بایگانی ‘دسته‌بندی نشده’ التصنيفات

اول از همه دوست جونهایی که با وجود بی معرفتی من و سر نزدن به وبلاگهاشون هنوز ما رو فراموش نکردن و بهم سر میزنن تشکر میکنم. بعد عم چون این سوال رو زیاد پرسیدین اینجا جواب میدم از اونجایی که سایت دخترم یه مدتیه مشکل فنی داره نمیتونم توش عکس بذارم اصلا یکی از دلایل کم نوشتنم هم همینه. باباش داره روش کار میکنه دعا کنین بتون زودتر درستش کنه اونوقت کلیییییی عکس براتون مذارم قول میدم

و اما این روزها برنامه جدیدی به کارهای روزانه مون اضافه شده و اون هم

سومین قرار پارک نهج البلاغه

جمعه ۷ خرداد سومین قرار رو با یه تعداد از دوستان گذاشتیم و هدف بیشتر از دیدن همدیگه این بود که شما وروجکها با همدیگه باشین و بازی کنین.

از ۵ شنبه ظهر یه کم بیحال بودی طوریکه فکر نمیکردم جمعه بتونیم بریم. بابا هم کلی کار داشت ولی قطعی نگفته بود که نمیریم. ساعت ۶ بابا زنگ زد که تا ۷ میرسه خونه منم شما رو حاضر کردم و رفتیم تو میدون بازی کردیم .بابایی

ساعت ۷/۱۵ رسید و با هم رفتیم اصلا امید نداشتم که دوس جونا رو میبینیم قرارمون ساعت ۶ تا ۸ پارک نهج البلاغه بود ما تازه حدود ساعت ۷/۴۵ تو سراشیبی پارک بودیم و اونجا هم کلی شلوغ بود توی ترافیک که بودیم ماشین یکی از دوستا رو دیدم شک کردم کمی که رفتیم جلوتر دیدم نه خودشونن ستاره جون اینا بودن یکم خوشحال شدم بعد از کلی معطلی بالاخره جای پارک کردن پیدا کردیم و پیاده شدیم و بعد از احوال پرسی و اینا از اونجاییکه من موبایلم رو اشتباهی تو جیب مانتوام انداخته بودم تو ماشین لباسشویی و شسته بودمش و در نتیجه سوخته بود مرتب ستاره جون به بچه ها زنگ زد و جاشون رو پرسید و ما بعد از اینکه یه بار اشتباهی رفتیم یه سمت دیگه پارک بالاخره بار دوم پیداشون کردیم و رفتیم پیششون البته سه تا از بچه ها و خانواده شون رفته بودن ولی باز غنیمتی بود که هنوز بقیه بودن کمی صحبت کردیم و کمی هم عکس گرفتیم ولی دخملک من اصلا سرحال نبود و مرتب بهونه میگرفت. اصلا کنار بچه های دیگه نمیموند و همش ساز دور شدن از اونها رو میزد .کمی با نورای لیزر بازی کردیم ولی باز سرحال نشد که نشد. همسایه بغلی مون سه چرخه بچه شون رو اورده بودن که خانم گل من همش میخواست سه چرخه اونها رو هل بده خلاصه با معذرت خواهی از اونها کمی هم سه چرخه بازی کردیم. بعدشم سر توپ با مانی جون کمی دعوا کردین و اخر سر هم کمی گریه و سرفه خلاصه یه یک ساعتی فکر کنم بودیم و خدا رو شکربابایی کلی با باباهای دیگه صحبت و شوخی کردن ( به جای اینکه شما با دوستان گرم بگیرین)و از دوستا جدا شدیم و حال شما هم خوب شد. تو مسیر برگشت تا دم در پارک چند تا عکس گرفتیم و یه تاب بزرگی بود خانوادگی سوار شدیم و حالشو بردیم.دم ماشین ستاره جون اینا رو دیدیم و زحمت کشیده بودن یه فرفره برای شما خریده بودن که کلی خوشت اومد ازش. با اونها قرار گذاشتیم که بعد از این بیشتر همدیگرو ببینیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. و بعد از دادن شام و داروهای شما خوابیدیم.این بود خاطره ما از روز ۷ خرداد.

