون که هم جای جدید بود هم اینکه عین خونه ما دو وجب و نصفی نبود و کلی بزرگ بود و یه عالمه تابلو فرشای خوشگل و دکوریهای قشنگ و چیزای جالب و رنگی رنگی بود که من از دیدنشون سیر نمیشدم.
با خودم فکر میکردم کاش سال دیگه بودو من به همه این وسایل دست میزدم و یه چند تایی شونو میشکوندم و باهاشون بازی میکردم( ولی مامانم تو ذهنش میگفت خوبه که من هنوز نمیتونم از جام تکون بخورم ).
حالا تو این هاگیر و واگیر مامانم می خواست به من شیر بده تا زیاد شلوغ نشده که من اصلا محلش نذاشتم و شیر نخوردم اخه بابا جون یکی به مامانم بگه این صحنه سینه شما رو که هرروز میبینم و تکراریه خونه اینا رو بذار ببینم که شاید دیگه قسمت نشه بیایم. خلاصه از مامانم اصرار و از من انکار .
عین بچه های خوب با مامانم رفتیم توی یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ که یه عالمه کاغذ رنگی و بادکنک از درو دیوارش اویزون بود و من تو کریرم نشستم منتظر که ببینم این تولد چیه که یه دفعه یه خانم خوش صدا شروع کرد به خوندن و همه باهاش دست زدن.
من گفتم ااااااااااااا این که دفعه پیش اسمش مولودی بود چی شد این دفعه عوض شد و کمی غر زدم و مامان منو بغل کرد و اومدم بالا و علت رو فهمیدم.
این دفعه کلی خانم خوشگل و خوش هیکل با لباسای قشنگ قشنگ اون وسط بودن و با خوندن این خانمه و زدن اون یکی خانمه می رقصیدن و سر و صدا میکردن و من خوشم اومد و شروع کردم به اواز خونی (اخه خانمه فکر میکرد صداش تکه خواستم زیاد پز نده).
یه خانم مهربون که بعدا فهمیدم مامان پارساست یه دونه کلاه دراز واسم اورد و گفت بیا عزیزم اینو بذار سرت . منم حرف گوش کردم و گذاشتم.تازه می خواست بهم فشفشه هم بده ولی مامان ترسوم نگرفت گفت میترسم بسوزه بچه.
بعدش دیدم یه کیک خیلی بزرگ اوردن و یه پسر بچه ۴ ساله رو زورکی نشوندن پشت کیکه وگفتن پارسا جون شمعها رو فوت کن و کلی هم بچه اون دورو برا جمع شدن.
یه عالمه عکس زورکی از پارسا گرفتن ولی اون طفلک هی می خواست پاشه و بره. مامانم که دید من خیلی با تعجب نگاه میکنم منم برد اون جلو پیش پارسا جون.
حالا دیگه پارسا جون چشمش منو گرفت و گفت خاله میدیش بغل من ؟ مامانم بهش گفت به شرطی که وایستی ازتون عکس بگیرم . واونم قبول کرد و شیطونی نکرد و ما با هم عکس گرفتیم و منم کلی دید زدم و برگشتیم سر جامون .
بعد اون کیکه رو بریدن و دادن مامانا خوردن. بعدشم که یه عالمه کادو همه واسه پارسا دادن. یه نفرشون خوب به من کادو میداد مگه چی میشد؟ پارسا مگه چند تا ماشین کنترلی لازم داره ؟ یا مثلا چقدر لباس میتونه بپوشه؟
دیگه بعدش کسی نمیتونست بچه ها رو بشونه چون همه داشتن با کادوها بازی میکردن ولی من نتونستم برم اخه مامانم منو نبرد اون جلو بدجنس.
بعد بازم کمی رقصیدن و باز مامان عصرونه خوردن و حاضر شدیم بیایم خونه و اینچنین تولد تموم شد.
با اینکه خیلی خوشم اومد از این تولد ولی چند تا سوال تو ذهنم ایجاد شد:
۱٫ تولد کی بود پارسا یا مامان پارسا؟
ـ اخه به ادم بزرگا بیشتر از بچه ها خوش گذشت.
ـ همه خوراکیها رو ادم بزرگا خوردن.
ـ ادم بزرگا رقصیدن و خندیدن.
ـهمه اهنگا مال ادم بزرگا بود.
ـمامانا همش بچه ها رو نشوندن پیش خودشون و گفتن نباید از جاتون تکون بخورین.
۲٫ پارسا با اون همه اسباب بازی جدید می خواد چکار کنه؟
ـچون خونه خودشون کوچیکه ومگه کمد یه بچه چقدر جاداره؟
۳٫ کلا این تولد به نفع کی بود؟
اینا رو گفتم که دوستام وقتی بار اول میرن تعجب یه پیش زمینه ذهنی در موردش داشته باشن.
این هم عکسای من تو تولد اقا پارسا:

















