دخترکم,قشنگکم, برگ گلم, نازنازکم, عروسکم,ملوسکم,قندکم,موش موشکم
امروز ازت یه سوال میپرسم دوست داشتی مادرت خانه دار بود یا شاغل؟ نمیدونم در اینده جوابت چی خواهد بود. ولی فقط می خوام اینو بدونی که من الان فکر میکنم مادر شاغل بودن بهتر از مادر خانه دار بودنه.و به همین دلیله که می خوام برگردم سرکار.
شش ماه مرخصی زایمان در چشم بر هم زدنی تموم شد. امروز رییس رییسمون پیغوم داده بودن که خدمتشون بزنگم. منم زنگیدم و ایشون گفتن یه چند وقتیه که حسابی دستگاهها رو دستمون باد کرده اگه میشه لطف کنین از فردا بیایید سر کارررررررررررررررررررررررررررر. گفتم از فردا نمیتونم چون باید مقدمات واسه دخملم فراهم کنم ولی از پس فردا میام و گوشی رو قطع کردم. دو دقیقه بعد یادم افتاد که مامان جون تا اخر هفته مسافرتن ومن هم که فعلا تصمیمم اینه که شما رو پیش ایشون بذارم چاره ای ندارم جز تلفن مجدد به رییس رییس و کلی معذرت خواهی واسه قول بیجا و اعلام امادگی سر کار رفتن از شنبههههههههههههههههههه. یعنی عملا یه هفته زودتر از موعد مقرر.
با برنا مه ریزیهای خودم قرار بود این هفته خونه تکونی کنم و عملا خونه رو برای چهار دست و پا رفتن تو عزیز دلم اماده کنم و هفته اینده غذای کمکی دادن به شما رو شروع کنم و صبحها تمرینی بذارمت پیش مامان جون تا عادت کنی و سختت نباشه ولی الان که فکر میکنم میبینم همه حساب و کتابام بهم خوردن.
هنوز فرشا رو دستمال نکشیدم که تمیز بشن اخه وقتی تو می خوای چهار دست و پا بری دستت همه جا میخوره و نمی خوام کثیف باشن(الان یه ملحفه بزرگ رو کل فرش کشیدم ولی وقتی راه بیافتی که نمیشه)
هنوز کنسول و ایینه شمعدون و چند تا میز وسط رو جمع نکردم میترسم یه وقت سرت بخوره بهشون و اسیبی بهت برسونن.
هنوز غذاسازت رو اماده نکردم که برات پوره درست کنم.
هنوز عادت ندادمت که توی تختت بخوابی اخه دیگه گهواره برات ایمن نیست گاهی پاتو می خوای از لبه اش بذاری بیرون و بیای پایین و این منو میترسونه که یه وقت نکنه بیافتی( البته از ۳٫۵ ماهگی بیرون از اتاق ما و مستقل می خوابی ولی نه توی تختت بلکه تو گهواره ات)
هنوز خانم دکترت از مسافرت نیومده که باهاش مشورت کنم و برات برنامه غذایی بگیرم.اخه بعد از اینکه اخر ۵ ماهگیت سه روز بهت لعاب برنج دادم باز با تحقیقات بیشتر به این جه رسیدم که تا اخر شش ماه صبر کنم و در نتیجه غذای کمکیت رو قطع کردم تا دکتر جون خودش بیاد و دستورش رو بده ولی تا الان نیومد و من باز از امروز لعاب برنج رو شروع کردم. اخه می خوام تا سر کار نرفته ام یه کم عادت کنی و اذیت نشی.
هنوز خیلی کارا نکردی و من دوست دارم اولین نفر باشم که همه کارات رو میبینم.
این روزا قشنگ انگشتای پاها و کف دستات رو زمین میذاری و شکمت رو بلند میکنی و خودت رو پرت میکنی به سمت جلو و میزسی به هر چیزی که نشونه گرفتی. و این یعنی چیزی نمونده تا چهار دست و پا رفتن.و این یعنی یه پله دی از نردبان استقلال.
کاملا قاشق به دست میگیری و موقع غذا خوردن اشتیاقت رو به غذا خوردن نشون میدی.
خوابت خیلیییییییییی کم شده و میلت به بازی خیلیییییییی زیاد شده.
از پریشب وقتی تو بغل بابا هستی و من صدات میکنم که بیا بغلم خودت رو پرت میکنی طرف منو برعکس از بغل من میپری بغل بابا.
علاقه ات به فیلمهای بی بی انیشتن روز به روز داره بیشتر میشه و من خوشحالم که برات گرفتیمشون.
وهمه این کارها رو تا الان اولین نفر من بودم که دیدم و برای بقیه شرح دادم ولی حالا باید بذارمت پیش مامان جون و تا ظهر برم سرکار.
به مامان جون حسودیم میشه که میتونه صبحا ببیندت. میتونه ببینه که روزایی که از خواب سیر نشدی چه جوری چشم بسته دنبال می می میگردی تا باز بخوابی و من بمیرم که دیگه باید اون موقع ها شیشه بخوری.
حسودیم میشه که وقتی اون چشمای قشنگت رو صبحا باز میکنی قراره اولین نفر مامان جون رو ببینی.
حسودیم میشه که لبخنده اول صبحت سهم مامان جون میشه.
حسودیم میشه که ممکنه مامان جون اولین نفری باشه که اولین بار سینه خیز رفتنت رو میبینه یا اولین بار نشستنت رو یا حتی ممکنه اولین نفری باشه که اولین کلمه رو از زبونت میشنوه.
حسودیم میشه به تمام لحظه هایی که قراره پیشت نباشم ولییییییییییی بدون که فقط به خاطر اینده تو این کار رو میکنم.
ذهنم بهم ریخته بود خواستم بخوابم که اروم شه دراز کشیدم نشد اومدم اینجا تا برات بنویسم شاید اروم شم ولی نشد باز میرم دراز بکشم.
دوستت دارم به اندازه تمام نفسهام نفسم.