بایگانی مهر, ۱۳۸۸

دنیای جدید مامان

برگ گلم.,
روز به روز داری بزرگ میشی و با رشد تو منم دارم یه دنیای جدید رو تجربه میکنم. یه دنیای پاک پاک پاک. بدون دغدغه و نگرانی. بدون الایش و دورویی و ریا. وقتی می خندی خنده هات از ته دله و ملاحظه نمیکنی که وای بقیه ناراحتن نباید الان خندید و وقتی هم که گریه میکنی اشکات رو قایم نمیکنی که بقیه نبینن. ذاحت جیغ میزنی و به سادگی و بدون توضیح سکوت میکنی و من عاشق این بی الایشیهاتم.
دیشب تلفنی یکی از دوستام خبر داد باباش فلج شده و من خیلی ناراحت شدم بابا که دید حالم بده پیشنهاد داد بریم بیرون. رفتیم ابمیوه بخوریم که تو که اصلا دوست نداشتی تو ماشین بشینی محکم زدی زیر لیوان من و همه ماشین و کریر و مانتو شلوار و لباس جدیدتو خودت رو کثیف کردی یه ان شوکه شدم و گفتم اهههههههههه. بابایی ناراحت شد و اومد تو رو بغل کرد و گفت مگه چی شد؟ گفتم هیچی ولی شوکه شدم.ولی باز ببخشید سرت داد زدم.

قند عسلم این روزا با سرعت زیاد سینه خیز میری و جهش میکنی. فرم چهار دست و پا رفتن رو به خودت میگیری ولی هنوز نمیری.

زبون درازی میکنی و من غرق لذت میشم.

خیلییییییی عاشق بازی هستی تا الان عروسک بازی و قلقلک و انواع رقصها و ادا در اوردن و مجسمانه و لی لی حوضک و دالی موشه غلت زدن رو بارها و بارها با هم بازی کردیم.

اصلا دیگه کریرت رو دوست نداری و روش نمیشینی فقط گاهی تو ماشین روش می خوابی.

اگه سوار ماشینت کنیم و زود راه نیافتیم همش جیغ میزنی و ماشین رو میذاری رو سرت در نتیجه باید به اقایون بگیم سریعتر فکری به حال این ترافیک بکنن چون تو ترافیک هم نباید متوقف بشیم.

صدای حیوونا رو که برات در میارم تو اوج گریه هم که باشی ساکت میشی و گوش میدی با صدای جیک جیک و میو میو هم میخندی همیشه.

داری مزه غذاها رو میچشی .تا الان لعاب برنج و فرنی و سرلاک و حریره بادوم و موز و اب سیب و سوپ ساده خوردی و خدارو شکر همه رو دوست داشتی( شکمویی رو فکر کنم از من و بابا به ارث بردی).

امروز که از سر کار اومدم تو بغل مامان جون داشتی گریه میکردی خیلی دلم سوخت ولی خب به هر حال باید باهاش کنار بیام .

12558971523037124

صد و هشتاد و شش روز با هم بودن

سلام قشنگکم

امروز شش ماهت تموم شد عزیزم و دقیقا ۱۸۶ روزه که تو توی بغلم هستی. واقعا نمیدونم خوشحالیم از بودنت رو چه جوری باید توصیف کنم. تموم این ۱۸۶ روز خاطره بوده خاطره قشنگ با تو بودن. تمام روزها و شبهای تکرار نشدنیش رو دوست دارم با وجودی که گاهی احساس یکنواختی  و روتین بودن کارا رو میکنم ولی وقتی دقیق میشم میبینم که هر روز با روز قبلش و بعدش متفاوته.  کارها انجام میشه ولی عکس العملهای تو هر روز تغییر میکنه و این باعث میشه خود اون عمل هم متفاوت بشه.

دیشب به مناسبت شش ماهگیت یه جشن کوچولو گرفتیم. من برات کیک پخته بودم. تو چنان با تعجب و کنجکاوی نگاه میکردی که خوردنی تر از همیشه شده بودی. دلت می خواست شعله شمع رو با دستت بگیری و من کلی مراقبت بودم. کلی هم با انگشتای کوچولوی قشنگت کیک بازی کردی و همه کیک رو پرت کردی به دور و برت. ضمنا جعبه کادوییهات رو هم بیشتر از خود کادوها دوست داشتی.بابایی برات یه شلوار پیش بندی گرفته بود. مامان جون یه دست لباس زمستونی و منم یه دستمال سر.مبارکت باشه. ایشالاه جشن  ۱۸۶ سالگیت.