از چپ به راست: کیارش سورنا. امیتیس. دیانا

کوشواره

دخترکم مبارکت باشه گوشواره دار شدنت. از خیلی وقته پیش که دکتر میبردمت میگفتم گوشات رو سوراخ کنه قبول نمیکرد که بذار ۶ ماهش بشه بعد گفت بذار یه سالش بشه و این بار هم نمیخواست قبول کنه ولی من که گفتم میترسم بزرگتر بشه و دردش باعث بشه خاطره بدی براش بمونه قبول کرد وگوشات رو سوراخ کرد البته یه کمی هم بالا و پایین شد بس که تو گریه کردی و جیغ زدی. خیلی برام سخت بود که گریه ات رو تحمل کنم و دستات رو محکم بگیرم ولی فقط به خاطر اینکه تو بزرگی بیشتر اذیت میشی اینکارو کردم از مطب هم که اومدیم بیرون نزدیک به نیم ساعت همش هق هق میکردی و بغض میکردی. چند روز اول هم اصلا نمیذاشتی دست به گوشات بزنم و الکل بمالم حتی تو خواب هم که میخواستم الکل بزنم بیدار میشدی و گریه میکردی ولی الان دیگه حساسیتت از بین رفته و با قضیه کنار اومدی. خلاصه که این کار سخت رو روز یکشنبه دوم خرداد ۸۹ ساعت ۱۰ صبح انجام دادیم بلافاصله بعدش هم خبر رسید که عموی عزیزم (شوهر خاله ام)سکته مغزی کردن و ما با ناراحتی زیاد رفتیم بیمارستان و در نتیجه من که برای یه ساعت مرخصی گرفته بودم دیگه سر کار برنگشتم و شما حسابی تا شب بغل مامان خودت رو لوس کردی و درد سوراخ کردن گوشات رو فراموش کردی.گوشواره هات هم نگینی فیروزه ایه روشنه.

.نازنینم. این روزا خیلی کمتر میتونم برات بنویسم برای اینکه شما شیطون شدی حسابی و من رو هم نمیذاری پای کامپیوتر بنشینم ولی سعی میکنم همه چیز رو مختصر یادداشت کنم.
از همین امروز شروع میکنم و به عقب برمیگردم.
شما شدیدا توپ دوست داریو این علاقه به حدی است که تو پارک دست هر کسی توپ ببینی میری و توپش رو میگیری امروز هم که گیر داده بودی به اقا وانتی که هندونه و طالبی میفروخت و همش پشت سر هم میگفتی توپ و من فهمیدم همه اونها رو توپ میبینی!!!!!!!!!!
دیروز بردمت پیش دکتر نریمان شکر خدا از همه چیز راضی بود وزنت رو گفت ۹۳۰۰ و قد ۷۴٫۵ فقط برای افزایش قد شربت زینک رو پیشنهاد داد.تازه تا گذاشتمت رو تخت گفت شیطنت از چشمای دخترت میباره!!!! قربون تو و شیطونیات بشم من. منم گفتم خوبه که این. گفت خوبه فقط احتمالا خونه و زندگیت داغونه گفتم اره فدای سرش.

