بایگانی آبان, ۱۳۸۸

۷ ماه و ۷ روزگیت مبارک

ناز گل مامان بازم رسیدیم به عدد فت. و اینبار ۷ ماه و ۷ روزگیت مبارک. این روزا انقدر شیطونی میکنی که همش باید مراقبت باشم تا یه لحظه ازت غافل میشم از یه جا گرفتی و ایستادی و منم میترسم بیافتی در نتیجه همش پیشتم و به نوشتن تو اینجا نمیرسم. دیروز لباس منو گرفتی و وایستادی بعد هم دستت رو ول کردی و دو ثانیه رو پای خودت ایستادی من ترسیدم و جیغ زدم که تعادلت بهم خورد. تازگیها وقتی از سر کار میام یه ساعت کامل بهم میچسبی و بعد از شیر خوردن هم دوست داری تو بغلم باشی فکر کنم کا ملا متوجه میشی که چند ساعت پیشت نبودم. منم گاهی حتی ناهار نمیخورم و بغلت میکنم  تا تو از من سیراب شی و بعد میرم سراغ کارام.

مامان رو کامل میگی ولی تازگیها خوب غذا نمیخوری. فقط اب هویج و موز رو دوست داری که اونم میترسم ضرر کنه زیاد بهت نمیدم ولی تخم مرغ و سوپ و پوره  رو خوب نمیخوری .

دیشب گذاشتیمت لای پتو و با بابایی تاپت دادیم کلی کیف کردی و خندیدی. قهقهه هات مستمون میکنه.

از خدا ممنونیم که توی این ۷ ماه و ۷ روز جلوه های دیگه ای از خلقت ۷ روزه اش رو بهمون نشون داده. و مطمئنم هرچی که پیش بریم بیشتر و بیشتر این قشنگیها رو میبینیم. امیدوارم خود خدا کمکمون کنه.

فسقلک من چند وقتی میشه که برات ننوشتم اصلا حس نوشتنم خشکیده بود ولی حالا خوبم.

اولین خبر مهم اینه که شما دقیقا وقتی ۶ ماه و ۶ روزه شدی کامل نشستی. البته از قبل مینشستی  ولی نه کامل. حالا دیگه در حالت نشسته غذا میخوری و فیلم نگاه میکنی. دوباره جیغ زدنهات زیاد شده وهمچنان شبا هر یک ساعت یه بار برای شیر خوردن بیدار میشی و این منو اذیت میکنه ولی چون برای تو ناراحت نیستم.از تاریخ ۸/۸/۸۸ هم شروع کردی کامل ۴ دست و پا میری .تقریبا ماما میگی و این منو خیلیییییی خوشحال میکنه. دستت رو به هر چیزی که دورو برت باشه میگیری و  پا میشی.دیشب در حالیکه بابا دراز کشیده بود دست انداختی به شکمش و خواستی بلند شی که با سر خوردی زمین و ما کلی ترسیدیم. تو گریه میکردی و من بغلت کردم و دویدم اشپزخونه ولی بابا خشکش زده بود و هیچ کاری نمیتونست بکنه . گفتم بیا روغن بده. اومده بود اشپزخونه ولی نمیتونست روغن رو پیدا کنه بس که هول شده بود. خلاصه که من نمیدونم چطور می خوایم تو رو بزرگ کنیم  و از ترس  نمیریم وقتی قراره تو بارها زمین بخوری تا راه رفتن یاد بگیری .

راستی یه موضوع جالب دیگه اینکه من از امروز دارم میرم باشگاه سوارکاری. حقیقتش اینه که سوارکاری همیشه یکی از ارزوهام بود ولی تا الان موقعیتش پیش نیومده بود . چند وقت پیش یکی از همکاران پیشنهاد کرد و منم به چند دلیل قبول کردم. اول اینکه یه کم لاغر شم(اخه دیگه همه حتی رییس بیمارستان هم بهم تذکر داد).

دوم اینکه یاد بگیرم برای رسیدن به ارزوهام تلاش کنم و از چیزی نترسم تا بتونم اینو به تو هم منتقل کنم.

سوم اینکه باید برای پذیرش چیزهای جدید خودم رو اماده کنم چون قراره از فردا تو هر روز یه درخواست ازم داشته باشی

وچهارم و پنجم و……… خلاصه به هزاران دلیل…. شایدم صدها دلیل…. نه اصلا همون دهها دلیل رفتم و کلی هم لذت بردم البته اولش عین بید مجنون داشتم از ترس میلرزر اسب شدم اوضاع بهتر شد. یه اشتباهی هم مرتکب شدم واونم اینکه خواستم با اسبه ارتباط عاطفی برقرار کنم و طبق کتابهایی که این چند وقته خوندم (البته در مورد بچه داری)نگاش کردم و دست به بدنش کشیدم و باهاش حرف زدم که یهو رم کرد و مربیمون گفت که نباید به چشمای اسب نگاه میکردم  چون میترسه(خب من چه میدونستم که کتابا در مورد اسبا صدق نمیکنه).ولی به خیر گذشت و شما ممکنه که یه روزی مامانت رو در حال دریافت مدال طلای سوارکاری ببینی. الانم دیگه برم که داری نق میزنیا

اینم یه عکس از شما و عروسک زمان بچگیهای مامان:

Picture 071