نیم سالگیت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

تولد نیم سالگی

تولد نیم سالگی

بالاخره امروز رسید

بعد از ۱۵ ماه چسبیدن به این موجود کوچولوی دوست داشتنی جدا شدن ازش ادمو اذیت میکنه انگار قراره یه تکه از وجودم ازم جداشه. انگار به صدای نفساش متکیم انگار نمیتونم بدون اون زندگی کنم. چه حس غریبیه مادر بودن. دوستش دارم ولی چقدر سخته.

عصر حالم خیلی خوب بود. اماده بودم برای ساختن یه اینده خوب و روشن. مطمئن بودم که  سر کار رفتن من به نفع هر دومونه. خودم رو جای تو میذاشتم و حس میکردم که چند سال بعد راضی خواهی بود از اینکه مادری داری که توی اجتماعه و شرایط جامعه  رو بهتر و راحتتر درک میکنه. تو رو توی دوران نوجوانی تصور میکردم که خوشحالتر خواهی بود تا جلوی دوستانت بگی مادرم مهندسه تا بگی خانه داره. تو رو تصور میکردم و خودم رو که داریم راجع به مسایل مختلف بحث میکنیم و هردو راضی هستیم از اینکه به دلیل بودن توی محیط کاری حرف همدیگرو میفهمیم و میتونیم بحث رو به نتیجه برسونیم. روزای نوجوونی و جوونی خودم رو به یاد می اوردم که همیشه دوست داشتم یه مامان کارمند داشتم و مهد کودک میرفتم و نتیجه همه اینها شده بود یه ادم سرحال و فرش که اماده چرخاندن چرخای مملکت بود .

اماااااااااااااااااااااااااا از سر شب تا حالا باز شدم عین یه مرغ سر کنده. یه بار که بغض لعنتی انقدر تو گلوم بالا و پایین رفت که نهایتا چند قطره اشک رو سر داد رو گونه هام ولی زود خودمو کنترل کردم تا تو اشکامو نبینی. ولی نمیدونم باید چکار کنم. اصلا اینکه کلا ۶٫۵ نمیبینمت و همه دوستام میگن ساعت کارت عالیه معنی نداره مهم اینه که وقتی دارم میرم تو خوابی و من نمیتونم تو چشمای قشنگت نگاه کنم و تو نگاهت معنی زندگی رو ببینم. مهم اینه که روزم بدون دیدن خنده قشنگ  تو شروع میشه. مهم اینه که وقتی هنوز از خواب سیر نشده ای و میخوای یه مک کوچولو به سینه ام بزنی و باز بخوابی من پیشت نیستم.

ولیییییییییییییییییییییییییی چه کنم که فکر اینده وادارم میکنه به رفتن.

امشب برعکس شبای قبل که هر یه ساعت برای شیر خوردن بیدار میشدی فقط یه بار بیدار شدی.

امشب که خواب به چشمای من نمیاد تو همش خوابی(شیطون نکنه خواب مامان رو تو دزدیدی؟!)

امشب که دلم میخواد همش به من وصل باشی تو اصلا دلت نمیخواد کانکت شی.

امشب که میخوام همش نوازشت کنم و ببوسمت با چنان ارامشی خوابیدی که  دلم نمیاد نزدیکت بشم که بیدار نشی.

امشب که می خوام صدای گریه ات حتی تو گوشم پر بشه حتی گریه ات رو هم از من دریغ کردی.

ولی همین ارامش امشبته که مصمم میکنه منو توی تصمیمی که گرفتم و حس میکنم که تو هم راضی هستی.

هر کار دوست داری بکن من از تو لبریزم. از صدای گریه هات .از قهقهه خنده هات. از عطر تنت.از تپش قلبت و از حرم نفست.

