بایگانی بهمن, ۱۳۸۸

مرواریدم در اومد

دیروز خیلییییییی بی تاب بودم. همش دوست داشتم بغل مامانم باشم و می می بخورم اصلا هم نمیخوابیدم وقتی هم که مامانم داشت برام سوپ درست میکرد همش به پاهای مامانم چسبیده بودم و نمیذاشتم تکون بخوره. از شانس بد بابا جونم هم کار داشت و قرار بود دیر بیاد خونه. مامانم خواست منو ببره بیرون ولی بارون میبارید و در نتیجه مامانم اعصابش بهم و ریخت و یه دعوا کوچولو به من کرد اخه همش موهای مامانمو میکشیدم. غذا هم خوب نمیخوردم و بی اشتها بودم و در نتیجه دیگه مامانم اساسی قاط زده بود تا اینکه ساعت ۱۱ شب جمعه ۲ بهمن مامانم وقتی میخواست منو بخوابونه دستای نه چندان تمیزش رو کرد تو دهنم و با تعجب گفت اا در اومد و در حالیکه منو محکم بغل کرده بود و میچلوند و بوسم میکرد و تبریک میگفت رفتیم پای کامپیوتر پیش بابا جونم. مامانم بهش گفت مثل اینکه دندونش دراومده بیا ببین بابام هم رفت دستاش و شست و باز اونم انگشتشو کرد تو دهن من و لثه هامو مالوند منم انقدررررررر کیف کردم که دیگه نمیذاشتم دستشو دراره و بابام هم گفت اخی اره تیزه تیزه. و بدو بدو رفت ۵۰۰۰ تومن از تو کیفش اورد و گردوند دور سرم و گفت اینم صدقه واسه دختر دندون دارم. بعدش هم کلی قربون صدقه ام رفتن و بهم تبریک گفتن. مامانم هم بعد کلی از من معذرت خواهی کرد که دیروز باهام بد اخلاقی کرده و گفت اگه میدونستم داری مروارید دار میشی بیشتر ملاحظه میکردم و اینجوری بود که من فهمیدم یه قدم دیگه بزرگ شدم . بعد از اون روزمامانم دیگه برامنمیخوند:
دختر بی دندون افتاد تو قندون انبر بیارین درش بیاریم.
راستییییی اینم بگم که مامان میگفت مسواک برات اومد داشت اخه شب قبلش بابام واسه مامانم یه مسواک نو خریده بود و از اونجاییکه من عاشق صحنه مسواک زدن مامانم هستم و هر شب مامانم منو میذاره رو کابینت روشویی و مسواک میزنه و من در تمام مدت میخندم و در حسرت مسواک بودم مامانم مسواک نوشو داد به من و من کلی کردمش تو دهنم و در نتیجه دندونام خجالت کشیدن و در اومدن.فهمیدن که من حسابی مواظبشونم و دوستشون دارم.