تولد یکسالگیت مبارک

دختر قشنگم باورت میشه که پارسال این موقع از دل مامان اومدی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وایی چرا من هرچقدر هم که میگذره نمیتونم این موضوع رو باور کنم؟؟؟؟؟
ولی الان نمیخوام راجع بهش حرف بزنم. امروز میخوام در مورد اولین جشن تولدت بنویسم. بعد از کلی صحبت راجع به اینکه چه روزی تولدت رو جشن بگیریم بالاخره من موفق شدم نظرم رو به کرسی بنشونم.اخه بابا میگفت ۵ شنبه ۱۹ جشن بگیریم تا مهمونها راحتتر باشن و من اصرار داشتم دقیقا روز تولدت رو جشن بگیریم و چقدر هم از اینکه بابا نظرم رو قبول کرد خوشحال شدم اخه لحظه به لحظه یاد پارسال افتادم و تمام لحظه ها رو دوباره مرور کردم و سرشار از لذت شدم.
برای تولدت تمام بچه دارهای فامیل رو دعوت کردیم البته رنج سنی -۳ تا ۷ سال. ۱۱ تا بچه و ۱۷ تا بزرگتر.چند نفری هم کم لطفی کردن و نیومدن .
ساعت ۴ شروع مراسم بود ولی اکثرا ۶ به بعد اومدن. البته برای منم تجربه شد که مهمونی بچه ها نباید زیاد طولانی باشه چون خسته میشن.
طبق معمول همه مهمونیها با پذیرایی و عکس گرفتن شروع کردیم .شما یه کم بهت زده بودی که چه جوری یه روزه خونه خلوت ما تبدیل شده به مکانی با اینهمه نفرات.کمی بزن و برقص داشتیم تا اینکه مهمونها همه جمع شدن حدود ساعت ۷:۳۰شما شدیدا خوابت گرفت اخه از صبح که من مشغول اماده کردن کارا بودم شما هم نخوابیدی که مبادا صحنه ای رو از دست بدی. تو این فاصله من عصرونه رو سرو کردم تا شما بیدار شی. حدودا۸:۱۰ بیدار شدی و من که کلی از خودم هنر به خرج داده بودم و میز تولد چیده بودم کادو بچه ها رو دادم و جشن اصلی شروع شد.
بچه ها از دنیای ما بزرگترا بیرون اومدن و بچگیها شروع شد. همه عینک ها رو به چشم زده بودن و سوت میزدن. هر کدوم به نوعی داشتن انرژی خودشون رو تخلیه میکردن. میخندیدن. داد میزدن. کلاه همدیگرو میکشیدن. دعوا میکردن و دوباره اشتی میشدن خلاصه که هیاهویی بود شیرین و لذت بخش. کیک رو اوردم و شما کمی رقصیدی و کلی عکس گرفتیم بعد انگشت کیانا خورد به گوشه کیک. یه کم گذشت فرناز حس کرد که اثر انگشت کافی نبوده و تمام کف دست راستش رو گذاشت روی کیک. اول عصبانی شدم ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم خب اینها همش خاطره است.کیک رو بریدیم و خوردیم و کادوها رو باز کردیم ولی شما همچنان داشتی کار مهم خودت یعنی خوردن کناره های میز رو ادامه میدادی.
اخر شب هم با بابا جون عکس گرفتیم و دفتر تولد یک سالگی شما رو بستیم.
به ما که کلی خوش گذشت از دست اونایی که نیومده بودن رفت.
در ضمن با اینکه کلیییییییی باهات تمرین کرده بودیم تا بتونی شمع رو فوت کنی و شما هم یاد گرفته بودی کاملا ولی باز ما رو ضایع کردی و شمع رو فوت نکردی. و در مورد سوتهایی که کادو به بچه ها دادیم هم کلی قبلش تمرین کردیم تا ترس شما بریزه اخه روز اول که مامان جون سوت زد چنان ترسیدی که تا چند دقیقه همش گریه میکردی و چپ چپ به مامان جون نگاه میکردی.
خلاصه که:
قشنگ مامان ۱۸ فرورذین ۸۸ تو با اومدنت حال و هوای زندگیمون رو عوض کردی . حس قشنگ مادر بودن رو به من و پدر بودن رو به بابا دادی و ما یک سال تمام تو رو دیدیم و این حس رو زیر دندونمون مزه مزه کردیم. جدا که حس قشنگیه. از خدا میخوام که به تمام ارزومنداش این حس رو عطا کنه.و تو رو برای ما حفظ کنه. دوستت داریم قشنگم و
تولد یکسالگیت مبارک.
عکس کیک خانم خوشگله:

عیدددددددددددددددد

خب نازگل مامان امروز بعد از چند وقت میخوام خاطره عید رو برات بنویسم.
موضوع از این قرار بود که امسال ما تصمیم گرفتیم تعطیلات رو بهمراه مامان جون بریم شیرازولی از اونجاییکه نگران بودیم شما تو راه خسته شی قرار شد یه توقف توی اصفهان داشته باشیم و بعد بریم شیراز.

جمعه ۲۸ اسفند ۸۸ ساعت ۴ صبح قبل از حرکت به اصفهان

جمعه صبح ساعت ۵ بار و بندیل رو بستیم و حرکت کردیم  کلی اسباب بازی جدید و کلی هم از اسباب بازیهای قبلیت برات برداشته بودم تا حوصله ات سر نره . خوب بودی و بی تابی نمیکردی البته با کلی بازی و شعر خونی .یه قسمتی از راه چون من دوست داشتم تو جاده رانندگی کنم نشستم پشت فرمون که تو با تعجب کلی سر و صدا راه انداختی و منم یکدفعه دیدم تعادل ماشین بهم خورد و زدیم کنار و دیدیم بلههههههههههه لاستیک ترکیده‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ بابایی دست بکار شد و ما هم کنار جاده وایستادیم خیلی باد میومد و من میترسیدم تو رو زمین بذارم که نکنه باد ببردت.

