اولین مزه
MySpace Widgetsدخترکم این عکس مربوط به اولین روزیه که بهت غذا دادم. چنان لعاب برنج رو با ولع خوردی که من دلم کباب شد که حتما تا الان گرسنه بودی.
MySpace Widgetsدخترکم این عکس مربوط به اولین روزیه که بهت غذا دادم. چنان لعاب برنج رو با ولع خوردی که من دلم کباب شد که حتما تا الان گرسنه بودی.
دخملک مامان. امروز اخرین روز ماه رمضونه و من یاد این شعر معروف افتادم که عید رمضان امد و ماه رمضان رفت صد شکر که این امد و صد حیف که ان رفت .و من هیچ کاری نکردم دلم گرفته برای اینکه حس میکنم امسال از ماه رمضون هیچی نفهمیدم. دریغ از یه خط دعا. دریغ از یه شب زنده داری. دریغ از یه شب احیا. دریغ از یه روزه. دریغ از یه کم نزدیکی به خدا و دریغ و دریغ و دریغ.
تنها دلخوشیم به اینه که دل کوچیک تو ازم راضی باشه تا خدا هم یه نظر لطفی به من بکنه.
الان که دارم برات مینویسم تو وسط اتاق خوابیدی.داره نم نم بارون میباره افکار من نامنظمه.دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم از کجا و چی. میدونم نوشته هام بی سر و ته میشه و نا مربوط به هم ولی مینویسم.
برای غذا خوردن کاملا اماده ای ولی من منتظرم تا دکترت از مسافرت بیاد و بگه بعد شروع کنم ولی فکرم درگیرشه.
یه قسمتی از ذهنم برای رفتن به سر کار یا مرخصی بدون حقوق گرفتن و تا یک سالگی شما پیشت موندن درگیره.
کمی از ذهنم مشغول اینه که مهد بذارمت برات بهتره یا اگه پیش مامانم بمونی خوبه.
یه کم نگران شب بیداریات هستم اخه خواب روزات سنگینه و زیادو خواب شبات سبک و کم. دیشب با بابا تصمیم گرفتیم مدل کتاب بخوابونیمت و به اصطلاح به تختت عادتت بدیم. قرار بود بذاریم ۵ دقیقه گریه کنی بعد بیاییم بالا سرت و بعد هی زمان رو بیشتر کنیم ولی ۳ دقیقه اول که گذشت نه دل من طاقت اورد و نه دل بابایی اومدم بغلت کردم و منم باهات گریه کردم و بی خیال کتاب شدیم و تصمیم عوض شد و بنا رو گذاشتیم به اینکه بالاخره بزرگ میشی و یاد میگیری خودت تنهایی خودتو بخوابونی.
در نتیجه کماکان شبها تا راس ساعت ۲ من و شما بیداریم ولی صبحها دیگه ساعت ۷ بیدارت میکنم تا طی این ۲۰ روز عادت کنی به تایم کاری مامان شاید به این ترتیب خواب شبات هم تنظیم بشه.
تازگیها از کریرت دیگه خوشت نمیاد و کمرت رو حدود ۳۰ سانت بالا میاری و گریه میکنی تا از رو کریر برت داریم در نتیجه یه کم مجبورم به این هم فکر کنم که اگه قرار شد بذارمت مهد چه جوری تو رو تو کریر بنشونم و بذارمت تو ماشین که تا اونجا گریه نکنی.
از انفولانزای خوکی میترسم و گاهی یه گوشه از مغزم باهاش درگیر میشم که چه جوری میتونم تو رو از تماس افراد و اشیا دور نگه دارم و در عین حال اجازه بدم که کنجکاوی تو و محبت اطرافیان هم ارضا بشه.
از زمستون بیشتر از همیشه متنفرم چون یه جاهایی از ذهنم نگران سرما و بیماریهای ناشی از اون هستم.
از اینکه میبینم که کاملا منو میشناسی و برای من دست و پا میزنی خوشحالم ولی باز یه کوچولو از مغزم هم درگیره اینه که پس من سر کار که برم تکلیف چی میشه.
یه ذره از مغزم هم درگیره اون کارایی که باید تا قبل از سر کار رفتن بکنم و هنوزانجامشون ندادم.
خلاصه که یه مغز کوچولوئه و اینهمه درگیری.کی قراره این اشفتگیها تموم شه نمیدونم.

عزیز مامان ۵ ماهه که بی وقفه با هم هستیم. ۵ ماهه که دارم لحظه به لحظه بزرگ شدنت رو به چشم میبینم ولی هنوز باورم نمیشه. هنوز نمیتونم قبول کنم که این کارا رو تو انجام میدی. هنوز هم وقتی میبینم داری غلت میزنی غرق خوشحالی میشم و تشویقت میکنم در حالیکه این کار کاملا برای تو عادی شده و می خوای که چیزهای جدیدتری رو تجربه کنی.