برات شیر دوشیدم. فرنی هم درست کردم. اسباب بازیای دلخواهت رو اماده گذاشتم. لباس برات برداشتم. کتاب و فیلم هم گذاشتم برات. قاشق و بشقابت رو هم ضد عفونی کردم و گذاشتم ارد برنج هم گذاشتم که اگه غذات کم بود مامان جون باز بپزه . تمام ساک و پتو و وسایلت رو هم شستم . ناخناتو گرفتم و حمومت کردم .قطره بینی  و لوسیون و کرمت رو هم گذاشتم ولی باز حس میکنم کلکار یادم رفته.

الان دیگه بیشتر از تو نگران خودمم. میدونم مامان جون خیلی بیشتر و بهتر از من مراقبته ولی من چی؟ چه جوری این چند ساعت دوری از تو رو تحمل کنم؟ چه جوری بعد ۱۵ ماه با هم بودن تنهایی برم تو اجتماع؟

کاش مثل کانگروها یه کیسه رو شکمم داشتم و تو رو میذاشتم توش و با هم میرفتیم سرکار.

کاش مرخصی زایمان دو سال بود.

کاش میذاشتن مادرا بچه ها شون رو ببرن سرکار.

کاش میشد من در ان واحد هم پیش تو باشم و هم سرکار.

کاش کاش کاش……………………………………..

خدایا تمام بچه ها رو برای مادراشون حفظ کن دخترک مو مشکی منو هم برای من.

خدایا به تمام مادرانی که به دلیلی از بچه هاشون دورن طاقت تحمل این دوری رو بده و به من هم.

خدایا به همه مادرا کمک کن که امانتهای قشنگ تو رو خوب بزرگ کنن و به من هم.

بار الها به همه مادرا کمک کن که بتونن عشق و عقل رو تواما بکار ببرن و به من هم.

و در پایان اینکه, خدا جونم دخترکم رو به تو میسپرم توی تموم ساعتهایی که کنارش نیستم و توی تموم دقیقه هایی که کنارش هستم و توی تموم ثانیه هایی که به یادشم که تو بهترین حافظ و نگهبانی.

دلهره

دخترکم,قشنگکم, برگ گلم, نازنازکم, عروسکم,ملوسکم,قندکم,موش موشکم

امروز ازت یه سوال میپرسم دوست داشتی مادرت خانه دار بود یا شاغل؟ نمیدونم در اینده جوابت چی خواهد بود. ولی فقط می خوام اینو بدونی که من  الان فکر میکنم مادر شاغل بودن بهتر از مادر خانه دار بودنه.و به همین دلیله که می خوام برگردم سرکار.

شش ماه مرخصی زایمان در چشم بر هم زدنی تموم شد. امروز  رییس رییسمون پیغوم داده بودن که خدمتشون بزنگم. منم زنگیدم و ایشون  گفتن یه چند وقتیه که  حسابی دستگاهها رو دستمون باد کرده اگه میشه لطف کنین از فردا بیایید سر کارررررررررررررررررررررررررررر. گفتم از فردا نمیتونم چون باید مقدمات واسه دخملم فراهم کنم ولی از پس فردا میام و گوشی رو قطع کردم. دو دقیقه بعد یادم افتاد که  مامان جون تا اخر هفته  مسافرتن ومن  هم که فعلا تصمیمم اینه که شما رو پیش ایشون بذارم چاره ای ندارم جز  تلفن مجدد به رییس رییس و کلی معذرت خواهی واسه قول بیجا و اعلام امادگی سر کار رفتن از شنبههههههههههههههههههه. یعنی عملا یه هفته زودتر از موعد مقرر.

با برنا مه ریزیهای خودم قرار بود این هفته خونه تکونی کنم و عملا خونه رو برای چهار دست  و پا رفتن تو عزیز دلم اماده کنم و هفته اینده غذای کمکی دادن به شما رو شروع کنم و صبحها تمرینی بذارمت پیش مامان جون تا عادت کنی و سختت نباشه ولی الان که فکر میکنم میبینم همه حساب و کتابام بهم خوردن.