دخترک و بابایی در بین راه پس از تعویض لاستیک

بعد از کمی معطلی دوباره راه افتادیم حدود ۳ بعد از ظهر رسیدیم اصفهان و چون دوست بابایی کلی برامون تدارک دیده بودن رفتیم خونه شون و ناهار خوردیم و شما با دختر اونا که حدود ۴ سالش بود کمی بازی کردی وبعد برگشتیم به اتاقمون و استراحت کردیم و باز شب با دوستان رفتیم اول ۴ حلقه لاستیک نو برای ماشین خریدیم و بعد یه سفره خونه و شام خوردیم و اومدیم باز موقع خواب چون تختها با هم فاصله داشتن من میترسیدم شما از لای تختها بیافتی پایین .کلی جابجایی انجام دادیم و با پتو فاصله تختها رو پرکردیم و خوابیدیم. صبح رفتیم بازار میدون نقش جهان و باز با دوستان گشتیم و ارابه سواری کردیم و ناهار هم بریونی خوردیم و اومدیم خونه

بازار نقش جهان و خرید عینک افتابی برای دختری توسط مامان جونشون

عصر هم تند تند بساط هفت سین رو خریدیم و اوردیم یه هفت سین تو راهی چیدیم و منتظر سال تحویل شدیم و بعد هم مراسم عکس و دیده بوسی و عیدی و شیرینی و.. رو اجرا کردیم و بعد رفتیم دم سی و سه پل چند نفر داشتن میخوندن ولی انقدر سرد بود که ما از ترس سرماخوردن شما زودی برگشتیم و خوابیدیم .

صبح حدود ساعت ۷ حرکت کردیم به سمت شیراز باز توی راه کلی بازی و شعر و جینگولک بازی. سر راه رفتیم مقبره کوروش. بابایی با چنان حوصله و حرارتی از پیشینه ایران برات تعریف میکرد که گاهی حوصله من سر میرفت که بابا حالا اینا رو بعدا بگو خلاصه که کلی هم عکس اونجا گرفتیم و موقع خوردن ناهار دو تا سگه هی دور و برمون بودن که من همش میترسیدم ولی تو اونجا هی میگفتی ادیدم یعنی عزیزم و ما رو میخندوندی بعد هم رفتیم جایی که بابا از تهران رزرو کرده بود ولی چون از اونجا خوشمون نیومد بعد از کلی این طرف و اون طرف کردن توسط اشناهای بابابزرگ یه جای دیگه گرفتیم و خلاصه تا شب همینجوری گشتیم و شام رو بیرون خوردیم و من همش سعی کردم بابا رو از اون حالت ناراحتیش دربیارم و شما هم همش تو بغلمون بودی و بالاخره روز اول فروردین ۸۹ به پایان رسید و خوابیدیم.

دوم فروردین:بعد از خوردن صبحونه رفتیم سعدیه. هوا یهو خیلییییییی گرم شد مجبور شدیم لباسای تو رو دراریم و با زیر پیراهنی گردوندیمت. یه کلاه افتابی هم از همونجا برات خریدیم تا افتاب پوست قشنگت رو نسوزونه و کلی عکس قشنگ گرفتیم. ناهار رو بیرون خوردیم و رفتیم تخت جمشید.تا تعطیل بشه اونجا بودیم گشتیم و غصه خوردیم. گشتیم و حسرت کشیدیم. گشتیم و بغض کردیم. گشتیم و دیدیم چیزهایی رو که یه عمر از چشممون دور نگه داشتن و شنیدیم چیزهایی رو که شاید حتی تا به حال به گوشمون نخورده بود.امیدوارم تا وقتی که بزرگ میشی هنوز همین مقدار کمش هم باقی بمونه تا خودت ببینی و قضاوت کنی.اخر سر هم موقع برگشت حلقه ازدواج من از دستم سر خورد و افتاد تو چاه دستشویی که با عرض شرمندگی طی یک حرکت محیر العقول درش اوردم(اه اه اه)باز شام رو بیرون خوردیم و رفتیم خوابیدیم.

