خب نازگل مامان امروز بعد از چند وقت میخوام خاطره عید رو برات بنویسم.
موضوع از این قرار بود که امسال ما تصمیم گرفتیم تعطیلات رو بهمراه مامان جون بریم شیرازولی از اونجاییکه نگران بودیم شما تو راه خسته شی قرار شد یه توقف توی اصفهان داشته باشیم و بعد بریم شیراز.
جمعه ۲۸ اسفند ۸۸ ساعت ۴ صبح قبل از حرکت به اصفهان
جمعه صبح ساعت ۵ بار و بندیل رو بستیم و حرکت کردیم کلی اسباب بازی جدید و کلی هم از اسباب بازیهای قبلیت برات برداشته بودم تا حوصله ات سر نره . خوب بودی و بی تابی نمیکردی البته با کلی بازی و شعر خونی .یه قسمتی از راه چون من دوست داشتم تو جاده رانندگی کنم نشستم پشت فرمون که تو با تعجب کلی سر و صدا راه انداختی و منم یکدفعه دیدم تعادل ماشین بهم خورد و زدیم کنار و دیدیم بلههههههههههه لاستیک ترکیده بابایی دست بکار شد و ما هم کنار جاده وایستادیم خیلی باد میومد و من میترسیدم تو رو زمین بذارم که نکنه باد ببردت.
دخترک و بابایی در بین راه پس از تعویض لاستیک
بعد از کمی معطلی دوباره راه افتادیم حدود ۳ بعد از ظهر رسیدیم اصفهان و چون دوست بابایی کلی برامون تدارک دیده بودن رفتیم خونه شون و ناهار خوردیم و شما با دختر اونا که حدود ۴ سالش بود کمی بازی کردی وبعد برگشتیم به اتاقمون و استراحت کردیم و باز شب با دوستان رفتیم اول ۴ حلقه لاستیک نو برای ماشین خریدیم و بعد یه سفره خونه و شام خوردیم و اومدیم باز موقع خواب چون تختها با هم فاصله داشتن من میترسیدم شما از لای تختها بیافتی پایین .کلی جابجایی انجام دادیم و با پتو فاصله تختها رو پرکردیم و خوابیدیم. صبح رفتیم بازار میدون نقش جهان و باز با دوستان گشتیم و ارابه سواری کردیم و ناهار هم بریونی خوردیم و اومدیم خونه
عصر هم تند تند بساط هفت سین رو خریدیم و اوردیم یه هفت سین تو راهی چیدیم و منتظر سال تحویل شدیم و بعد هم مراسم عکس و دیده بوسی و عیدی و شیرینی و.. رو اجرا کردیم و بعد رفتیم دم سی و سه پل چند نفر داشتن میخوندن ولی انقدر سرد بود که ما از ترس سرماخوردن شما زودی برگشتیم و خوابیدیم .
صبح حدود ساعت ۷ حرکت کردیم به سمت شیراز باز توی راه کلی بازی و شعر و جینگولک بازی. سر راه رفتیم مقبره کوروش. بابایی با چنان حوصله و حرارتی از پیشینه ایران برات تعریف میکرد که گاهی حوصله من سر میرفت که بابا حالا اینا رو بعدا بگو خلاصه که کلی هم عکس اونجا گرفتیم و موقع خوردن ناهار دو تا سگه هی دور و برمون بودن که من همش میترسیدم ولی تو اونجا هی میگفتی ادیدم یعنی عزیزم و ما رو میخندوندی بعد هم رفتیم جایی که بابا از تهران رزرو کرده بود ولی چون از اونجا خوشمون نیومد بعد از کلی این طرف و اون طرف کردن توسط اشناهای بابابزرگ یه جای دیگه گرفتیم و خلاصه تا شب همینجوری گشتیم و شام رو بیرون خوردیم و من همش سعی کردم بابا رو از اون حالت ناراحتیش دربیارم و شما هم همش تو بغلمون بودی و بالاخره روز اول فروردین ۸۹ به پایان رسید و خوابیدیم.