هنوز فرشا رو دستمال نکشیدم که تمیز بشن اخه وقتی تو می خوای چهار دست و پا بری  دستت همه جا میخوره  و نمی خوام کثیف باشن(الان یه ملحفه بزرگ رو کل فرش کشیدم ولی وقتی راه بیافتی که نمیشه)

هنوز کنسول و ایینه شمعدون و چند تا میز وسط رو جمع نکردم  میترسم یه وقت سرت بخوره بهشون و اسیبی بهت برسونن.

هنوز غذاسازت رو اماده نکردم که برات پوره درست کنم.

هنوز عادت ندادمت که توی تختت بخوابی اخه دیگه گهواره برات ایمن نیست  گاهی پاتو می خوای از لبه اش بذاری بیرون و بیای پایین و این منو میترسونه که یه وقت نکنه بیافتی( البته از ۳٫۵ ماهگی  بیرون از اتاق ما و مستقل می خوابی ولی نه توی تختت بلکه تو گهواره ات)

هنوز خانم دکترت از مسافرت نیومده که باهاش مشورت کنم و برات برنامه غذایی بگیرم.اخه بعد از اینکه اخر ۵ ماهگیت سه روز بهت لعاب برنج دادم باز با تحقیقات بیشتر به این جه رسیدم که تا اخر شش ماه صبر کنم و در نتیجه غذای کمکیت رو قطع کردم تا دکتر جون خودش بیاد و دستورش رو بده ولی تا الان نیومد و من باز از امروز لعاب برنج رو شروع کردم. اخه می خوام تا سر کار نرفته ام یه کم عادت کنی و اذیت نشی.

هنوز خیلی کارا نکردی و من دوست دارم اولین نفر باشم که همه کارات رو میبینم.

این روزا قشنگ انگشتای پاها و کف دستات رو زمین میذاری و شکمت رو بلند میکنی و خودت رو پرت میکنی به سمت جلو و میزسی به هر چیزی که نشونه گرفتی. و این یعنی چیزی نمونده تا چهار دست و پا رفتن.و این یعنی یه پله دی از نردبان استقلال.

کاملا قاشق به دست میگیری و موقع غذا خوردن اشتیاقت رو به غذا خوردن نشون میدی.

خوابت خیلیییییییییی کم شده و میلت به بازی خیلیییییییی زیاد شده.

از پریشب وقتی تو بغل بابا هستی و من صدات میکنم که بیا بغلم خودت رو پرت میکنی طرف منو برعکس از بغل من میپری بغل بابا.

علاقه ات به فیلمهای بی بی انیشتن روز به روز داره بیشتر میشه و من خوشحالم که برات گرفتیمشون.

وهمه این کارها رو تا الان اولین  نفر من بودم که دیدم و برای بقیه شرح دادم ولی حالا باید بذارمت پیش مامان جون و تا ظهر برم سرکار.

به مامان جون حسودیم میشه که میتونه صبحا ببیندت. میتونه ببینه که روزایی که از خواب سیر نشدی چه جوری چشم بسته دنبال می می میگردی تا باز بخوابی و من بمیرم که دیگه باید اون موقع ها شیشه بخوری.

حسودیم میشه که وقتی اون چشمای قشنگت رو صبحا باز میکنی قراره اولین نفر مامان جون رو ببینی.

حسودیم میشه که لبخنده اول صبحت سهم مامان جون میشه.

حسودیم میشه که ممکنه مامان جون  اولین نفری باشه که اولین بار سینه خیز رفتنت رو میبینه یا اولین بار نشستنت رو یا حتی ممکنه اولین نفری باشه که اولین کلمه رو از زبونت میشنوه.

حسودیم میشه به تمام لحظه هایی که قراره پیشت نباشم ولییییییییییی بدون که فقط به خاطر اینده تو این کار رو میکنم.

ذهنم بهم ریخته بود خواستم بخوابم که اروم شه دراز کشیدم نشد اومدم اینجا تا برات بنویسم شاید اروم شم ولی نشد باز میرم دراز بکشم.

دوستت دارم به اندازه تمام نفسهام  نفسم.

اجتماع فرشته ها در بهشتی روی زمین

وای نمیونین چه خبر بود. کلی فرشته کوچولو روز سی ام شهریور دور هم جمع شده بودن تا به همه ادمای روی زمین ثابت کنن که اگه چشماشون رو باز کنن رو زمین هم میتونن خدا رو ببینن.