سوم فروردین:صبح رفتیم پارک گلها و شما اونجا کلی از دیدن انواع گلها و درختها سر کیف شدی و اونجا بود که ما هر چی تلاش کردیم تا شما راه بری دیگه تقریبا گردن نگرفتی در صورتیکه قبل مسافرت قشنگ راه میرفتی. بعد از اون هم رفتیم حافظیه و کلی فال برای خودمون و دوستان گرفتیم و انلاین قرائت نمودیم( اخه تولد شایانه بود و از همونجا زنگ زدم بهش که کادو امسالت فال حافظ تو حافظیه است نیت کن و بعد هم شیما و شایسته فال خواستن و خلاصه یه دکه اونجا اجاره کردم و کلی فال گرفتم) بعدش هم طبق معمول همه ایرانیها کلی دنبال رستوران خوب گشتیم و رفتیم شرزه و بعد از کلی صف وایستادن یه ناهار توپ خوردیم و بعد هم بازار وکیل و حمام وکیل و مسجد وکیل رو بازدید نمودیم و کمی خرید کردیم وشب هم رفتیم شاهچراغ و بعد هم شام و خواب.

چهارم فروردین: صبحد بار و بندیلمون رو بستیم و حرکت کردیم و رفتیم سمت یاسوج. خیلییییییییییییییییییییییییی جاده قشنگی داشت عین شمال ایشالاه یه بار هم باید اردیبهشت ماه بریم تو اون جاده. با کلی حال و هوای عشق و عاشقی لنگون لنگون رفتیم تا پارک              نهار رو هم اونجا خوردیم و کلی هوای بدون اکسیژن استنشاق کردیم و شما با انواع و اقسام حیوونها مثل ببعی و گاو و سگ از نزدیک اشنا شدی وحرکت کردیم به سمت اصفهان شب بود که رسیدیم اصفهان . بارون تندی هم میبارید و باز با کمک دوست خوب بابا یه جا گرفتیم و  بعد از کلی خندیدن و تعریف اتفاقات این چند روزه و عکس و فیلم دوش گرفتیم و راحت خوابیدیم.

پنجم فروردین: صبح سر حوصله بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه حرکت کردیم به سمت تهران. سر راه رفتیم ابیانه و اونجا رو هم دیدیم و عکس گرفتیم  شما با حیوانی به نام قاطر اشنا شدی و سوارش شدی وباز راه رو ادامه دادیم.تو یه پمپ بنزین نزدیکیهای تهران اقا سعید و اقا محمد رو دیدیم و بعد هم شایسته و شیما و شایانه و متین رو خلاصه وایستادیم به حال و احوال پرسی و عید دیدنی از نوع پمپ بنزینی. یه ساعتی نشستیم و حرف زدیم و شما و متین با وسایل بازی اونجا بازی کردین و بعد هم اومدیم به تهران تا زندگی معمول رو از سر بگیریم.

مامان و متین دو دندونه و دخترک ۴ دندونه من در پمپ بنزین بین تهران و اصفهان

پایان سال ۱۳۸۸

عزیزکم,دلبندکم,؟بهارکم
من که هر کاری میکنم باورم نمیشه امسال داره تموم میشه. یکسال قشنگ و پر خاطره. یکسال پر از مسوولیت. یکسال پر از خنده های تو گریه های تو پیشرفتهای تو ودل غنج رفتنهای ما.یکسال سه نفره.یه خانواده کامل.
حتی الانم که دارم مینویسم تعجب میکنم و شک میکنم و ته دلم میگم نه هنوز یکسال نشده ۱۸روز مونده ولی خودم هم میدونم که این بهونه است پس ادامه میدم.
سال ۸۸ رو با دختر تو دل مامان شروع کردیم ودر کنار دختر کوچولو فعالی که لحظه به لحظه داشت تلاش میکرد تا زندگی کردن رو یاد بگیره سپری کردیم و با دختر شیطونی که کلی با نمک شده و شیرین به پایان رسوندیم.
دخترکم این یکسال سراسر خاطره بود و شیرینی.از روزهای اول سال که هر لحظه اش منتظر اومدن تو بودیم تا الان که منتظر سر زدن دندون سومت هستیم.
از روزهایی که درد زایمان اومد سراغم و تو اون لحظه های قشنگ تو اومدی تو بغلم تا الان که منتظریم تا خودت به تنهایی بتونی راه بری.
از روزهای پر اضطراب شیر نداشتن من و وزن کم کردن تو تا الان که در استانه سال نو ۹ کیلو شدی با قد ۷۳٫
از روزهایی که اولین کارات شروع شد تا الان که هنوز هم بعضی کارها رو برای اولین بار تجربه نکردی.
از اولین گریه ات.اولین نگاهت.اولین بار شیر خوردنت. اولین خنده ات. اولین غلت زدنت. اولین مسافرتت. اولین هواپیما سوار شدنت. اولین سینه خیز رفاولین

اگه بدونی……..

