ماموریت بابایی
دلبرکم هفته ای که گذشت برای ما هفته پرکاری بود. یه مهمونی برای فامیلهای مامان داشتیم که یه دندونی دیگه هم پختیم برای این فامیل که کمی تا قسمتی هم مفصل تر از قبلی بود و کلی بزن و برقص هم داشتیم اخه دیگه ماه محرم میشد و من نمیتونستم برات مهمونی اینجوری بگیرم. البته کمی هم با انتقاد خاله ها مواجه شدم که بچه هنوز دندون درنیاورده چرا دندونی پختین ولی خودم رو زدم به بی خیالی و مهمونی به خوبی برگزار شد و شما هم که کلی کادو جمع کردی.
تو هفته ای که گذشت موقع نزدیک شدن به بخاری به بابا نگاه کردی و گفتی “چیزه”. و ما کلی کیف کردیم. یه بار هم که من من بهت میگفتم قاشق رو بده به مامان بده تو گفتی “بده” و باز ما دهان باز نگات کردیم که چقدر تند تند داری حرف زدن یاد میگیری. البته بعدش هرچی گفتیم دیگه تکرار نکردی و ما هنوز تو خماریش موندیم.
دو روز هم هست که بابا جون رفته ماموریت البته قرار بود یه روزه برگرده ولی کارش طول کشید و شد سه روز در نتیجه من و شما تنهاییم. عصرا شما خیلی دلتنگی بابا رو میکنی و بهونه میگیری و من مجبورم ببرمت خونه مامان جون. وقتی بابا تلفن میکنه و صداش رو میذارم رو ایفون تا شما بشنوی چنان با تعجب نگاه میکنی و گوشی رو پشت و رو میکنی و دنبال بابا میگردی که دلم میخواد بچلونمت. تازه وقتی هم که میگم بابا رو بوس کن لبای قشنگت رو میذار یرو گوشی و حسابی گوشی رو خیس میکنی. ولی قشنگ معلومه که دلتنگ بابا هستی. دیگه ایشالاه فردا بابا میاد و کلی خوشحال میشی.
نای نای کردن رو هم یاد گرفتی و تا من رو چیزی ضرب میزنم خودت رو تکون تکون میدی و مثلا میرقصی. تازه با من ضرب هم میزنی روی دیوار و در و در قوطی و هر چیزی که صدا بده.
کشو های کمدها هم دیگه از دست شما اسایش ندارن. چهار دست و پا میری دم کشوها و بازشون میکنی و هرچیزی که توشون هست رو میریزی بیرون .و این من بیچاره ام که دوباره باید همه رو جمع کنم!!!!!!!!!!! چند روز پیش هم که داشتی کشو کمد خودت رو مرتب! میکردی دستت لای کشو گیر کرد و کمی گریه کردی البته بیشتر از اینکه دردت بیاد به خاطر این گریه کردی که یه چند ثانیه ای دستت از کنجکاوی عقب موند مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
عاشق اینی که چهاردست و پا بری و منم دنبالت بیام و بگم: الان میام سراغت. سراغ رون چاقت . و تو با ناز برام بخندی و از دستم در بری . کاش میدونستی که من بیشتر عاشق این بازیم چون تو رو میبینم که کیف میکنی و میخندی. کاش همیشه میتونستم باعث شادی و خنده تو باشم عزیزکم.
یه کار دیگه هم این هفته با همکاری مامان جون یاد گرفتی. وقتی داری شیر میخوری مامان جون میگه منم میخوام و میاد سمت سینه من و تو خودت رو میچسبونی به سینه ام و میذاری تو دهنت و ببعد به مامان جون میخندی که یعنی ” من بردم” تازه اگه مامان جون هم حواسش نباشه انقدر نگاش میکنی و سر و صدا از خودت درمیاری که بیاد باهات این بازی رو بکنه.
خب دیگه بسه باید بیام تا خوابی ناخنات رو بگیرم فعلا بای.
دوستت دارم غنچه قشنگم.