این روزا دیگه هم ازحالت طاق باز به روی سینه میچرخی و هم برعکس .برای برداشتن وسایل کلی دست و پا میزنی و ماحصل این تلاش حرکت دنده عقبی توست. حدود مساحت ۶ متری زیراندازی رو که برات وسط اتاق پهن کردم رو گاهی در عرض چند دقیقه طی میکنی و باز می افتی روی فرش و من باز میذارمت روی زیر انداز.
اسمت رو کاملا میشناسی و اسم من رو هم تا میشنوی برمیگردی به سمتم.
کم کم داری با بقیه غریبی میکنی و تا ادم جدیدی بغلت میکنه چند دقیقه ای مات و مبهوت تو بغلشی ولی اصلا نگاهش نمیکنی و به ماها که دوروبرتیم نگاه میکنی و ساکتی بعد کم کم به شخص مزبور هم گوشه چشمی میکنی و نگاهش میکنی و بعد از اون لبخندای نقلی و قشنگت تحویلش میدی.
تازگیها شبا بد میخوابی و تقریبا هر دوساعت یه بار برای شیر خوردن با گریه بیدار میشی.فکر میکنم دیگه با شیر سیر نمیشی و باید غذای کمکی رو برات شروع کنم . البته امروز تو خانه بهداشت وزنت کردن ۶۷۰۰ بودی خانمه گفت نمی خواد کمکی بدی دکترت هم مسافرته نمیدونم چه کنم.
حسابی ددری شدی و عصرا باید حتما ببریمت بیرون البته تا سوار کالسکه میشی می خوابی تا برگردیم ولی خوب دوست داری تو هوای ازاد بخوابی.
از بین بازیها الان عاشق دالی بازی هستی و تا چادر نماز مامان رو میبینی ذوق میکنی که اخ جون نوبت دالی بازیه . اخ که کیف میکنم که چادر نمازم توی خاطرات خوبت به یادگار میمونه.
از شنیدن صدای حیوونا لبات پر از خنده میشه و دل من پر از رضایت.
راستی ازت ممنونم که ۵ ماه ابتدایی امسال رو برامون پر از خاطره های شیرین کردی.
قشنگ مامان داری روز به روز بزرگتر میشی و من هیچ کمکی نمیتون بکنم جز اینکه نظاره گر رشد تو باشم.
امروز یه کم نق زدی ولی وقتی دیدی من متوجه نشدم چی می خوای خودت غلط زدی و یه کم خودت رو به سمت جلو کشوندی و سرت رو گذاشتی روی سینه ام و از روی بلوزم شروع کردی به مکیدن سینه و به من فهموندی که گرسنه ای.
پنج شنبه هم وقتی از مهمونی اومدیم ومن خواستم اب بخورم لیوان اب رو با دستت کشیدی و چسبوندی به لبای کوچولوی خودت و در نتیجه اب برات جوشوندم و از اون روز روزی دو قاشق بهت میدم.
و این کار یعنی اینکه خودت راه براورده کردن یکی از نیازهاتو یاد گرفتی و تلاشت رو کردی تا بدست بیاری چیزی رو که میخوای.
و یعنی اینکه یه کوچولو بزرگ شدی و یه قدم از وابستگی به من دور شدی.
حالا به نظرت باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
نازنین مامان
امروز تو خونه مامان جون بودی ومنم سرگرم کامپیوتر. نمیدونم چقدر گریه کرده بودی ومن صدایت رو نشنیده بودم ولی وقتی اومدم پیشت دیدم از اون چشمای قشنگت دونه های مروارید میچکن.
نمیتونی حس کنی که چقدر دلم به درد اومد و چقدر ناراحت شدم از اینکه دیدم به خاطر کوتاهی من چشمات بارونی شدن.
فوری بغلت کردم و چسبوندمت به خودم. داشتی هق هق میکردی وبا گله نگاهم میکردی.
دلم اب شد و منم گریه ام گرفت. انقدر بوسیدمت تا گریه ات بند بیاد.کلی هم به خودم فحش دادم که حواسم بهت نبود.
ولی با اینکه اروم شدی تا شب همش دلت می خواست تو بغل باشی و تا میذاشتیمت رو زمین بهونه میگرفتی.
منم که میدونستم این کارت به چه دلیله سعی کردم بیشتر بغلت کنم تا مطمین شی که همیشه پیشتم.
بالاخره الان خوابیدی گلم. امیدوارم راحت بخوابی و این تنها موندن روی روح لطیفت اثر بدی نذاشته باشه.
همیشه پیشت میمونم دخترک قشنگم.