قشنگکم

اگه بدونی مادر بودن و درد بچه رو دیدن چقدر سخته.

اگه بدونی تو این ۴ روز چی کشیدم.

اگه بدونی هر بار واسه قطره دادن به تو چقدر دلم ریش ریش شد وقتی گریه هاتو دیدم.

اگه بدونی هر بار که با التماس نگام میکردی تا بغلت کنم من چه حالی میشدم.

اگه بدونی وقتی با اون چشمای قشنگت زل میزدی بهم و ازم میخواستی دردت رو کم کنم چطور از ته دلم ارزو میکردم که دردت به جون من میشست.

اگه بدونی چقدرررررررررررر از این شیاف استامینوفن متنفر شدم که باعث گریه تو میشد.

اگه بدونی چقدر به خودم فحش دادم که نکنه مراقبت نبودم که مریض شدی.

اگه بدونی چقدر ناراحتم که کاملا با غذا قهر کردی و اشتها نداری.

اگه بدونی چقدر از ویرووس متنفرم که تو رو مریض کرده.

ماجرا از این قراره که ۴ شنبه ۴ اسفند عصر بی قراری میکردی و شب هم تب کردی بابایی رفت برات قطره خرید و منم تا صبح کنارت بیدار بودم و مرتب درجه تب برات میذاشتم و پاشویه ات میکردم ولی تبت قطع نشد. صبح بردمت دکتر گفت سرما خوردی و اصلا هم تو این ۴۰ روز وزن نگرفتی. خیلی دپرس شدم. برات دارو نوشت و گفت اگه تا ۵ روز خوب نشدی دوباره ببرمت پیشش.

اومدیم خونه مامان جون . هر دو مراقبت بودیم ولی سه ساعت یه بار تبت میومد و تا ۳۸٫۵ میرسید. چند بار مجبور شدم برات شیاف بذارم و تو انقدر گریه میکردی که من دلم کباب میشد. لب به هیچ غذایی هم نمیزنی حتی اب هم نمیخوری و همش  به من میچسبی. قربونت برم که فکر میکنی من میتونم خوبت کنم. فدای تئ بشم که بجز من امیدی نداری. کاش میتونستم دردات رو بر طرف کنم ولی کاری از دستم ساخته نیست جز اینکه شب تا صبح و صبح تا شب کنارت باشم و بغلت کنم و نوازشت کنم تا دردات اروم بگیره.امیدوارم زودتر خوب بشی. امیدوارم همه مریضا و خصوصا بچه ها زود خوب بشن چون واسه مامانا خیلی سخته.

