بایگانی خرداد, ۱۳۸۹

اول از همه دوست جونهایی که با وجود بی معرفتی من و سر نزدن به وبلاگهاشون هنوز ما رو فراموش نکردن و بهم سر میزنن تشکر میکنم. بعد عم چون این سوال رو زیاد پرسیدین اینجا جواب میدم از اونجایی که سایت دخترم یه مدتیه مشکل فنی داره نمیتونم توش عکس بذارم اصلا یکی از دلایل کم نوشتنم هم همینه. باباش داره روش کار میکنه دعا کنین بتون زودتر درستش کنه اونوقت کلیییییی عکس براتون مذارم قول میدم

و اما این روزها برنامه جدیدی به کارهای روزانه مون اضافه شده و اون هم

سومین قرار پارک نهج البلاغه

جمعه ۷ خرداد سومین قرار رو با یه تعداد از دوستان گذاشتیم و هدف بیشتر از دیدن همدیگه این بود که شما وروجکها با همدیگه باشین و بازی کنین.

از ۵ شنبه ظهر یه کم بیحال بودی طوریکه فکر نمیکردم جمعه بتونیم بریم. بابا هم کلی کار داشت ولی قطعی نگفته بود که نمیریم. ساعت ۶ بابا زنگ زد که تا ۷ میرسه خونه منم شما رو حاضر کردم و رفتیم تو میدون بازی کردیم .بابایی

ساعت ۷/۱۵ رسید و با هم رفتیم اصلا امید نداشتم که دوس جونا رو میبینیم قرارمون ساعت ۶ تا ۸ پارک نهج البلاغه بود ما تازه حدود ساعت ۷/۴۵ تو سراشیبی پارک بودیم و اونجا هم کلی شلوغ بود توی ترافیک که بودیم ماشین یکی از دوستا رو دیدم شک کردم کمی که رفتیم جلوتر دیدم نه خودشونن ستاره جون اینا بودن یکم خوشحال شدم بعد از کلی معطلی بالاخره جای پارک کردن پیدا کردیم و پیاده شدیم و بعد از احوال پرسی و اینا از اونجاییکه من موبایلم رو اشتباهی تو جیب مانتوام انداخته بودم تو ماشین لباسشویی و شسته بودمش و در نتیجه سوخته بود مرتب ستاره جون به بچه ها زنگ زد و جاشون رو پرسید و ما بعد از اینکه یه بار اشتباهی رفتیم یه سمت دیگه پارک بالاخره بار دوم پیداشون کردیم و رفتیم پیششون البته سه تا از بچه ها و خانواده شون رفته بودن ولی باز غنیمتی بود که هنوز بقیه بودن کمی صحبت کردیم و کمی هم عکس گرفتیم ولی دخملک من اصلا سرحال نبود و مرتب بهونه میگرفت. اصلا کنار بچه های دیگه نمیموند و همش ساز دور شدن از اونها رو میزد .کمی با نورای لیزر بازی کردیم ولی باز سرحال نشد که نشد. همسایه بغلی مون سه چرخه بچه شون رو اورده بودن که خانم گل من همش میخواست سه چرخه اونها رو هل بده خلاصه با معذرت خواهی از اونها کمی هم سه چرخه بازی کردیم. بعدشم سر توپ با مانی جون کمی دعوا کردین و اخر سر هم کمی گریه و سرفه خلاصه یه یک ساعتی فکر کنم بودیم و خدا رو شکربابایی کلی با باباهای دیگه صحبت و شوخی کردن ( به جای اینکه شما با دوستان گرم بگیرین)و از دوستا جدا شدیم و حال شما هم خوب شد. تو مسیر برگشت تا دم در پارک چند تا عکس گرفتیم و یه تاب بزرگی بود خانوادگی سوار شدیم و حالشو بردیم.دم ماشین ستاره جون اینا رو دیدیم و زحمت کشیده بودن یه فرفره برای شما خریده بودن که کلی خوشت اومد ازش. با اونها قرار گذاشتیم که بعد از این بیشتر همدیگرو ببینیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. و بعد از دادن شام و داروهای شما خوابیدیم.این بود خاطره ما از روز ۷ خرداد.

از چپ به راست: کیارش سورنا. امیتیس. دیانا

روز مادر

خدا جونم ازت ممنونم که حس قشنگ مادر بودن رو به من هدیه دادی. و ازت میخوام که هیچ زنی رو تو هیچ کجای دنیا در حسرت این حس قشنگ نذاری.