دوم فروردین:بعد از خوردن صبحونه رفتیم سعدیه. هوا یهو خیلییییییی گرم شد مجبور شدیم لباسای تو رو دراریم و با زیر پیراهنی گردوندیمت. یه کلاه افتابی هم از همونجا برات خریدیم تا افتاب پوست قشنگت رو نسوزونه و کلی عکس قشنگ گرفتیم. ناهار رو بیرون خوردیم و رفتیم تخت جمشید.تا تعطیل بشه اونجا بودیم گشتیم و غصه خوردیم. گشتیم و حسرت کشیدیم. گشتیم و بغض کردیم. گشتیم و دیدیم چیزهایی رو که یه عمر از چشممون دور نگه داشتن و شنیدیم چیزهایی رو که شاید حتی تا به حال به گوشمون نخورده بود.امیدوارم تا وقتی که بزرگ میشی هنوز همین مقدار کمش هم باقی بمونه تا خودت ببینی و قضاوت کنی.اخر سر هم موقع برگشت حلقه ازدواج من از دستم سر خورد و افتاد تو چاه دستشویی که با عرض شرمندگی طی یک حرکت محیر العقول درش اوردم(اه اه اه)باز شام رو بیرون خوردیم و رفتیم خوابیدیم.
سوم فروردین:صبح رفتیم پارک گلها و شما اونجا کلی از دیدن انواع گلها و درختها سر کیف شدی و اونجا بود که ما هر چی تلاش کردیم تا شما راه بری دیگه تقریبا گردن نگرفتی در صورتیکه قبل مسافرت قشنگ راه میرفتی. بعد از اون هم رفتیم حافظیه و کلی فال برای خودمون و دوستان گرفتیم و انلاین قرائت نمودیم( اخه تولد شایانه بود و از همونجا زنگ زدم بهش که کادو امسالت فال حافظ تو حافظیه است نیت کن و بعد هم شیما و شایسته فال خواستن و خلاصه یه دکه اونجا اجاره کردم و کلی فال گرفتم) بعدش هم طبق معمول همه ایرانیها کلی دنبال رستوران خوب گشتیم و رفتیم شرزه و بعد از کلی صف وایستادن یه ناهار توپ خوردیم و بعد هم بازار وکیل و حمام وکیل و مسجد وکیل رو بازدید نمودیم و کمی خرید کردیم وشب هم رفتیم شاهچراغ و بعد هم شام و خواب.
چهارم فروردین: صبحد بار و بندیلمون رو بستیم و حرکت کردیم و رفتیم سمت یاسوج. خیلییییییییییییییییییییییییی جاده قشنگی داشت عین شمال ایشالاه یه بار هم باید اردیبهشت ماه بریم تو اون جاده. با کلی حال و هوای عشق و عاشقی لنگون لنگون رفتیم تا پارک نهار رو هم اونجا خوردیم و کلی هوای بدون اکسیژن استنشاق کردیم و شما با انواع و اقسام حیوونها مثل ببعی و گاو و سگ از نزدیک اشنا شدی وحرکت کردیم به سمت اصفهان شب بود که رسیدیم اصفهان . بارون تندی هم میبارید و باز با کمک دوست خوب بابا یه جا گرفتیم و بعد از کلی خندیدن و تعریف اتفاقات این چند روزه و عکس و فیلم دوش گرفتیم و راحت خوابیدیم.
پنجم فروردین: صبح سر حوصله بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه حرکت کردیم به سمت تهران. سر راه رفتیم ابیانه و اونجا رو هم دیدیم و عکس گرفتیم شما با حیوانی به نام قاطر اشنا شدی و سوارش شدی وباز راه رو ادامه دادیم.تو یه پمپ بنزین نزدیکیهای تهران اقا سعید و اقا محمد رو دیدیم و بعد هم شایسته و شیما و شایانه و متین رو خلاصه وایستادیم به حال و احوال پرسی و عید دیدنی از نوع پمپ بنزینی. یه ساعتی نشستیم و حرف زدیم و شما و متین با وسایل بازی اونجا بازی کردین و بعد هم اومدیم به تهران تا زندگی معمول رو از سر بگیریم.
مامان و متین دو دندونه و دخترک ۴ دندونه من در پمپ بنزین بین تهران و اصفهان