دوستت دارم کوچولوی من

مرواریدم در اومد

دیروز خیلییییییی بی تاب بودم. همش دوست داشتم بغل مامانم باشم و می می بخورم اصلا هم نمیخوابیدم وقتی هم که مامانم داشت برام سوپ درست میکرد همش به پاهای مامانم چسبیده بودم و نمیذاشتم تکون بخوره. از شانس بد بابا جونم هم کار داشت و قرار بود دیر بیاد خونه. مامانم خواست منو ببره بیرون ولی بارون میبارید و در نتیجه مامانم اعصابش بهم و ریخت و یه دعوا کوچولو به من کرد اخه همش موهای مامانمو میکشیدم. غذا هم خوب نمیخوردم و بی اشتها بودم و در نتیجه دیگه مامانم اساسی قاط زده بود تا اینکه ساعت ۱۱ شب جمعه ۲ بهمن مامانم وقتی میخواست منو بخوابونه دستای نه چندان تمیزش رو کرد تو دهنم و با تعجب گفت اا در اومد و در حالیکه منو محکم بغل کرده بود و میچلوند و بوسم میکرد و تبریک میگفت رفتیم پای کامپیوتر پیش بابا جونم. مامانم بهش گفت مثل اینکه دندونش دراومده بیا ببین بابام هم رفت دستاش و شست و باز اونم انگشتشو کرد تو دهن من و لثه هامو مالوند منم انقدررررررر کیف کردم که دیگه نمیذاشتم دستشو دراره و بابام هم گفت اخی اره تیزه تیزه. و بدو بدو رفت ۵۰۰۰ تومن از تو کیفش اورد و گردوند دور سرم و گفت اینم صدقه واسه دختر دندون دارم. بعدش هم کلی قربون صدقه ام رفتن و بهم تبریک گفتن. مامانم هم بعد کلی از من معذرت خواهی کرد که دیروز باهام بد اخلاقی کرده و گفت اگه میدونستم داری مروارید دار میشی بیشتر ملاحظه میکردم و اینجوری بود که من فهمیدم یه قدم دیگه بزرگ شدم . بعد از اون روزمامانم دیگه برامنمیخوند:
دختر بی دندون افتاد تو قندون انبر بیارین درش بیاریم.
راستییییی اینم بگم که مامان میگفت مسواک برات اومد داشت اخه شب قبلش بابام واسه مامانم یه مسواک نو خریده بود و از اونجاییکه من عاشق صحنه مسواک زدن مامانم هستم و هر شب مامانم منو میذاره رو کابینت روشویی و مسواک میزنه و من در تمام مدت میخندم و در حسرت مسواک بودم مامانم مسواک نوشو داد به من و من کلی کردمش تو دهنم و در نتیجه دندونام خجالت کشیدن و در اومدن.فهمیدن که من حسابی مواظبشونم و دوستشون دارم.

نه ماه و نه روز

سلام عسلکم.
الان که دارم اینو مینویسم تو عین یه فرشته کوچولو تو تختت خوابیدی. و من یادم افتاد که امروز نه ماه و نه روزه شدی. میدونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه ما یعنی من و تو دو تا نه ماه و نه روز رو با هم تجربه کردیم. یکی وقتی توی دلم بودی و یکی حالا . هر چقدر فکر میکنم ببینم کدومش شیرینتر بوده نتیجه ای نداره جفتشون خوب بود جفتشون عالی بود جفتشون پر از خاطره های قشنگه و من جفتشون رو دوست دارم.
پارسال این موقعها رفتیم واسه سونو سه بعدی و تو عشق من این شکلی بودی:

http://www.momeshki.com/?m=138711

و امروز این شکلی:

وایی که چقدر روزا زود میگذرن. دوست ندارم این روزا تموم شن.

امروز با هم رفتیم حموم و تو توی حموم دلت تغذیه می خواست و من اصلا نفهمیدم چطور جفتمون رو گربه شور کردم و اومدیم بیرون ولی خیلیییییی کیف کردم اصلا تموم لحظه های با تو بودن ادم رو کیفور میکنه.

بای بای کردن رو یاد گرفتی ولی با تاخیر بای بای میکنی یعنی ما باید کلی باهات بای بای کنیم تا تو افتخار بدی و یه دست تکون بدی برامون.

راستی از ظواهر امر اینجور پیداست که شما دست چپی هستی چون اکثر کارات رو با دست چپ انجام میدی.

دوباره علاقه مند فیلمهای بی بی انیشتن شدی ولی دیگه کتاب زیاد دوست نداری برات بخونیم یعنی اروم و قرار نداری که یه جا بشینی دوست داری خودت کتاب رو دستت بگیری و ورق بزنی و صد البته بخوریش.

کم کم دارم غذای خودمون رو بدون نمک و ادویه درست میکنم که شما هم بتونی بخوری اخه عاشق غذا خوردن با مایی و امروز بهت فیله مرغ دادم یه کوچولو میخوردی و بعد به من تعارف میکردی که بخورم قربونت بشم که همه کارات واسم شیرینه.

دیگه میرم بخوابم البته اگه شما بیدار نشی دیشب که از ۳ تا ۶ صبح بیدار و شنگول بودی چون برای اولین بار به خاطر گود برداری ساختمون بغلیمون که پشت  اتاق خواب بود ما تو پذیرایی خوابیدیم و شما نصفه شبی تشخیص داده بودی و میخواستی کنجکاوی کنی و نمی خوابیدی.

شبت بخیر کوچولوی موچولوی دوست داشتنی من.

صفحه 1 از 912345...قبلی »