خدا جونم فقط تو میدونی که چه مامان گلی دارم و فقط تو میدونی که چقدر در برابرش کوتاهی کردم و میکنم. ازت میخوام کمکم کنی که بچه خوبی بشم.

و امااااااااااااااااااااا امسال روز مادر بابایی یه کار بسیار سورپرایز انجام داد که اینجانب بسی لذت بردم اونم این بود که برای شما هم کادو خریده بود. گفت خب دخمل کوچولوم هم یه خانمه وبرات یهدونه چادر اسباب بازی که توش پر توپ بود خرید. البته کادو منم قشنگ و سورپرایز بود سه تا النگو ولی اون ایده کادو برای شما خیلی قشنگ و عشقولانه بود.

تو این پست چیز زیادی برای نوشتن ندارم. نه حس مادرانه رو میشه نوشت و نه ارزوهای مادرانه رو میشه توصیف کرد.فقط میگم که مادرم دوستت دارم. دخترم مادرانه دوستت دارم

اینم عکس شما با اولین کادوی روز زنتون:

.

کوشواره

دخترکم مبارکت باشه گوشواره دار شدنت. از خیلی وقته پیش که دکتر میبردمت میگفتم گوشات رو سوراخ کنه قبول نمیکرد که بذار ۶ ماهش بشه بعد گفت بذار یه سالش بشه و این بار هم نمیخواست قبول کنه ولی من که گفتم میترسم بزرگتر بشه و دردش باعث بشه خاطره بدی براش بمونه قبول کرد وگوشات رو سوراخ کرد البته یه کمی هم بالا و پایین شد بس که تو گریه کردی و جیغ زدی. خیلی برام سخت بود که گریه ات رو تحمل کنم و دستات رو محکم بگیرم ولی فقط به خاطر اینکه تو بزرگی بیشتر اذیت میشی اینکارو کردم از مطب هم که اومدیم بیرون نزدیک به نیم ساعت همش هق هق میکردی و بغض میکردی. چند روز اول هم اصلا نمیذاشتی دست به گوشات بزنم و الکل بمالم حتی تو خواب هم که میخواستم الکل بزنم بیدار میشدی و گریه میکردی ولی الان دیگه حساسیتت از بین رفته و با قضیه کنار اومدی. خلاصه که این کار سخت رو روز یکشنبه دوم خرداد ۸۹ ساعت ۱۰ صبح انجام دادیم بلافاصله بعدش هم خبر رسید که عموی عزیزم (شوهر خاله ام)سکته مغزی کردن و ما با ناراحتی زیاد رفتیم بیمارستان و در نتیجه من که برای یه ساعت مرخصی گرفته بودم دیگه سر کار برنگشتم و شما حسابی تا شب بغل مامان خودت رو لوس کردی و درد سوراخ کردن گوشات رو فراموش کردی.گوشواره هات هم نگینی فیروزه ایه روشنه.

دومین ارایشگاه

آرایشگاه۱

نازدونه من. موهات باز خیلی بلند شده بود ولی به خاطر گرفتن عکس توی اتلیه کوتاه نمیکردیم ولی بالاخره بعد از گرفتن عکسات  رفتیم ارایشگاه شمال تا موهات رو کوتاه کنیم اولش حواست نبود و همه چی اروم بود ولی بعد که پیش بند رو دور گردنت پیچیدن تازه فهمیدی یه خبراییه و بعدش هم که دیدی دستای کوچولوت مونده زیر پیش بند و نمیتونی تکونشون بدی دیگه بدتر شد و بی تابی کردی. اول بابایی بغلت کرد ولی انقدر سرت رو تکون دادی و گریه کردی که نشد وسطاش البته کمی مشغولت میکردیم با اب پاش و فرچه و… ولی بعد باز شروع میکردی به گریه . اینبار من بغلت گرفتم و بابایی سرگرمت کرد و بالاخره نصفه و نیمه موهات رو کوتاه کردیم. امیدوارم تا دفعه بعد دیگه ترسی از ارایشگاه نداشته باشی چون اصلا طاقت گریه هات رو ندارم اگه پشت گردنت عرق سوز نمیشد اصلا تا بزرگ شدنت موهات رو کوتاه نمیکردم.

تازه یه حس بدی هم دارم اونم اینه که بعد از سوراخ کردن گوشهات برای گوشواره نسبت به نگه داشتن دستات حساستر شدی و یه جورایی انگار تو روحیه ات اثر گذاشته.