میتونن صدای خدا رو از بین اصوات این فرشته ها  بشنون که میگه : دوستتون دارم.

میتونن ببینن که هنوز مهربونی و دوستی و محبت دور و برشون پیدا میشه.

که اگه بخوان میتونن دو ساعتی رو دور هم باشن بدون اینکه کسی از دست دیگری ناراحت باشه.

موضوع از این قرار بود که حدود یه ماه پیش تصمیم گرفتیم با تعدادی از دوستان دور هم جمع بشیم تا هم خودمون همدیگرو ببینیم و هم بچه هامون.تعجب نکنین ما یه سری دوستیم که تو دنیای مجازی با هم اشنا شدیم و بجز تعداد خیلی خیلی محدودمون بقیه تا حالا همدیگرو ندیده بودیم.

اکثرا طی دوران بارداری یا بعد زایمان  با هم اشنا شدیم. تو اون دوران پر استرس و اضطراب به داد همدیگه رسیدیم. با هم دردو دل کردیم. با هم خندیدیم. با هم گریه کردیم. با هم جشن گرفتیم. با هم درد کشیدیم. با هم دعا کردیم. با هم نذر کردیم. با هم واسه بچه هامون اسم انتخاب کردیم. با هم قیافه هاشون رو پردازش کردیم. با هم برای خرید وسایلشون تبادل نظر کردیم. با هم عکس اتاقاشونو دیدیم و ذوق کردیم و توی یه فاصله حدودا دو ماهه از دوم اسفند تا بیست و هفتم فروردین  با هم لحظه به لحظه زایمان رو تجربه کردیم  و بالاخره چند تا از فرشته ها از پیش خدا اومدن تو دامن ماها تا زندگیهامون رو شیرین تر کنن.

باز با هم بودیم این بار با عکس بچه ها و مشکلات بعد زایمان و بچه داری. تجربه های اولشون رو بهم  گفتیم و از شنیدنشون لذت بردیم. بزرگ شدنشون رو به چشم دیدیم و خودمون هم با اونا رشد کردیم. با هم نگران واکسن و تب و وزن وقدشون بودیم . با هم برای سلامتی و خوشبختی و خوب بودنشون دعا کردیم . با هم برای اینده شون تصورهای خوب کردیم تا رسیدیم به امروز که همه شون حدود ۶ ماه دارن . و امروز دور هم جمع شدیم تا بهشت مادران رو بسازیم.

و این چند تا عکسه از این روز قشنگ.

Picture 148

Picture 214

Picture 284

Picture 170

Picture 244

اول مهر

دختر کوچولوی من اومده بودم یه چیزای دیگه ایی برات بنویسم ولی یه دفعه یادم افتاد امروز اول مهره و حالم دگرگون شد.

یه دفعه رفتم تو حس و حال مدرسه عمرا باورم نمیشه ۷ سال دیگه همچین روزی  دوباره میرم مدرسه.بازم با شوق مانتونو رو بو میکنم. باز از دیدن کتاب و دفتر جدید ذوق میکنم. باز صدای زنگ مدرسه دلم رو میلرزونه .باز شبای امتحان دلشوره میگیرم .باز باید درس بخونم .باز باید خوراکی بخرم .باز باید کیف مرتب کنم. باز لیوان ابخوری و صابون و باز هم مدرسه.

ولی دیگه نه برای خودم بلکه برای بچه  ام. وای مگه میشه کی این همه زود روزام گذشتن…………………

کی من اینهمه بزرگ شدم؟ کی مادر شدم؟ کی از وقت خاله بازیم گذشت؟ کی همه کاردستیهای مدرسه ام رو دور ریختم؟ کی سنگای یه قل دو قلم گمشدن؟

از کی پاکیهای بچگی رو فراموش کردم؟از کی معصومیت کودکی از چهره ام رفت؟

مداد رنگیهامو کجا جا گذاشتم؟اسباب بازیهام کوشن؟

لی لی ایی رو که تو کوچه کشیده بودم کی پاک کرد؟

وای مدرسه ام دیر شد………..