قشنگکم
اگه بدونی مادر بودن و درد بچه رو دیدن چقدر سخته.
اگه بدونی تو این ۴ روز چی کشیدم.
اگه بدونی هر بار واسه قطره دادن به تو چقدر دلم ریش ریش شد وقتی گریه هاتو دیدم.
اگه بدونی هر بار که با التماس نگام میکردی تا بغلت کنم من چه حالی میشدم.
اگه بدونی وقتی با اون چشمای قشنگت زل میزدی بهم و ازم میخواستی دردت رو کم کنم چطور از ته دلم ارزو میکردم که دردت به جون من میشست.
اگه بدونی چقدرررررررررررر از این شیاف استامینوفن متنفر شدم که باعث گریه تو میشد.
اگه بدونی چقدر به خودم فحش دادم که نکنه مراقبت نبودم که مریض شدی.
اگه بدونی چقدر ناراحتم که کاملا با غذا قهر کردی و اشتها نداری.
اگه بدونی چقدر از ویرووس متنفرم که تو رو مریض کرده.
ماجرا از این قراره که ۴ شنبه ۴ اسفند عصر بی قراری میکردی و شب هم تب کردی بابایی رفت برات قطره خرید و منم تا صبح کنارت بیدار بودم و مرتب درجه تب برات میذاشتم و پاشویه ات میکردم ولی تبت قطع نشد. صبح بردمت دکتر گفت سرما خوردی و اصلا هم تو این ۴۰ روز وزن نگرفتی. خیلی دپرس شدم. برات دارو نوشت و گفت اگه تا ۵ روز خوب نشدی دوباره ببرمت پیشش.
اومدیم خونه مامان جون . هر دو مراقبت بودیم ولی سه ساعت یه بار تبت میومد و تا ۳۸٫۵ میرسید. چند بار مجبور شدم برات شیاف بذارم و تو انقدر گریه میکردی که من دلم کباب میشد. لب به هیچ غذایی هم نمیزنی حتی اب هم نمیخوری و همش به من میچسبی. قربونت برم که فکر میکنی من میتونم خوبت کنم. فدای تئ بشم که بجز من امیدی نداری. کاش میتونستم دردات رو بر طرف کنم ولی کاری از دستم ساخته نیست جز اینکه شب تا صبح و صبح تا شب کنارت باشم و بغلت کنم و نوازشت کنم تا دردات اروم بگیره.امیدوارم زودتر خوب بشی. امیدوارم همه مریضا و خصوصا بچه ها زود خوب بشن چون واسه مامانا خیلی سخته.
دوستت دارم کوچولوی من