دیشب افطاری دعوت بودیم خونه عمه من. با وارد شدن ما به مجلس کلی ولوله شد. همه می خواستن فندق منو ببینن. کلی ادم با کلی اظهار نظر .که مهمترین و شیرین ترینش این بود که گفتن شما شکل من هستی. انقدر ذوق کردم که حد نداشت. هرچند میدونم اونا چون بچگی بابا رو ندیدن این حرفو میزنن و زیاد صحت نداره ولی خوب دروغ چرا ذوق کردم دیگه.
فکر نمیکردم برام مهم باشه ولی خوب دوست دارم یه کمی هم شبیه من باشی خوب دخترمی دیگه مگه چیه؟
خلاصه که خیلی دختر خوب و ارومی بودی و حسابی به مامان حال دادی.
امیدوارم چشم حسودا ازت دور باشه نازنینم.
دوستای عزیز شما هم نظر بدین لطفا:
این عکس مامان نی نی وقتی کوچیک بوده:

این هم عکس بابای نی نی وقتی کوچیک بوده:

و این هم عکس نی نی قشنگ:

مامانی٫قشنگم امروز می خوام ازسختیهای مادرانه برات بنویسم.
می خوام بنویسم که مادر شدن واقعا سخته.
بنویسم که شب بیداری سخته.
اینکه مدام نگران یه موجود کوچولو باشی سخته.
اینکه از اینده اش بترسی سخته.
اینکه خودت سرما بخوری ولی فقط نگران این باشی که کوچولوت از تو نگیره سخته.
اینکه همش بترسی نکنه شیر کم خورده سخته.
اینکه نگران باشی که شاید تو مادر خوبی نیستی و خوب بهش رسیدگی نمیکنی سخته.
اینکه از گرما بترسی که نکنه عرق سوز بشه و از باد کولر بترسی که نکنه سرما بخوره سخته.
اینکه فکرکنی اگه بیرون بیرون نبریش حوصله اش سر میره یا کمبود کلسیم میگیره و اگه ببریش بیرون در معرض انفولانزای خوکی قرار میگیره سخته.
اینکه گاهی روزا فرصت نداشته باشی موهای سرت رو شونه کنی سخته.
اینکه بترسی روزی مؤاخذه ات کنه که چرا منو به دنیا اوردی سخته.
اینکه دائم مراقب باشی پشه نیشش نزنه سخته.
اینکه حواست به دارو و تاریخ دکترش باشه سخته.
اینکه هر روز بینی اش رو با کلی کلک تمیز کنی که بتونه راحت نفس بکشه سخته.
اینکه جاهایی رو که دوست داری نری چون ممکنه بچه اذیت شه سخته.
اینکه تلویزیون نگاه نکنی چون ممکنه بچه هم خیره بشه و توی تکلم دچار مشکل بشه سخته.
اینکه نتونی شب تا صبح یه کله بخوابی سخته
اینکه نتونی تصمیم بگیری که بچه ات رو از چند وقتش بفرستی مهد کودک سخته.
اینکه ندونی کدوم مدرسه یا مهد از همه بهتره سخته.
اینکه هیچ تضمینی نمیتونی برای موفقیت و خوشبختیش داشته باشی سخته.
اینکه نتونی مجابش کنی علم بهتر از ثروته سخته.
اینکه نتونی تمام چیزهایی رو که تو ذهنت بوده براش مهیا کنی سخته.
اینکه ندونی چطور بهش بگی که چقدر دوستش داری سخته.
اینکه حاضر باشی جونت رو هم براش بدی سخته.
سخته. سخته. سخته. ولی شیرینه. این موجود دوست داشتنی کوچولو انقدر شیرینه که وقتی تو بغلت میگیریش تموم سختیها برات بی معنا میشه
نازنینم امروز از صدای عطسه من یک ربع ساعت گریه کردی و بعدش هم که برات توضیح میدادم که چی شده و نباید بترسی و ادای عطسه دراوردم باز همچین بغض کردی که دلم به درد اومد.
تموم دنیا میگن عشق مادر و فرزندی یه چیز دیگه است ولی واقعیتش اینه که تا کسی مادر نشه نمیتونه اینو درک کنه. الان تازه میفهمم که چرا من تونستم کسانی رو که بهم بدی کردن ببخشم ولی مامانم نمیتونه ببخشدشون. چون من بچه اونم و اون هر لحظه با یاداوری ازاری که به من دادن زجر میکشه.
گل نازم امروز یاد گرفتی که وقتی دمر هستی باسنت رو بدی بالا و پاهات رو بدی زیر شکمت و خودت رو هل بدی. البته هنوز اغلب داری دنده عقب میری ولی خوب نوع حرکتت از دست وپازدن تغییر کرده.