بایگانی آذر, ۱۳۸۸

ماموریت بابایی

دلبرکم هفته ای که گذشت برای ما هفته پرکاری بود. یه مهمونی برای فامیلهای مامان داشتیم که یه دندونی دیگه هم پختیم برای این فامیل که کمی تا قسمتی هم مفصل تر از قبلی بود و کلی بزن و برقص هم داشتیم اخه دیگه ماه محرم میشد و من نمیتونستم برات مهمونی اینجوری بگیرم. البته کمی هم با انتقاد خاله ها مواجه شدم که بچه هنوز دندون درنیاورده چرا دندونی پختین ولی خودم رو زدم به بی خیالی و مهمونی به خوبی برگزار شد و شما هم که کلی کادو جمع کردی.

تو هفته ای که گذشت موقع نزدیک شدن به بخاری به بابا نگاه کردی و گفتی “چیزه”. و ما کلی کیف کردیم. یه بار هم که من من بهت میگفتم  قاشق رو بده به مامان بده تو گفتی “بده” و باز ما دهان باز نگات کردیم که چقدر تند تند داری حرف زدن یاد میگیری. البته بعدش هرچی گفتیم دیگه تکرار نکردی و ما هنوز تو خماریش موندیم.

دو روز هم هست که بابا جون رفته ماموریت البته قرار بود یه روزه برگرده ولی کارش طول کشید و شد سه روز در نتیجه من و شما تنهاییم. عصرا شما خیلی دلتنگی  بابا رو میکنی و بهونه میگیری و من مجبورم ببرمت خونه مامان جون. وقتی بابا تلفن میکنه و صداش رو میذارم رو ایفون تا شما بشنوی چنان با تعجب نگاه میکنی و گوشی رو پشت و رو میکنی و دنبال بابا میگردی که دلم میخواد بچلونمت. تازه وقتی هم که میگم بابا رو بوس کن لبای قشنگت رو میذار یرو گوشی و حسابی گوشی رو خیس میکنی. ولی قشنگ معلومه که دلتنگ بابا هستی. دیگه ایشالاه فردا بابا میاد و کلی خوشحال میشی.

نای نای کردن رو هم یاد گرفتی و تا من رو چیزی ضرب میزنم خودت رو تکون تکون میدی و مثلا میرقصی. تازه با من ضرب هم میزنی روی دیوار و در و در قوطی و هر چیزی که صدا بده.

کشو های کمدها هم دیگه از دست شما اسایش ندارن. چهار دست و پا میری دم کشوها و بازشون میکنی و هرچیزی که توشون هست رو میریزی بیرون .و این من بیچاره ام که دوباره باید همه رو جمع کنم!!!!!!!!!!! چند روز پیش هم که داشتی کشو کمد خودت رو مرتب! میکردی دستت لای کشو گیر کرد و کمی گریه کردی البته بیشتر از اینکه دردت بیاد به خاطر این گریه کردی که یه چند ثانیه ای دستت از کنجکاوی عقب موند مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

عاشق اینی که چهاردست و پا بری و منم دنبالت بیام و بگم: الان میام سراغت. سراغ رون چاقت . و تو با ناز برام بخندی و از دستم در بری . کاش میدونستی که من بیشتر عاشق این بازیم چون تو رو میبینم که کیف میکنی و میخندی. کاش همیشه میتونستم باعث شادی و خنده تو باشم عزیزکم.

یه کار دیگه هم این هفته با همکاری مامان جون یاد گرفتی. وقتی داری شیر میخوری مامان جون میگه منم میخوام و میاد سمت سینه من و تو خودت رو میچسبونی به سینه ام و میذاری تو دهنت و ببعد به مامان جون میخندی که یعنی ” من بردم” تازه اگه مامان جون هم حواسش نباشه انقدر نگاش میکنی و سر و صدا از خودت درمیاری که بیاد باهات این بازی رو بکنه.

خب دیگه بسه باید بیام تا خوابی ناخنات رو بگیرم فعلا بای.

دوستت دارم غنچه قشنگم.

دندونی

سلام دردونه من

مامانی انقد شیطون شدی که من اصلا وقت نمیکنم پای کامپیوتر بشینم چه برسه به اینکه بخوام از شیرین کاریات بنویسم ولی سعیم رو میکنم که چیزی از قلم نیافته.

ناز گل من امروز بعد از روزها تلاش بی وقفه اینجانب بالاخره شما دست دستی کردی و منو  بابا رو خوشحال نمودی. ساعت ۴ بعد از ظهر داشتم بهت غذا میدادم و طبق معمول کلی ادا از خودم در میاوردم که گفتم دست دست که دیدم دستاتو بهم رسوندی و زدی به هم ( البته با یه دست زدی پشت اون یکی دستت) ولی معلوم بود که اگاهانه این حرکت رو انجام دادی چون چند بار هم بعدش که گفتم همین کارو کردی و من و بابا کلی ذوق کردیم. قربونت بشم که با کارات امید به زندگی رو تو وجود من بیشتر و بیشتر میکنی.

از دوشنبه هم دیگه کامل لباتو میچسبونی به لپ  من و با زبونت خیسم میکنی. میدونی این چیه؟ این یعنی که داری منو میبوسی. بعدش هم نگاهم میکنی و به کیفور شدن من میخندی. تو که نمیدونی چه حسی داره وقتی بچه ادم میبوسدش. ایشالاه وقت مامان شدی تجربه اش میکنی چون من نمیتونم توصیفش کنم.

دیشب سومین سالگرد ازدواج من و بابا بود و من از اینکه امسال تو کنارم بودی بینهایت خوشحال بودم………

از کارای دیگه ای که میکنی اینه که کمی غر میزنی که یعنی بازی می خوای و بعد چهار دست و پا میدوی تا مامان دنبالت کنه و کلی میخندی و میدوی میری زیر میز ناهار خوری و مثلا قایم میشی و من خیکی هم باید بیام دنبالت اخه عزیزم من چه جوری بهت بگم من که مثل گلم نازک و باریک و قلمی نیستم که بتونم از بین پایه های صندلی رد شم گیر میکنم لای صندلیها و حالا خر بیار و باقالی بار کن.

دیگه اصلا روی زمین بند نمیشی. همش دوست داری از در و دیوار بگیری و بایستی و تازگیها هم که کافیه بایستی شروع میکنی به راه رفتن گاهی هم هر دو دستت رو ول میکنی و گلوپی می خوری زمین.

دیروز یه چند دقیقه ای منو سر کار گذاشتی یه کم سرم گرم بود که یهو دیدم نیستی هی صدات کردم ولی نبودی ترسیدم که نکنه از پله افتاده باشی ولی یهو دیدم زیر میزی و به من میخندی.

راستی شنبه که عید قربون بود بابا بزرگ و عمه اینا رو دعوت کردیم و برات دندونی پختیم ولی تو جوجه من هنوز دندون در نیاوردی و داری کلنجار میری وهمه چیز رو میمالی به لثه هات.

وزنت تازه شده ۷٫۴۸۰ کمه ولی دکترت راضیه . ولی برای خاطر جمعی از مایش برات نوشته که خواستم امروز انجام بدم ولی ازمایشگاه تعطیل بود حالا ایشالاه فردا.

اهان برای دندونی هم دو تا عروسک و یه کتاب حواس کادو گرفتی که عکساشون رو بعدا میذارم.